تبليغاتX
ایران و ایرانی
ایران و ایرانی
وطن یعنی چه آباد و چه ویران وطن یعنی همین جا یعنی ایران!!!!!
تاريخچه فرش ايران


قديمي ترين فرش دستباف ايراني در سال 1949 در دومين مرحله كاوشهاي باستان شناس روسي، رودنكو در منطقه پازيريك كشف و به نام فرش پازيريك ناميده شد. رودنكو در كتابي كه به مناسبت اين اكتشافات در سال 1953 در روسيه منتشر كرد، درباره فرش مكشوفه توضيحات مفصلي نگاشت و آن را صراحتاً كار ايران و قديمي ترين فرش ايراني در دنيا بيان نمود. او نوشت:" بدون اينكه بتوانيم به طور حتم بگوييم اين فرش كار كداميك از سرزمين هاي ماد-پارت(خراسان قديم) يا پارس است.تاريخ فرش مذكور و پارچه هايي كه در پازيريك كشف شد قرن پنجم و يا اوايل قرن چهارم يش از ميلاد تشخيص داده مي شود. " سپس او اضافه مي كند: " تاريخ اين قالي از روي شكل اسب سواران معلوم مي شود. طرز نشان دادن اسبهاي جنگي كه به جاي زين قالي برپشت آن آنها گسترانده اند و پارچه روي سينه اسب از مشخصات آشوريها مي باشد اما در روي فرش پازيريك ريزه كاريهاي مختلف و طرز گره زدن دم اسبها، در نقوش برجسته تخت جمشيد نيز ديده مي شود. "
  در زمان تسلط مغولها (قرن سيزدهم و چهاردهم ميلادي) قالي بافي به سطح بسيار رفيعي از زيبايي و تكنيك رسيد. شكوفايي اين صنعت شايد با حكومت غازان خان (1307-1295 ميلادي) مصادف بود. اما اوج قالي كلاسيك ايراني را كه از آن با رنسانس قالي ايران ياد مي شود زمان سلاطين صفوي (1722-1587 ميلادي) به ويژه زمان حاكميت شاه طهماسب اول(1587-1524 ميلادي) و شاه عباس كبير(1629-1587 ميلادي) ثبت كرده اند. از اين دوران حدود 3000 تخته فرش به يادگار مانده كه در موزه هاي بزرگ دنيا و يا در مجموعه هاي شخصي نگهداري مي شوند.
 در اين دوران در كنار قصر هاي پادشاهان كارگاههاي قالي بافي بنا شدو مراكز گوناگون كه قبلاً در تبريز، اصفهان، كاشان، مشهد، كرمان، جوشقان، يزد، استرآباد، هرات و ايالات شمالي نظير شيروان، قره باغ و گيلان وجود داشتند توسعه و رونق بيشتري گرفتند.
 در همان زمان، نقاشان و نگارگران بلند پايه طرحهاي خلاصه شده و تركيبي ترنج در وسط قالي و لچكها را درآن وارد كردند. يعني همان طرحي كه قبلاً به زيباترين وضعي در قرن پانزدهم روي جلد كتابهاي ارزشمند به كار مي رفت.
 با اشغال كشور بوسيله افغانها(1722-1721 ميلادي) اين صنعت رو به انحطاط گذاشت.
در قرن نوزدهم قاليهاي ايراني، به ويژه فرشهاي نفيس ناحيه تبريز به اروپا راه يافتند. از سوي كشورهاي اروپايي نمايندگاني به تمام كشورهاي مشرق زمين گسيل شدند و با رقابت بسيار فشرده كليه فرشهاي كهنه و عتيقه را گردآوري كرده به قسطنطنيه كه هنوز هم مهمترين بازار قالي مشرق زمين بود فرستادند.
 با به پايان رسيدن منابع فرشهاي كهنه، شركتهاي انگليسي(زيگلر 1883م) آمريكايي و آلماني به طور نامحدود اقدام به تأسيس كارگاههايي در تبريز، سلطان آباد(اراك)، كرمان كردند. اين روال تا جنگ جهاني اول كه توليد قالي به طور قابل توجهي افزايش يافته بود ادامه داشت.
فرايند بافت
مراحلي كه براي شروع بافت يك فرش مي بايست رعايت گردد عبارتند از:
1- آماده سازي مواد اوليه شامل نخ چله، نخ پشمي(خامه)، نخ پود.
2- آماده سازي دستگاه(دار) و ابزار.
3- آماده سازي نقشه مورد نظر.
4- چله كشي(نصب نخ چله يا تارها بر روي دار قاليبافي)
5- بافت گليم، ابتداي فرش.
6- ساده بافي ابتداي فرش، انجام عمل گره زدن بر روي تارها به وسيله خامه.
7- نقشه خواني، انجام عمل گره زدن براساس خانه هاي رنگي نقشه.
8- انجام عمل پودكشي(پود زير يا ضخيم و پود رو يا نازك) و عمل كوبيدن پودها.
9- شيرازه پيچي كناره ها.
10- عمل كوبيدن رج ها و قيچي زدن سرپرزهاي اضافي.
11- رعايت در جلوگيري از معايب احتمالي هنگام بافت.
12- پايين كشي: اتمام كار يك فرش بافته شده.
توضيح اينكه در يك فرش تراكم گره ها و ظرافت آنها نمايانگر ميزان مرغوبيت و كيفيت فرش است. بدين معني كه هر چه تعداد گره ها زيادتر و در اصطلاح فرشبافي هر چه پرتر باشد كيفيت آن بالاتر خواهد بود.
بطور كلي در قاليبافي ايران دو گروه متداول است:
1- گره تركي(قيورد-متقارن)تبريز، هريس همدان، عشاير فارس و ....
2- گره فارسي (سنه-نامتقارن) فارسي زبانان، اراك، اصفهان، مشهد، بيرجند و كرمان، نائين، كاشان، قم و .... 3- رجشمار رجشمارهاي رايج در فرشبافي ايران از 20 تا 90 رجي مي باشد

|+| نوشته شده توسط بهار در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385 ساعت 10:37 |

نقش برجسته هاي اشكاني


(2912 كلمه در اين مقاله موجود است .)




پيروزي اسكندر در تحول هنر ايراني كه مدتي در حدود هفت قرن دوام داشت، دوران متحولي را پيش آورد. كمال مطلوب اسكندر كه مي خواست تمدني آميخته از تمدن يونان و ايران به وجود آورد. بسيار زود از ميان رفت. پس از مرگ اسكندر در سال 323 پيش از ميلاد، جنگ هاي خونيني در مدت چهل سال جانشينان وي را از يكديگر جدا ساخت و امپراطوريي كه در شرق بنيان نهاده شده بود فروپاشيد و تجزيه شد.

    پس از جنگ ايپسوس در سال 301 پيش از ميلاد با روي كار آمدت سه دولت، تشكيلات سياسي دنيا استقرار يافت. يكي از آنها حكومت سلطنتي مقدونيه در اروپا بود، ديگري حكومت يوناني در مصر و سومي حكومت سلوكيها در آسيا بود.

    سلوكيان كه يكي از سه جانشينان اسكندر بودند بر قسمت عظيمي از متصرفات امپراطوري هخامنشي حكمراني كردند. در زمان سلوكيها در اوايل قرن دوم پيش از ميلاد وقتي امپراطوري دوم ضربت مهلكي به پادشاهان سلوكي در غرب وارد ساختند و عامل اصلي انحطاط يونانيان گرديد، در شرق نيز پارت ها عليه قدرت سلوكي ها كه داراي ريشه يوناني بودند، قد علم كردند و در حدود 250 پيش از ميلاد، اشك رهبر قبيله پارت ها، با تصرف پارتادا سلسله پارتي _ اشكانيان را بنا نهاد. اين سلسله متصرفات خود را به جانب غرب تاتيگريز گسترش داد و در سال 150 پيش از ميلاد، مقر خود را تيسفون مقابل سلوكيه در سمت راست رودخانه قرار داد. بدين ترتيب فرهنگ يوناني و ايراني در مواجه با هم قرار گرفتند و فرهنگ و هنر تلفيقي يوناني _ ايراني را پديد آوردند و حتي با انقراض سلوكيان و ورود روميان اين مواجه تغييري نيافت و اين وضعيت تا حدود سال 226 پس از ميلاد كه اردشير اول قيام كرد و سلسله پارتيان را برچيد و سلسله ساساني را بنيان نهاد، ادامه يافت.

    در تشكيل شاهنشاهي پادشاه مهرداد اول نقش كوروش را ايفا كرد و مهرداد دوم نقش داريوش را و در واقع اشك نياي فرضي پادشاهاني اشكاني شد. پادشاه نخستين (مهرداد اول)، شاهنشاهي مزبور را از نظر متصرفات ارضي تشكيل داد و مهرداد دوم آن را تثبيت كرد و انتظام بخشيد. وي ايران را به صورت قدرتي جهاني در آورده و تماس هاي او با روم در مغرب و با چين در مشرق اهميت كشور و عظمت نقش او را در حيات سياسي و اقتصادي دنياي آن روز نشان مي دهد.

    هنر در زمان پارت ها واجد اهميت شايان بوده است. ولي تعداد آثار مكشوفه بسيار اندك و اكثراًً از حدود مرز غربي و يا شرقي امپراطوري پارت بوده است و آثـار بدست آمده از مجد ايران را بيشتر متعلق به دوره سلوكي ها دانسته اند، تا پارت ها. متاسفانه بدليل دسترس نبودن معيارهاي معتبر تاريخگذاري هنوز موضوعاتي راهگشا مطرح نشده است. با وجود اين آثار هنر اشكاني را مي توان به سه دوره مشخص تقسيم كرد.

1.      آثار دوره يوناني و تقليد از آثار شرقي پيشين.

2.      دوره اي كه در پايان قرن اول پيش از ميلاد مسيح آغاز مي شود و اشكانيان با تلفيق عناصر اقتباسي، هنر خاص خود را پديد مي آورند.

3.      دوره اي كه از نيمه دوم قرن دوم ميلادي تا پايان عهد اشكاني را فرا مي گيرد و در آن هنر اشكاني روي به انحطاط مي نهد و تباهي در آن راه مي يابد و تنها آثار هنري اين دوره را مي توان در ميان بناهاي حكام محلي و اقوام برون مرزي جستجو كرد.

ترسيم خطوطي كه گردش آزاد و نرم دارند، تخيلي بودن نقش ها و ايجاد فضاهاي تصويري، نشانه اي از تاثير عميق هنر يوناني بر هنر دوره نخست اشكاني است. تصوير كردن رديف هايي از مردم، مركب از نيمي از صورت و همه بخش پيشين تن، به حالتي خشك و بي روح و با برجستگي كمي، نسبت به سطوح مكان ها حجاري، و علاقه به ريزه كاري و ترسيم غيرمنطقي نقش جامه ها در طي هزاره قبل از اشكانيان از مختصات هنر آسياي غربي بوده است. اشكانيان نخستين كساني بودند كه با وارد كردن هنر يوناني، اين سابقه را تغيير دادند. تا قرن اول پيش از ميلاد مسيح هنرمندان اشكاني يا اين هنر كهن را به كار مي بستند و يا هنر يوناني را تقليد مي كردند. طبعاًً آثار يوناني در اين دوره بدست يونانيان مقيم ايران انجام مي پذيرفت و هنرمند ايراني نقش هاي سنتي به كار مي بست.

    گرچه به طور مطمئن نقاشي هنر عمده دوران پارت ها بوده است، اما در اثر گذشت دوران هاي متمادي تنها مقدار كمي از نقاشي هاي ديواري از اين زمان باقي مانده اند.  اگر منطقه كوه خواجه واقعاًً پارتي است نه ساساني، و اگر به طرح هاي هرتسفلد از قطعات نقاشي محل فوق توجه گردد. آن ها يك سبك محلي يوناني _ رومي را ظاهر مي سازند. سبكي بدون احساس و ساده شده اما، با يك شايستگي قطعي در طرح نقوش انسان و تنظيم گروهي آن ها. با اين حال، ويژگي هاي معيني مانند كشيدن چشم ها از رو به رو و نيز احتمالاًً رنگ هاي تند اشاره اي است به ميراث شرق.

    اين نقاشي با گچبري در مي آميزد و قواعد خاص خود را بدان تحميل مي كند. قلم گچبر هنر پيكرسازي را تضعيف مــي كند و نقوشي كه پديد مي آورد به شكـــل قلاب دوزي در مي آيد و شكل هاي هندسي پيوسته تكرار مي شود. يكي از نقوش كاخ كوه خواجه كه نمودار اين روش نقاشي است، نقش هاي كليدي شكل يوناني و دايره هاي مماس و نقوش دندانه دار شرقي را در يك زمينه تاريك پديدار مي سازد.

    در همين كاخ كه منتسب به قرن اول ميلادي است و بر فراز جزيره اي در ميان درياچه هامون واقع شده است، پيشرفت تدريجي تزيينات رنگين به چشم مي خورد. نفوذ غرب در آن محسوس است و تنظيم نقوش در ميان خانه هاي مستطيل شكل جدا از هم، نمودار يك مرحله نسبتاًً پيشرفته است. در آنجا نقوش برگ كنگري بر روي نقوش تزييني برگ خرمايي به سبك شرقي پيوند شده است. اين امتزاج دورگه منشا ابتدايي نقوشي است كه در تزيينات گچبري دوران ساساني رواج خواهد يافت. ""اروس"" بالداري كه بر روي مركب خود بلند شده و داراي حركتي بازداشته است از الهامي كاملاًً هلنيستي برخوردار است. بدين نحو نيروي سنت هاي هنري آسيا در معروف ترين نمونه هاي ""يوناني و رومي"" احساس مي شود.

    نقــش ""مه ايزد"" به وسيله معناي مذهبي و ارزش هنري خود، هنر را از تجربه تازه اي برخوردار مي سازد. در اينجا براي نخستين بار در يك طرح چند نفري مشاهده مي كنيم كه براي پديد آوردن عمق در نقش يعني براي قرار دادن شكلي در پشت شكل ديگر، كوششي شده است.

    به عقيده گيرشمن، هنرمندي كه نقاشي ديواري كوه خواجه را ساخته حتي در مورد فنون كار نيز به روش هاي آشوري باز مي گردد.

    موضوع نقاشي بر پهنه گسترده مي شود و خطوطي به رنگ هاي تيره كه حد كناره ها را مشخص مي كند و رنگ آميزي سياه، برخي از جزييات را مانند ريش و گيسو برجسته مي نماياند. به خاطر ناپختگي هنرمند تحرك نقوش متوقف مي شود، زيرا هنرمند با وجود تمايل به پذيرفتن نمونه هاي خارجي در شبيه ساختن آن ها با نمونه اصلي ناتوان است.

    البته اين نكته را بايد يادآور شد كه خصوصيات هنر ايران كاملاًً متفاوت با هنر يوناني است و در اين تفاوت برداشت از هنر يوناني نيز تنها به برخي خصوصيات آن پرداخته اند و هر چه را اخذ كرده اند با توجه به خواسته هاي خود دگرگــــــــون مي نمايند و اين گونه است كه در هنر پاري تلفيقي ناهمگون مشاهده مي شود، چرا كه نقطه ديد هر يك متفاوت است و اين به خاطر ناتواني نبوده است. اصولاًً ريشه و پايه هنر اشكاني در هنر مشرق زمين نهفته است نه در آنچه از يونان گرفته است. طرح و مايه هاي روحاني و علاقه به ريزه كاري بسيار و پرداختن به جزييات در تزيين از اين منبع شرقي و هخامنشي سرچشمه مي گيرد و تنها آنچه را از هنر يونان كه دوست داشته اند، بر گرفته اند.

    در ""دورااوروپوس"" در كنار فرات، هنر پارتي با وجود جريان هاي خارجي كه آن را متاثر مي سازد، با قدرت بيشتري نمايان مي شود. در معبدي كه در سال 70 ميلادي براي خدايان پالميري ساخته شده است، نقاشي هاي مذهبي از دوران مختلف كشف شده است كه پيدايش مجدد هنر قديم شرقي را تاييد مي كند.

    نقاشي ديواري معروف به ""كونون"" دو روحاني كه لباس سفيد در بر و تاج بر سر دارند را نمايش مي دهد. در اينجا هيچ چيز عمل يك موجود انساني را آن چنان كه يك هنرمند غربي درك مي كند به خاطر نمي آورد. نشان دادن اشخاص از رو به رو مخصوص هنر هخامنشي نيست، بلكه مشتق از هنر لرستان است كه در سر حدات ايران اعمال مي گشت.

    انديشه نقش كردن تصوير شخصي معين نيز همان طور كه در هنر هخامنشي منتفي بود، در اينجا هم منتفي است. ولي تمايلي كاملاًً روحاني كه از يك تاثير سامي بيـن النهرين سرچشمه مي گيرد. نگاه عميق اشخاص را به سوي لايتناهي معطوف مي دارد.

          فن نقاشي آب رنگ با مواد چسب دار، به صورت ترسيم طرح مقدماتي نقش ها در مي آيند. اين نقاشي از بعد سوم و قابليت انعطاف بدن انساني كه حاكم بر پيچ و خم لباس است اطلاعي ندارد. در اين نقاشي شكل ها بوسيله خطوط ساده نشان داده شده اند. هنر ""دورا"" علي رغم برخورد جريان هاي يوناني و سامي بين النهريني، كاملاًً به سامان و روش ايراني وابسته مي ماند.

غايت نقشي معبد ميتراي ""دورا"" تجليل فضايل نخجيرگري خداست در اينجا همه چيز ايــــراني است. وضع قرار گرفتن شكارچي به طور تمام رخ بر روي يك اسب نيم رخ، لباس قلاب دوزي مركب از يك نيم تنه كوتاه بر روي شلواري كه در قوزك پا تنگ و بسته مي شود، پاي شلوار كه نوكش به سوي زمين است، زين و يراق اسب با آويزهايي به صورت صفحات فلز گرد و منظره اي كه بوسيله چند گياه منفرد ايجاد گشته است همه ايراني است.

    كهن ترين نقش برجسته پارتي كه تاكنون شناخته شده است، از آن مهرداد دوم است كه در حدود 80 سال پيش از ميلاد در بيستون حجاري گرديده و در آن صلابت، فقدان حيات، عدم آشنايي به كالبد انساني مشخص تكنيك كودكانه هنر نو ايراني است. در جنب بناي اخير، بنايي ديگر توسط گودرز دوم به يادگار غلبه وي بر رقيبش مهرداد، در حدود 50 ميلادي حجاري شده، و در آن هنوز اثر يونانيت در مظهر پيروزي بالدار كه تاج بر سر شاه مي گذارديده مي شود. اين نقش با وجود تركيب مكانيكي عاري از حركت و جنبش نيست.

    در بيستون بر روي تخته سنگي كه از صخره جدا شده تصوير يك شاهزاده پارتي ديده مي شود كه در برابر آتشدان مشغول انجام مراسم مذهبي است. اين نقش داراي برجستگي اندك و نماي تمام رخ است و در آن خصوصيات پوشاك شاهزاده به خوبي نشان داده شده است و در حالت او كه بر سنگ منجمد گشته است، حالت همان شخصي كه در نقاشي ""كونون"" در ""دورا"" مشغول انجام مراسم مذهبي است، باز شناخته مي شود.

    نقوش برجسته تنگ سروك تشكيل مجموعه اي مي دهند كه كاملاًً مشخصه هنر مزبور است و با وجود پستي تكنيك تمايل به عظمت دارد، چنان كه اين خصيصه در صحنه اي كه پادشاه قرباني مي كند و عده بسياري دنبال اويند، و همه از رو به رو نقش شده اند، و هم چنين در تصوير سوار سنگين اسلحه كه حامل نيزه است ديده مي شود.

    بنابراين، يكي از ويژگي هاي مهم هنر پارتي، سبك تمام رخ است. البته از نظر فني، نقش برجسته هاي پارتي دچار انحطاطي نسبت به آثار قبل از خود مي شود، ولي از طرز ادراك صحنه و موضوع آن چنين بر مي آيد كه هنرمند خود را از چنگال آنچه كه يونان گرايي بر هنر ايراني پيوند زده بود، رها كرده است و اين خود نماينده يك پيشــرفت قطعي است. در اثر اين جنبش، يك جريان نيرومند ""ايراني نو"" به وجود مي آيد و اين مرحله كه برابر است با مرحله عبور از ""يوناني و ايراني"" و دخول به ""ايراني نو"" و به سادگي هم صورت نگرفته است.

    اين هنر به طور دقيق از قانون تمام رخ كه در آثار رسمي هنر هخامنشي اعمال نمي شد، ولي در روي فلات در دوره نخستين ايرانيان و لرستان معمول و رايج بوده، پيروي مي كند.

    نمونه هاي مختلفي از ديوارنگاره هاي پارتي را در پالمير و يا حكومت كوشاني، نمرود داغ، الحضر و ... مي توان ديد كه در اين مناطق تاثير هنر يوناني بيشتر ديده مي شود و گاه عيناًً تكرار مي شود.

    با وجود اتخاذ روشهايي كه هنر اشكانيان را بيش تر از پيش نزديك به جنبه ايراني اثر كرد، با اين حال بايد به يادداشت كه قلمرو اشكانيان هيچ گاه يكپارچگي فرهنگي نيافت و لذا هرگز امپراطوري واحد و به تبع آن هنر واحدي بروز نيافت. اين گرايش به دستيابي به يك هنر متحد و منسجم بعدها در پادشاهي كاملاًً ايراني ساساني به اوج خود رسيد و عناصر يوناني كم رنگ تر شدند.

منبع:www.iranartnews.com

|+| نوشته شده توسط بهار در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385 ساعت 10:36 |

كوروش كبير در قرآن
نويسنده:مهدي حق وردي طاقانكي




شايد يكي از افتخارات ما ايرانيان داشتن پادشاهي است كه درقرآن از او به نيكي ياد شده است.
بله پادشاه دادگر و مومن ايراني كوروش كبير كه از او در قرآن با نام ذوالقرنين و در تورات با نام عقاب شرق ياد شده است.
خداوند در قرآن كريم در سوره مباركه كهف ضمن چند آيه نام شخصي از تاريخ قديم آمده است كه وي به ذي القرنين ملقب است. بين مفسرين و مورخين در مورد اينكه اين شخص كيست اختلاف وجود دارد.  اين بخش از تفسير نمونه جلد دوازدهم ص 542-552 اتخاذ شده است.
در اين مورد سه گزينه مطرح مي شود:
1- بعضي معتقدند او كسي جز اسكندر مقدوني نيست لذا بعضي او را اسكندر ذو القرنين مي خوانند …
2- جمعي از مورخين معتقدند ذوالقرنين يكي از پادشاهان يمن بوده …
3- نظريه اي كه ضمنا جديد ترين آن محسوب مي شود همان است كه دانشمند معروف اسلامي ((ابو الكلام آزاد ))كه روزي وزير فرهنگ هند بود ،در كتاب محققانه اي كه در اين زمينه نگاشته است آمده طبق اين نظريه ذوالقرنين همان كوروش كبير پادشاه هخامنشي است.
از آنجا كه نظريه اول و دوم تقريبا هيچ مدرك قابل ملاحظه تاريخي ندارد و از آن گذشته نه اسكندر مقدوني داراي صفاتي است كه قرآن براي ذوالقرنين شمرده و نه هيچ يك از پادشاهان يمن…
به همين دليل گزينه سوم محتمل تر به نظر مي رسد …

آيات قرآن پيرامون ذوالقرنين:
« و يسبلونك عن ذي القرنين قل سأتلوا عليكم منه ذكراً. انا مكنا له في الارض و آتيناه من كل شيء سببا. فاتبع سببا حتي اذا بلغ مغرب الشمس وجدها تغرب في عين حمثة و وجد عندها قوما. قلنا يا ذاالقرنين اما ان تعذب و اما ان تتخذ فيهم حسنا. قال اما من ظلم فسوف نعذبه ثم يردالي ربه فيعذبه عذابا نكراً و اما من آمن و عمل صالحاً فله جزاء الحسني و سنقول له من امرنا يسراً ثم اتبع سببا حتي اذا بلغ مظلع الشمس وجده تطلع علي قوم لم نجعل لهم من دونها ستراً. كذلك و قد احطنا بما لديه خبراً. ثم اتبع سببا. حتي اذا بلغ بين السدين وجد من دونهما قوماً لايكادون يفقهون قولاً. قالوا يا ذاالقرنين ان يأجوج و مأجوج مفسدون في الارض فهل نجعل لك خرجا علي ان تجعل بيننا و بينهم سداً. قال ما مكني فيه ربي خير فاعينوني بقوة اجعل بينكم و بينهم ردما. آتوني زبر الحديد حتي اذا ساوي بين الصدفين ,. قال انفخوا حتي اذا جعله ناراً قال آتوني افرغ عليه قطرا. فما اسطاعوا ان يظهروه و ما استطاعوا له نقباً. قال هذا رحمة من ربي فاذا جاء وعد ربي جعله دكاء وكان وعد ربي حقاً »
خصايص كوروش كبير(ذوالقرنين) در قرآن خلاصه آنچه در آيات از خصايص ذوالقرنين آمده اين است:
1-مردي را كه از پيغمبر پرسيدند ذوالقرنين نام داشته يعني اين نام يا لقب را قرآن از خود وضع نكرده بلكه آنان كه در باره ي وي پرسيدند اين نام را بر او اطلاق كردند و از اين روي فرموده است « ويسبلونك عن ذي القرنين »
2-خداي او را ملك بخشيده و اسباب فرمانروايي و غلبه براي او مهيا كرده است.
3-اعمال بزرگي را كه وي در جنگهاي عظيم خويش انجام داده اين سه امر است ؛ اول غربي - از بلاد خود به سوي مغرب متوجه گرديد و تا جايگاهي كه نزد او حد مغروب به شمار مي رفت رسيده و در آنجا خورشيد را بدانسان يافته كه گويي در چشمه اي فرو مي رود. دوم شرقي - و همچنان پيش رفته است تا به سرزميني رسيده كه آبادان نبوده و در آن قبايل بدوي سكونت داشته اند. سوم , به جايگاهي رسيده است كه در آن تنگناي كوهي بوده است و از پشت كوه گروهي موسوم به ياجوج و ماجوج ساكن بوده اند كه بر اهالي اين سرزمين از هر سو مي تاختند و به غارت مي پرداختند و آنان مردمي وحشي و محروم از مدنيت و خرد بوده اند.
4-پادشاه در تگناي كوه براي حفظ مردم از دستبرد و غارت ياجوج و ماجوج سدي بنيان نهاد.
5- اين سد تنها از سنگ و آجر ساخته نشد بلكه در آن آهن و مس نيز به كار رفت از اين روي سدي بلند برآمد بدانسان كه غارتگران از دستبرد بدان عاجز آمدند.
6- اين پادشاه به خداي و به آخرت ايمان داشت.
7- پادشاهي دادگر بود و نسبت به رعيت عطوفت داشت , و هنگام كشورگشايي و غلبه قتل و كينه ورزي را اجزات نمي داد از اين رو زماني كه بر قومي در غرب چيره شد پنداشتند كه او هم مانند ديگر كشورگشايان خونريزي آغاز خواهد كرد ولي او بدين كار دست نبرد بلكه به آنان گفت: هيچ گونه بيمي پاكان شما در دل راه ندهند و هر يك از شما كه عملي نيكو كند پاداش آنرا خواهد ديد. با آنكه آن قوم بي ياور و دادرسي در چنگال قدرت او بودند با ايشان شفقت كرد وبه دادگري و نيكوكاري دل آنان را بدست آورد.
8- به مال آزمند نبود زيرا هنگامي كه براي پي افكندن سد , مردم خواستند به گردآوري مال پردازند از قبول آن امتناع كرد و گفت آنچه را خداي به من ارزاني داشته مرا از اموال شما بي نياز مي كند ليكن مرا به قوت بازو ياري دهيد تا براي شما سدي آهنين بسازم.

نظريّة‌ علاّمة‌ شهرستاني‌ دربارة‌ ذوالقرنين‌
و علاّ مه‌ سيّد هبة‌ الدّين‌ شهرستاني‌ در تأييد اين‌ گفتار فرموده‌ است‌:
ذوالقرنين‌ كه‌ در قرآن‌ مجيد آمده‌ است‌ به‌ چندين‌ قرن‌ قبل‌ از إسكندر مقدوني‌ منتهي‌ مي شود. و او يكي‌ از پادشاهان‌ صالح‌ از تبابعة‌ أذواء يمن‌ بوده‌، و عادت‌ طائفه‌اي‌ از آنان‌ اين‌ بوده‌ است‌ كه‌ خود را به‌ لقب‌ «ذي‌» مُسمّي‌ كنند مثل‌ ذي‌ همدان‌، ذي‌ غمدان‌، ذي‌ المَنار، ذي‌ الاذعار، و ذي‌ يَزَن‌.
و اين‌ مرد، مسلمان‌ و موحّد و عادل‌ و حسن‌ السّيرة‌ بوده‌ و سفري‌ به‌ جانب‌ مغرب‌ نموده‌ و به‌ بحر أبيض‌ رسيد و سفري‌ به‌ مشرق‌ نموده‌ و سپس‌ به‌ جانب‌ شمال‌ رفت‌ تا به‌ مدار سرطان‌ رسيد. و شايد آنچه‌ در زبانها رائج‌ است‌ كه‌ داخل‌ در ظلمات‌ شد همين‌ باشد. و اهل‌ آن‌ بلاد از او تقاضاي‌ سدّ كردند و او ساخت‌. پس‌ اگر اين‌ سدّ، ديوار بزرگ‌ چين‌ باشد كه‌ بين‌ چين‌ و طائفة‌ مغول‌ كشيده‌ شده‌ است‌ پس‌ بايد گفت‌ كه‌ ذوالقرنين‌ تعمير و مرمّت‌ قسمتهائي‌ از آن‌ را نموده‌ است‌ كه‌ به‌ مرور ايّام‌ خراب‌ شده‌ و نياز به‌ مرمّت‌ داشته‌، چون‌ اشكالي‌ نيست‌ در آن‌ كه‌ اصل‌ ديوار چين‌ را پادشاهان‌ چين‌ قبل‌ از اين‌ تاريخ‌ بنا كرده‌اند، و اگر سدّ ديگري‌ باشد كه‌ اشكالي‌ در آن‌ نيست‌.
و سيّد هبة‌ الدّين‌ براي‌ تأييد مطلب‌ خود شاهدي‌ آورده‌ است‌ و آن‌ اينكه‌: بودن‌ ذوالقرنين‌ پادشاه‌ صالحي‌ از عرب‌ كه‌ اعراب‌ از رسول‌ خدا صلّي‌ الله‌ عليه‌ وآله‌ وسلّم‌ دربارة‌ چنين‌ مرد عرب‌ سؤال‌ كنند، و قرآن‌ براي‌ تذكّر و اعتبار، آن‌ را ذكر كند، اين‌ قابل‌ قبول‌تر است‌ و به‌ مذاق‌ عرب‌ و سؤال‌ آنها نزديكتر است‌ تا سؤال‌ از ملوك‌ روم‌ و عجم‌ و چين‌ كه‌ از امّت‌هاي‌ دوري‌ هستند كه‌ با تاريخ‌ عرب‌ تماسّي‌ نداشته‌ و اعراب‌ ميل‌ و هواي‌ شنيدن‌ اخبار و عبرت‌ گرفتن‌ از آثار آنان‌ را نداشته‌اند و لذا قرآن‌ كريم‌ متعرّض‌ ذكر اخبار جماعت‌هاي‌ دور و طوائفي‌ كه‌ با اعراب‌ سر و كاري‌ ندارند نشده‌ است‌. ـ انتهي‌ ملخّص‌ كلام‌ شهرستاني‌.
ليكن‌ اشكالي‌ كه‌ بر اين‌ نظريّه‌ هست‌ آنستكه‌ بهيچوجه‌ نمي‌توان‌ سدّ ذوالقرنين‌ را منطبق‌ بر ديوار چين‌ نمود چون‌ ذوالقرنين‌ چندين‌ قرن‌ قبل‌ از إسكندر بوده‌، و ديوار چين‌ را بعد از نيم‌ قرن‌ از زمان‌ اسكندر بنا نموده‌اند. و امّا از ديوار چين‌ گذشته‌، در ناحية‌ شمال‌ غربي‌ چين‌ سدهاي‌ ديگري‌ وجود دارد ليكن‌ آنها را از سنگ‌ ساخته‌اند و اثري‌ از آهن‌ و مس‌ در آنها نيست‌.
و در تفسير «جواهر» گفته‌ است‌ كه‌ با شواهد تاريخي‌ كه‌ از نقوش‌ خرابه‌هاي‌ يمن‌ در آثار باستاني‌ آنجا بدست‌ آمده‌ است‌ استفاده‌ ميشود كه‌ در يمن‌ سه‌ دولت‌ حكومت‌ كرده‌ است‌:
1 ـ دولت‌ مُعين‌ و پايتختش‌ قَرْناء بوده‌ است‌، و زمان‌ حكومتشان‌ از 14 قرن‌ قبل‌ از ميلاد تا 7 قرن‌ و يا 8 قرن‌ قبل‌ از ميلاد مسيح‌ بوده‌ است‌.
2 ـ دولت‌ سَبا و ايشان‌ از قَحطانيّين‌ هستند و ابتداء دولتشان‌ از 850 قبل‌ از ميلاد تا 115 سال‌ قبل‌ از ميلاد بوده‌ است‌.
3 ـ دولت‌ حِميَريّين‌ و آنها دو دسته‌ هستند:
اوّل‌ ملوك‌ سَباوريدان‌ كه‌ از 115 سال‌ قبل‌ از ميلاد تا 275 سال‌ بعد از ميلاد بوده‌اند.
دوّم‌ ملوك‌ سَباوريدان‌ و حَضْرَموت‌ و غيرها، و حكومت‌ آنها از 275 ميلادي‌ تا 525 ميلادي‌ بوده‌ است‌.
و پس‌ از توضيحاتي‌ گفته‌ است‌:
و از آنچه‌ ذكر شد استفاده‌ ميشود كه‌ لقب‌ داشتن‌ به‌ ذي‌، مثل‌ ذي‌ القرنين‌ راجع‌ به‌ ملوك‌ يمن‌ بوده‌ و در غير آنها مانند ملوك‌ روم‌ ديده‌ نشده‌ است‌؛ پس‌ ذوالقرنين‌ از ملوك‌ يمن‌ است‌؛ و در تاريخ‌، بعضي‌ از ملوك‌ يمن‌ را به‌ نام‌ ذي‌ القرنين‌ ياد كرده‌ ولي‌ آيا ذو القرنيني‌ كه‌ در قرآن‌ بيان‌ شده‌ است‌ همان‌ ذو القرنين‌ است‌ يا نه‌؟ جواب‌ ميگوئيم‌: نه‌.
چون‌ اين‌ ذي‌ القرنين‌ را كه‌ در تاريخ‌ از او ياد مي‌كنند، قريب‌ العهد به‌ زمان‌ رسول‌ الله‌ و قرآن‌ بوده‌ و نامي‌ از سدّ با چنين‌ خصوصيّاتي‌ و نيز نامي‌ از سفرهاي‌ او در تاريخ‌ نيامده‌ است‌ مگر در أخباري‌ كه‌ قصّه‌ پردازان‌ ذكر كرده‌اند؛ و ابن‌ خَلدون‌ تمام‌ اين‌ اخبار را تكذيب‌ كرده‌ و آنها را به‌ نشانه‌هاي‌ مبالغه‌ و گزاف‌گوئي‌ متّهم‌ ساخته‌ است‌ و با ادلّة‌ جغرافيائي‌ و تاريخي‌ آنها را نقض‌ نموده‌ است‌. ـ انتهي‌ ملخّص‌ آنچه‌ راكه
در «جواهر» آورده‌ است‌.

نظريّة‌ سِر أحمد خان‌ هندي‌ دربارة‌ ذوالقرنين‌
و اخيراً سِر أحمد خان‌ هندي‌ گفته‌ است‌ كه‌ ذوالقرنين‌، كورش‌ كه‌ يكي‌ از پادشاهان‌ هخامنشي‌ بوده‌ و تاريخش‌ از 560 سال‌ قبل‌ از ميلاد تا 539 سال‌ قبل‌ از ميلاد است‌ مي باشد.
و اوست‌ كه‌ تأسيس‌ امپراطوري‌ ايراني‌ نموده‌ و بين‌ مملكت‌ فارس‌ و ماد را جمع‌ كرد؛ و بابِل‌ را به‌ تصرّف‌ در آورد. و يهود را اجازه‌ داد تا از بابل‌ به‌ اورشَليم‌ بازگشت‌ كنند، و در بناي‌ هَيكَل‌ يهود مساعدت‌ كرد. و مصر و يونان‌ را تسخير نمود؛ و تا مغرب‌ پيش‌ تاخت‌ و سپس‌ بسوي‌ مشرق‌ سير نمود تا به‌ آخرين‌ نقاط‌ معموره‌ رسيد.

شواهدي‌ از أبوالكلام‌ آزاد دربارة‌ نظريّة‌ سِر أحمد خان‌ هندي‌
و اين‌ مدّعي‌ را محقّق‌ خبيرِ باحث‌ أبوالكلام‌ آزاد پذيرفته‌ و براي‌ تبيين‌ و توضيح‌ آن‌ نهايت‌ كوشش‌ را به‌ عمل‌ آورده‌ است
اوّلاً اوصافي‌ كه‌ در قرآن‌ مجيد دربارة‌ ذوالقرنين‌ بيان‌ فرموده‌ همه‌ بر اين‌ ملك‌ عظيم‌ منطبق‌ است‌، از ايمان‌ به‌ خدا و به‌ توحيد، و عدالت‌ در بين‌ رعيّت‌ و با رأفت‌ و رفق‌ و احسان‌ با آنان‌ رفتار كردن‌، و با اهل‌ ظلم‌ و ستم‌ به‌ مجازات‌ و سياست‌ رفتار كردن‌. و خداوند سررشتة‌ همة‌ امور را بدو سپرده‌، و او جامع‌ بين‌ كمالات‌ دين‌ و عقل‌ و فضائل‌ اخلاق‌، و بين‌ عِدّه‌ و قوّه‌ و شوكت‌ و ثروت‌ و مطاوعة‌ مردم‌ و پذيرش‌ اسباب‌ و امور بوده‌ است‌.
و او يكبار همانطور كه‌ قرآن‌ بيان‌ كرده‌ است‌ به‌ سمت‌ مغرب‌ حركت‌ كرد تا بر ليديا و حوالاي‌ آن‌ استيلا يافت‌. و براي‌ بار دوّم‌ به‌ سمت‌ مشرق‌ رفت‌ و تا به‌ مطلع‌ الشّمس‌ رسيد و در آنجا گروهي‌ از مردم‌ وحشي‌ و بياباني‌ را يافت‌ كه‌ در صحراها و بيابان‌ها زيست‌ ميكردند، و پس‌ از آن‌ به‌ بناي‌ سدّ همّت‌ گماشت‌.
و اين‌ سدّ همانطور كه‌ شواهد گواه‌ است‌ سدّي‌ است‌ كه‌ در تنگة‌ دارْيال‌ بين‌ كوههاي‌ قفقاز در نزديك‌ شهر تَفليس‌ بنا شده‌ است‌.
امّا ايمانش‌ به‌ خدا و روز قيامت‌، در كتب‌ عهد عتيق‌ مثل‌ كتاب‌ عَِزْرا (إصحاح‌ 1 ) و كتاب‌ دانيال‌ (إصحاح‌ 6 ) و كتاب‌ أشعياء (إصحاح‌ 44 و 45 ) آمده‌ است‌.
و با قطع‌ نظر از وحي‌ الهي‌، يهود با همان‌ عصبيّت‌ مذهبي‌ كه‌ دارند، مرد مشرك‌ مجوسي‌ و يا وثني‌ را نمي‌ستايند؛ و اگر كورش‌ چنين‌ مردي‌ بود، او را مسيح‌ خدا و مهدي‌ مؤيّد و راعي‌ پروردگار نمي‌گفتند.
علاوه‌ بر اينها، نقش‌ها و نوشتجاتي‌ كه‌ از زمان‌ داريوش‌ به‌ خطّ ميخي‌ كشف‌ شده‌ است‌ ـ و بين‌ كورش‌ و داريوش‌ به‌ قدر هشت‌ سال‌ فاصله‌ بوده‌ است‌ ـ دلالت‌ دارد بر آنكه‌ كورش‌ مشرك‌ نبوده‌ است‌؛ و معني‌ ندارد كه‌ بگوئيم‌ در اين‌ زمان‌ كوتاه‌ عقيده‌ دربارة‌ كورش‌ تغيير كرده‌ و بعداً او را بعنوان‌ مردي‌ مؤمن‌ و موحّد ستوده‌اند.
و امّا فضائل‌ نفسانيّة‌ او: كافي‌ است‌ كه‌ به‌ أخبار و سيرة‌ او رجوع‌ شود كه‌ چگونه‌ با طاغيان‌ و جبابره‌ كه‌ بر او خروج‌ كرده‌ بودند يا او با آنها محاربه‌ نمود مانند پادشاهان‌ ماد و ليديا و بابل‌ و مصر و طاغيان‌ بيابان‌ در اطراف‌ بَكْتريا كه‌ بلخ‌ است‌ جنگيد؛ و چون‌ بر قومي‌ غلبه‌ مي‌يافت‌ از مجرمين‌ آنها ميگذشت‌ و عفو مي‌نمود و كريم‌ آنانرا اكرام‌ ميكرد و بر ضعيفشان‌ رحمت‌ مي‌آورد و مفسد و خائن‌ را سياست‌ مي‌نمود.
كتب‌ عهد قديم‌ از او تجليل‌ ميكند، و طائفة‌ يهود او را با شديدترين‌ درجات‌ احترام‌ محترم‌ ميدارند؛ چون‌ آنها را از اسارت‌ بابل‌ كه‌ توسّط‌ بُخت‌ نَصّر (نبوكد نضر) انجام‌ گرفته‌ بود و معبدشان‌ را خراب‌ كرده‌ بود آزاد ساخت‌ و به‌ شهرهاي‌ خودشان‌ عودت‌ داد، و اموال‌ بسياري‌ براي‌ تجديد بناي‌ هَيكَل‌ به‌ آنها داد، و نفائس‌ غارت‌ شدة‌ هَيكل‌ را كه‌ در خزائن‌ شاهان‌ بابل‌ بود به‌ آنها ردّ كرد.
و اين‌ نيز شاهدي‌ است‌ بر آنكه‌ ذوالقرنين‌ همان‌ كورش‌ است‌. چون‌ سؤال‌ از ذوالقرنين‌ در قرآن‌ كريم‌ همانطور كه‌ در روايات‌ آمده‌ است‌ به‌ تلقين‌ يهود بوده‌ است‌؛ و قَرْن‌ در لغت‌ عبري‌ و عربي‌ به‌ يك‌ معني‌ آمده‌ است‌.
و مورّخين‌ يونان‌ قديم‌ مثل‌ هِرُدوت‌ و غيره‌ با آنكه‌ دشمن‌ ايران‌ و پادشاهان‌ ايران‌ هستند او را به‌ مروّت‌ و فتوّت‌ و سماحت‌ و كرم‌ و صَفح‌ و قلّت‌ حرص‌ و رحمت‌ و رأفت‌ ياد كرده‌ و وي‌ را ثناء و تمجيد نموده‌اند.
و امّا ناميدن‌ كورش‌ را به‌ ذوالقرنين‌، گرچه‌ تواريخ‌ از اين‌ معني‌ خالي‌ است‌ ليكن‌ مجسّمة‌ سنگي‌ او كه‌ اخيراً در مشهد مُرغاب‌ در جنوب‌ ايران‌ بدست‌ آمد تمام‌ دريچه‌هاي‌ شكّ و ترديد را بر انسان‌ مسدود مي‌سازد كه‌ كورش‌ همان‌ ذوالقرنين‌ است‌.
اين‌ مجسّمه‌ بنا بر گفتار دي‌ لافواي‌ نمونة‌ بسيار پر ارزش‌ و گرانبهائي‌ از حجّاري‌ قديم‌ است‌ كه‌ با بهترين‌ مجسّمه‌هاي‌ يوناني‌ برابري‌ ميكند، و يگانه‌ نمونه‌ از هنر آسيائي‌ها است‌. اين‌ مجسّمه‌ كه‌ در زمان‌ اردشير ساخته‌ و نصب‌ شده‌ است‌ و چندين‌ بار علماي‌ بزرگ‌ آلمان‌ فقط‌ به‌ قصد تماشاي‌ آن‌ به‌ ايران‌ آمده‌اند، در قرن‌ نوزدهم‌ ميلادي‌ در مرغاب‌ كشف‌ شد.
اين‌ مجسّمه‌ به‌ قدر قامت‌ انسان‌ است‌ و كورش‌ را در وضعي‌ نشان‌ ميدهد كه‌ دو بال‌ بزرگ‌ مانند دو بال‌ عقاب‌ از دو جانبش‌ گشوده‌ شده‌ است‌، و دو شاخ‌ به‌ صورت‌ شاخ‌هاي‌ قوچ‌ روي‌ سر دارد، و شاخ‌ها در دو طرف‌ سر نيست‌ بلكه‌ در وسط‌ سر و پشت‌ سر هم‌ قرار دارند؛ و با همان‌ لباسي‌ كه‌ شاهان‌ بابل‌ مي‌پوشيدند.
اين‌ مجسّمه‌ بدون‌ ترديد ثابت‌ ميكند كه‌ تصوّر معناي‌ صاحب‌ دو شاخ‌ بودن‌ (ذوالقرنين‌) در نزد كورش‌ و در تفكّر وي‌ وجود داشته‌ است‌ و بدينجهت‌ در تصوير مجسّمه‌ بصورت‌ دو شاخ‌ حكّاكي‌ شده‌ است‌.
دو شاخ‌ در وسط‌ سر روئيده‌ شده‌ و از رستنگاه‌ واحد، يكي‌ از شاخ‌ها به‌ طرف‌ جلو و ديگري‌ به‌ طرف‌ پشت‌ سر رفته‌ است‌.
و اين‌ تقريب‌ به‌ گفتار بعضي‌ از قدماء كه‌ مي‌گفتند: ذوالقرنين‌ را بدين‌ لقب‌ ناميده‌اند چونكه‌ در سر او تاج‌ يا كلاه‌خودي‌ بوده‌ كه‌ دو شاخ‌ داشته‌ است‌، نزديك‌ است‌.
باري‌، معناي‌ دو شاخ‌ كه‌ در مجسّمة‌ كورش‌ است‌ و لقب‌ او به‌ ذوالقرنين‌، همان‌ تشكيل‌ دولت‌ واحده‌ از فارس‌ و ماد بوده‌ است‌ كه‌ تا آن‌ زمان‌ دو حكومت‌ مستقلّ بود و هر كدام‌ يك‌ حاكمي‌ داشت‌ ولي‌ كورش‌ بر هر دو غلبه‌ كرد و تشكيل‌ حكومت‌ واحدي‌ داد؛ و همين‌ معناست‌ كه‌ در رؤياي‌ دانيال‌ پيغمبر آمده‌ است‌:

رؤياي‌ حضرت‌ دانيال‌ دربارة‌ ذوالقرنين‌
در كتاب‌ دانيال‌ (إصحاح‌ هشتم‌ از ص‌ 1 تا ص‌ 9 ) آمده‌ است‌ كه‌:
در سال‌ سوّم‌ از سلطنت‌ بيلْشاصَّر پادشاه‌، به‌ من‌ كه‌ دانيال‌ هستم‌ رؤيائي‌ نمايانده‌ شد، بعد از رؤيائي‌ كه‌ اوّلاً به‌ من‌ نمايانيده‌ شده‌ بود.
من‌ در رؤيا ديدم‌ مثل‌ اينكه‌ گوئي‌ من‌ در قصر شوشان‌ كه‌ در كشور ايلام‌ است‌ ميباشم‌، و در خواب‌ ديدم‌ كه‌ من‌ در كنار نهر اولاي‌ هستم‌. پس‌ چشمان‌ خود را بلند كردم‌ كه‌ ناگهان‌ ديدم‌ قوچي‌ در برابر نهر ايستاده‌ و دو شاخ‌ دارد، و شاخ‌هايش‌ بلند بود ليكن‌ يكي‌ از ديگري‌ بلندتر بود، و آن‌ شاخ‌ بلندتر عقب‌تر بر آمده‌ بود.
و ديدم‌ كه‌ آن‌ قوچ‌ به‌ جانب‌ مغرب‌ و شمال‌ و جنوب‌ شاخ‌ ميزد و هيچ‌ حيواني‌ در برابر او ايستادگي‌ نمي‌نمود و از دست‌ او راه‌ رهائي‌ نبود، لهذا آن‌ قوچ‌ طبق‌ ميل‌ و ارادة‌ خود عمل‌ ميكرد و بزرگ‌ ميشد.
و در اين‌ حال‌ كه‌ من‌ در تأمّل‌ و تفكّر بودم‌ ناگهان‌ ديدم‌ يك‌ بُز نَري‌ از جانب‌ مغرب‌ آمد و بر روي‌ تمام‌ زمين‌ استيلا يافت‌ بطوريكه‌ زمين‌ را مسّ نمي‌نمود؛ و اين‌ بز نر يك‌ شاخ‌ معتبري‌ در پيشانيش‌ و ميان‌ دو چشمش‌ بود.
و اين‌ بز نر آمد بسوي‌ آن‌ قوچي‌ كه‌ داراي‌ شاخ‌ بود و من‌ آن‌ را در كنار نهر، ايستاده‌ ديده‌ بودم‌؛ و با شدّت‌ قوّتي‌ كه‌ داشت‌ بسوي‌ او ميدويد. و ديدم‌ كه‌ به‌ آن‌ قوچ‌ رسيد و به‌ حال‌ غضب‌ بر او بر آمد و قوچ‌ را زد و دو شاخش‌ را شكست‌، و براي‌ آن‌ قوچ‌ هيچ‌ قدرتي‌ براي‌ مقاومت‌ در برابر او نماند؛ و لذا او را بر روي‌ زمين‌ انداخته‌ و پايمالش‌ كرد و براي‌ آن‌ قوچ‌ هيچ‌ گريزگاهي‌ از دست‌ آن‌ نبود؛ و بنابراين‌ آن‌ بز نر جدّاً بزرگ‌ شد.
و سپس‌ دانيال‌ بعد از تماميّت‌ اين‌ رؤيا ذكر ميكند كه‌ جبرائيل‌ به‌ او نمايانيده‌ شد و رؤياي‌ او را تعبير نموده‌ به‌ تعبيري‌ كه‌ در آن‌، قوچ‌ صاحب‌ دو شاخ‌، منطبق‌ بر كورش‌ مي شد و دو شاخش‌ دو كشور فارس‌ و ماد بود و آن‌ بز نر كه‌ صاحب‌ يك‌ شاخ‌ بود إسكندر مقدوني‌ بود.
در رؤياي‌ دانيال‌ آمده‌ است‌ كه‌ قوچي‌ كه‌ به‌ نظر او آمده‌، دو شاخ‌ داشته‌ ولي‌ نه‌ مانند شاخ‌ سائر قوچ‌ها، بلكه‌ يكي‌ از آن‌ دو شاخ‌ در پشت‌ ديگري‌ بوده‌ است‌ و اين‌ معني‌ بعينه‌ همان‌ است‌ كه‌ در صورت‌ مجسّمة‌ باستاني‌ كورش‌ مشاهده‌ ميشود.
و امّا آن‌ دو بالي‌ كه‌ مانند بال‌هاي‌ عقاب‌ در مجسّمة‌ كورش‌ است‌، آن‌ تصوير خواب‌ أشعياء است‌ كه‌ كورش‌ را در رؤيا، عقاب‌ شرق‌ خوانده‌ است‌، و به‌ همين‌ مناسبت‌ مجسّمة‌ كورش‌ به‌ مرغ‌ شهرت‌ يافته‌؛ و رودي‌ كه‌ در زير پاي‌ كورش‌ در مجسّمه‌ تصوير شده‌ است‌ مرغاب‌ ناميده‌ ميشود.
يهود از بشارت‌ دانيال‌ چنين‌ دريافتند كه‌ پايان‌ اسارت‌ آنها در بابل‌ منوط‌ به‌ همان‌ پادشاه‌ صاحب‌ دو شاخ‌ است‌ كه‌ بر مملكت‌ فارس‌ و ماد استيلا خواهد يافت‌ كه‌ بر ملوك‌ بابل‌ چيره‌ ميشود و بالنّتيجه‌ آنانرا از اسارت‌ بيرون‌ مي‌آورد.
چند سال‌ پس‌ از رؤياي‌ دانيال‌، كورش‌ كه‌ يهود او را خورس‌ و يونانيان‌ سائرس‌ مي‌نامند ظهور نمود و بر دو مملكت‌ فارس‌ و ماد مسلّط‌ شد و حكومتي‌ عظيم‌ پيدا كرد. و همانطور كه‌ در رؤياي‌ دانيال‌ آمده‌ كه‌ به‌ مغرب‌ و شمال‌ و جنوب‌ شاخ‌ ميزد، كورش‌ نيز فارس‌ و ماد را تسخير كرد و در جنوب‌ كه‌ همان‌ بابل‌ بود پيشرفت‌ كرد و يهود را آزاد ساخت‌. و لذا وقتي‌ يهود كورش‌ را در بابل‌ بعد از تسخير آن‌ ملاقات‌ كردند و رؤياي‌ دانيال‌ را براي‌ او بيان‌ كردند خوشحال‌ شد و بنا بر مساعدت‌ و مهرباني‌ با يهود گذارد و آنانرا به‌ اورشليم‌ عودت‌ داد و معبدشان‌ را تعمير نمود.
باري‌، اينها همه‌ شواهد صدقي‌ است‌ بر اينكه‌ كورش‌ نيز خود را ذوالقرنين‌ ميدانسته‌ (يعني‌ صاحب‌ دو كشور فارس‌ و ماد، كه‌ در رؤيا به‌ صورت‌ دو شاخ‌ متّصل‌ به‌ هم‌ بر مغز سرش‌ روئيده‌ بود) و لذا در تاج‌ يا كلاه‌ خودش‌ اين‌ دو شاخ‌ را كه‌ علامت‌ و نشانة‌ دو كشور است‌ مي‌نهاده‌ و در مجسّمه‌اش‌ نيز منعكس‌ شده‌ است‌.
و امّا سير و مسافرتش‌ به‌ مغرب‌ براي‌ رفع‌ طغيان‌ ليديا بوده‌ است‌. ليديا عليرغم‌ قرابت‌ و پيماني‌ كه‌ با كورش‌ داشت‌ بدون‌ هيچ‌ مجوّزي‌، از روي‌ ظلم‌ و عدوان‌ به‌ طرف‌ كورش‌ لشكركشي‌ نمود و سلاطين‌ اروپا را نيز عليه‌ او تحريك‌ كرد. كورش‌ با او جنگ‌ نموده‌ و او را فراري‌ داد و سپس‌ او را تعقيب‌ نمود و پايتختش‌ را محاصره‌ نمود و پس‌ از محاصره‌ فتح‌ كرد و ليديا را اسير نموده‌ و پس‌ از اسارت‌ او را عفو كرد و سائر هميارانش‌ را نيز عفو كرد و اكرام‌ نمود و به‌ آنها نيكوئي‌ نمود، با آنكه‌ ميتوانست‌ آنها را سياست‌ نموده‌ و نابود كند؛ و اين‌ قصّه‌ منطبقٌ عليه‌ اين‌ آيه‌ است‌:
حَتَّي‌'´ إِذَا بَلَغَ مَغْرِبَ الشَّمْسِ وَجَدَهَا تَغْرُبُ فِي‌ عَيْنٍ حَمِئَةٍ (و شايد مراد ساحل‌ غربي‌ از آسياي‌ صغير باشد) وَ وَجَدَ عِندَهَا قَوْمًا قُلْنَا يَـ'ذَاالْقَرْنَيْنِ إِمَّآ أَن‌ تُعَذِّبَ وَ إِمَّآ أَن‌ تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا.
ما در اينجا به‌ ذوالقرنين‌ گفتيم‌: نسبت‌ بدين‌ جماعت‌ كه‌ ستم‌ كرده‌ و فعلاً در دست‌ تو گرفتارند، اختيار داري‌ آنانرا به‌ پاداش‌ خود عذاب‌ كني‌، يا از آنها درگذري‌ و طريقة‌ نيكوئي‌ دربارة‌ آنان‌ اتّخاذ كني‌!
ذوالقرنين‌ گفت‌: آن‌ كساني‌ كه‌ از اين‌ به‌ بعد ستم‌ كنند، آنها را مجازات‌ نموده‌ و عذاب‌ مي‌كنيم‌؛ و امّا كساني‌ كه‌ ايمان‌ بياورند و عمل‌ صالح‌ انجام‌ دهند گذشته‌ از جزاي‌ اخروي‌ آنان‌، ما به‌ طريق‌ نيكو با آنان‌ رفتار خواهيم‌ نمود.
و پس‌ از سفر مغرب‌، به‌ سمت‌ صحراي‌ بزرگ‌ در مشرق‌ در حوالاي‌ بكتريا براي‌ خوابانيدن‌ غائلة‌ قبائل‌ بدوي‌ و بياباني‌ كه‌ پيوسته‌ هجوم‌ نموده‌ و فساد ميكردند حركت‌ كرد:
حَتَّي‌'´ إِذَا بَلَغَ مَطْلِعَ الشَّمْسِ وَجَدَهَا تَطْلُعُ عَلَي‌' قَوْمٍ لَمْ نَجْعَل‌ لَهُم‌ مِن‌ دُونِهَا سِتْرًا.

منابع:
1-قرآن سوره مباركه كهف آيات
2-تفسير نمونه –جلد 12- ص 542-552
3-پايگاه اطلاع رساني كوروش كبير
4-سايت اينترنتي

|+| نوشته شده توسط بهار در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385 ساعت 10:28 |

گبه
گبه ؛ حكايت عشق و دلدادگي
نرگس جابري نسب




گبه، نوعي فرش از جنس قالي است كه معمولا در قطع قاليچه توسط عشاير و ايلات لر و قشقايي بافته مي شود و داراي پرزهاي (1) بلند است. در بافت گبه از تعداد پود بيشتري استفاده مي شود كه اين كار در نرمي گبه تاثير فراوان دارد. تعداد پود برخي از گبه ها گاهي از سه تا هشت پود در هر رج و بلندي پرزها گاهي تا يك سانتي متر هم مي رسد.
    گبه در اندازه هاي مختلفي بافته مي شود كه عبارتند از: 1_ گبه در اندازه قاليچه 2_ گبه در اندازه قالي 3_ گبه پتويي
    1_ گبه در اندازه قاليچه: با پرز و خواب بلند و تعداد پود در هر رج به هشت هم مي رسد.
    2_ گبه در اندازه قالي: هر گاه شمار رشته هاي پود در هر رج از سه تجاوز نكند اين دستباف را قالي گبه گويند.
    3_ گبه پتويي: اين نوع گبه به دليل پود فراوان نرمتر و خواب بلند پرز و پودهاي اضافه از ظرفيت بيشتري برخوردار است.
    وسايل و ابزار مورد نياز گبه عبارت است از: مهم ترين و اصلي ترين وسيله كه دار مي باشد. دار گبه در اندازه هاي مختلف كه به صورت افقي و در سطح زمين قرار مي گيرد. اغلب از جنس چوب يا فلز مي باشد و شامل شانه، چاقو و قيچي مي باشد. بيشتر بافندگان عشايري بر روي زمين و بر روي دارهاي افقي عمل بافتن را بدون نقشه انجام مي دهند و براي شروع كار معمولا قاليچه ديگري را كه به آن (دستور) مي گويند به كار مي برند و در حين بافت انتخاب رنگ ها و تركيب بندي رنگ ها را انجام مي دهند و همين امر سبب مي شود گبه اي متفاوت با نمونه قبلي به وجود آيد.
    براي تار گبه از نخ پنبه اي يا نخ پنبه اي مخلوط با موي بز استفاده مي شود و براي پود آن از پشم گوسفند استفاده مي شود مرغوب ترين پشم جهت بافت انواع قالي و گبه، پشم فارس مي باشد. تعداد نخ هاي پود به كار رفته در هر رج از گبه كه داراي ساختاري درشت است از سه تا هشت و در انواع ريزتر آن تا چهارده پود در تغيير است.
    گبه در اندازه هاي مختلف بافته مي شود معمولا در اندازه هاي 120 تا 100 عرض و طول 250 تا 200 سانتي متر بافته مي شود براي بافت يك گبه در اندازه 20/2×5/1 حدود هشت كيلوگرم پشم و تقريبا سه كيلوگرم موي بز استفاده مي شود گبه معمولا درشت بافت است و بلندي پود گبه دست كم يك سانتي متر مي باشد. البته در انواع سفارشي ممكن است اين اندازه تغيير كند.
    هنرمند خالق گبه با صورت هايي برخاسته از روايت و داستان و مضامين طبيعي و بيان حالات روحي در واقع دنيا را از دريچه ديد خود در نقش گبه به عرصه ظهور مي رساند. طرح ها و نقوش گبه از افكار ساده و روان منشا مي گيرد و نقوش خودجوشي با سادگي و بياني زلال و شفاف بر عرصه بافت شكل مي گيرند بافنده با خط تصوير، طبيعت، عشق و شيدايي، آزادگي و آزاد زيستن را نقش مي كند.
    نقش گبه حكايت حال بافنده است، قصه رمه و شبان است و برف و بوران و آتش و آب و آفتاب و كوچ، عشق و دلدادگي و اسبي كه به سياه چادر عشق مي رود. چهره گبه نامنظم است و نشان از اوج و حضيض حالات روحي بافنده دارد. نقش گبه گريز از تكرار است و بديع و بر خلاف نقوش طراحان شهري كه پر تكلف و محافظه كارانه است مستقيما از طبيعت الهام مي گيرد. نقش گبه و خصوصيات آن را فقط و فقط زندگي ايلياتي و عشايري تعيين كرده است و مي كند و اين همان اصالت گبه است.
    طراحي و نقش پردازي و حتي رنگ آميزي گبه از قالي و قاليچه جداست و تابع قواعد و سنت هاي خاصي است. بافندگان گبه به سبب آزادي از قيد و بند در نقش پردازي حتي از بافندگان قالي هم دستشان بازتر است. طرح ها و نقش هاي گبه تماما ذهني بوده و بيشتر طرح هاي هندسي را در بر مي گيرد. در يك يا دو حاشيه اين قاليچه ها يك شكل ساده و هندسي به صورت مجرد تكرار مي شود. ساده كردن خطوط و شكل هندسي دادن به خطوط از جمله خصوصيات مهم گبه بافي در ايران است كه با گذشت زمان در شكل تازه اي انجام مي گيرد.
    در زمينه ساده آن يك ترنج بزرگ يا چند لوزي كوچك در روي امتدادهاي طولي ديده مي شود و گاه در متن خالي وسط گبه، نقش درخت يا نقش چهار فصل يا نقش شير بافته مي شود. اين نقش ها و صورت ها با رنگ هاي متفاوت بر گبه هاي عشايري جلوه خاصي به گبه مي دهد. بافندگان گبه در اين نقش ها احساسات و تخيلات خود را آزادانه بيان مي كنند.
    
    توجه به نقش شير در گبه هاي شيري:
    به نظر مي رسد توجه به نقش شير بيشتر از آن جهت بوده است كه يكي از صفات حضرت علي(ع) (شير خدا) بوده و در شجاعت و شهامت او را همواره به شير مثال زده اند. همچنين اين حيوان پر قدرت و شجاع از ديرباز هماورد شاهان بوده و همچنين وجود نقش شير در بناها و ظروف و منسوجات كه از جمله نمونه هاي بارز آن را مي توان در نقوش تخت جمشيد و ظروف ساساني و در قالي هاي شكارگاه، همه جا شير را در جدال با دلاوران مي بينيم.
    در فرهنگ ايرانيان شير سمبل شوكت و جلال و قدرت و عظمت بوده است. نقش شير در نزد لرها و تركان قشقايي متداول بوده است. بافندگان عشاير هر يك به طور نامكرر به اين مظهر صولت و شجاعت پرداختند. (البته نقش شير با فراواني اين حيوان در منطقه كامفيروز و دشت ارژن فارس كه تا اوايل قرن گذشته نسل آن باقي بود هم بي ارتباط نيست.) (2) به طور كلي مي توان گفت كه شير از زمان هاي قديم مورد علاقه ايرانيان به خصوص مردم فارس بوده است و از طريق سكه ها، مهرها، شير سنگي و ساير نقوش بستگي خود را به گذشته حفظ مي كردند. اين بستگي با گبه هاي شيري به داخل چادر و زندگي عشايري راه يافته است. همين مسايل سبب شده است كه زنان قاليباف عشاير آن را سمبل مناسبي براي زينت بخشيدن به گبه هاي خود كنند.
    رنگ آميزي گبه ها زيبا و بي نظير است. رنگ آميزي اكثر آنها به استثناي معدودي از آنها تماما طبيعي و گياهي است. رنگرزي سنتي و بهره گيري از رنگ هاي گياهي اعتبار ويژه اي به صنايع دستي عشاير مي بخشد همچنين نوعي گبه بافته مي شود كه خودرنگ مي باشد يعني بر روي مواد اوليه اي كه در توليد اين محصول استفاده مي شود هيچ نوع عمل رنگرزي انجام نمي شود. پشم‌ آن اصطلاحا خودرنگ است يعني مستقيما از دام چيده شده و به عبارت ديگر دستچين است. اين نوع گبه در رنگ هاي طبيعي پشم گوسفند (سفيد، سياه، خاكستري و بژ) بافته مي شود. به همين سبب در برابر شستشو و نور آفتاب مقاومت بيشتري دارد حتي مي توان گفت مقاومت رنگ آن از قالي هم بيشتر است زيرا مواد تشكيل دهنده رنگ ها كاملا طبيعي است.
    
    مراكز بافت گبه:
    گبه بافي در اكثر مناطق روستايي و عشايري مرسوم بوده و مركز اصلي بافت آن در مركز كشور و جنوب مي باشد. از جمله مراكز مهم بافت گبه مي توان از دو گنبدان، باشت، آرو در شهرستان گچساران، تل گر، چشمه بلقيس، ده شيخ و چرام در شهرستان كهكيلويه از سراب تا ده عليا و ده سفلي و موردراز عليا و سفلي در شهرستان بوير احمد، برازجان و حوزه هاي روستايي شول و ده كهنه از استان بوشهر نام برد.
    استان فارس از گذشته بسيار دور يكي از مهم ترين و بزرگ ترين مراكز ايل نشيني به شمار مي رفت. ايلات قشقايي، خمسه، ممسني و بختياري به بافت گبه اشتغال داشتند و بهترين گبه ها كار تركان قشقايي فارس مي باشد كه در خارج از كشور از اعتبار خاصي برخوردار است.
    
    
    
    سرزمين فارس و ايل قشقايي:
    سرزمين فارس يكي از بخش هايي است كه محل زندگي عشاير مي باشد و بيش از دو سوم از سرزمين فارس محل زندگي عشاير و ايلات مختلفي است كه در طول ساليان دراز در اين منطقه گرد هم جمع شده اند. از ايلات مهم مسكون در فارس: ايلات قشقايي، خمسه، ممسني و بختياري مي باشند كه در نقاط كوهستاني پراكنده شده اند.
    ايل قشقايي از دست بافته هاي بسيار مشهوري برخوردار مي باشد كه مورد تحسين جهاني واقع شده است، قاليچه هاي ايل قشقايي تركي بافت مي باشند، نقش آنها تكرار اشكال شكسته و ساده هندسي مي باشد. اكثر قاليچه هاي ايلات فارس از شفافيت رنگي خاصي برخوردار است، تار و پودهاي (3) گبه هاي قشقايي تماما از پشم مي باشد و پشم هاي (4) مورد استفاده گبه ها در فارس تهيه مي شوند. پشم فارس يكي از مرغوب ترين پشم ها جهت بافت قالي و گبه مي باشد.
    
    گبه قشقايي:
    دست بافته هاي كوچ نشينان قشقايي باغ هاي بافته اي را مي ماند كه در نهايت ظرافت و دقت زبان باز مي كنند و از طريق نمايش نقش ها تاريخ قومي و قدمت فرهنگي و قلمرو ذوق اين كوچندگان را بازگو مي نمايند.
    هر يك از بافته هاي عشايري داراي نشانه قومي و تاريخي است به همين دليل بافته هاي بلوچ و تركمن افشار و قشقايي به آساني از هم ساخته مي شوند. طرح هاي گل و گياه و نقش مايه هاي حيواني و نقش هاي مربوط به ستارگان در دست بافته هاي عشايري لر و بختياري مكرر به چشم مي خورد. (گبه قشقايي سه ويژگي بارز دارد، شير رام شده (دست آموز) و قلاده بر گردن كه اغلب به سگ شباهت دارد. ستاره هشت پر كه نشانه و جانشين خورشيد است، نقش مايه باستاني مرغ و درخت كه به شيوه اي دلپذير بافته شده است.) (5)
    در گذشته بافت گبه عمدتا به قصد مصرف خانواده و فرش كردن خيمه و خانه بوده است نه به عنوان ارمغان و فروختن به ديگران و به هيچ وجه جنبه تجاري و فروش نداشته به همين سبب خيلي كم بافته مي شد و چون بافت به منظور استفاده شخصي بوده است پس از محدوديتي برخوردار نبود و بافندگان در بافتن نقش هاي مختلف دستشان باز بوده است.
    گبه هاي درشت بافت بر روي قاليچه در وسط چادر براي زير پا انداختن استفاده مي شده گاهي به دليل پود فراوان در نتيجه نرمي گبه و خواب بلند پشم ها و پودهاي اضافه سبب مي شد كه از گبه به عنوان پتو و روانداز هم استفاده شود اين كار البته در خارج از چادر و در مواقع خاصي نظير سفر انجام مي گرفت. (... و در روزگار قديم مورد مصرف بيشتري داشته و حتي جزو اثاث سلطنتي مي آمده است. در فرماني كه شاه طهماسب صفوي راجع به ترتيب پذيرايي از همان پادشاه گوركاني صادر كرده تاكيد شده قالي هاي ابريشمي كار خراسان و گبه و نمدهاي جامي و سوزني ها بيندازيد.) (6)
    
    حواشي و تعليقات:
    1_ پرز: در اصطلاح همان خواب قالي است. پرزهاي گبه معمولا بلند مي باشد ارتفاع پرز گبه از انتهاي گره و در كم ساييده ترين محل گبه محاسبه مي شود.
    2 _ دست بافت هاي عشايري و روستايي جلد اول صفحه 291
    3 _ تار و پود: تار رشته هايي كوتاه از نخ يا پشم يا ابريشم كه به صورت عمودي به دو انتهاي دار پيچيده مي شوند به همراه پودها كه به صورت افقي از ميان تارها عبور مي كند كه استخوان بندي اصلي هر قالي است.
    4 _ پشم گبه: پشم مورد استفاده در بافت گبه دست چين، دست ريس و خودرنگ است.
    5 _ دست بافت هاي عشايري و روستايي جلد اول صفحه 292
    6 _ مجله آينده بهمن و اسفند 1360
    
    فهرست منابع و مآخذ:
    1 _ دست بافت هاي عشايري و روستايي فارس، سيروس پرهام، جلد اول، انتشارات اميركبير، تهران 71.
    2 _ صادرات ايران از ديدگاه رشد اقتصادي، ضياءالدين صدرزاده، انتشار بي تا، تهران.
    3 _ صنايع دستي روستايي ايران، انتشارات سازمان صنايع دستي ايران
    4 _ كلياتي درباره صنايع دستي روستايي ايران،
    5 _ گبه بافي، استادياوري،
    6 _ گبه بافي، رضا عبدلي،
    7 _ گليم و گبه، پرويز تناولي،
    8 _ نشريه قالي ايران،
    9 _ هند و صنعت قالي در ايران، منصور ورزي،‌
    10 _ ويژه نامه نخستين جشنواره صنايع دستي دانشجويان سراسر كشور. 

|+| نوشته شده توسط بهار در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385 ساعت 10:25 |

زیگورات

معبد زيگورات (چغازنبيل)


معبد زيگورات (چغازنبيل) در چهل و پنج كيلومتري جنوب شرقي شوش واقع شده است. اين معبد در سال هزار و سيصد پيش از ميلاد به طول هزار و سيصد و عرض صد متر ساخته شده است. اين مجموعه كه در فاصله دو كيلومتري رود دز قرار دارد، بعدها به نام دورانتاش يا شهر اونتاش گال مشهور گرديد
.اين شهر يادگار تمدن عيلام جديد است كه از سه حصار تو در توي خشتي تشكيل شده و دروازه اصلي آن بر روي حصار بزرگ در جبهه شرقي قرار دارد. در حد فاصل حصار اول و دوم كاخ‌هاي شاهي و آرامگاه‌هاي سلاطين عيلام قرار دارند


در بين حصار دوم و سوم بقاياي تصفيه‌خانه آب واقع شده است، تصفيه خانه آب چغازنبيل در شمار قديمي‌ ترين تأسيسات آبرساني به شمار مي‌رود. آب آن از رودخانه كرخه و از فاصله چهل و پنج‌كيلومتري با حفر و احداث كانالي تأمين مي‌شده است. در مركز حصار سوم معبد اصلي(زيگورات) قرار دارد. معبد اصلي به ابعاد صد و پنج در صد و پنج متر، مربع كاملي است كه اضلاع آن در جهات اصلي شرقي، غربي و شمالي و جنوبي واقع شده‌اند. اصل اين معبد با به كارگيري ميليون‌ها آجر و در پنج طبقه ساخته شده بود كه در حال حاضر دو طبقه از آن باقي‌مانده است. ارتفاع آن در گذشته حدود پنجاه و دو متر و متشكل از پنج طبقه بود


طبقات اين معبد بر خلاف تمامي زيگورات‌هاي بين‌النهرين بر روي همديگر ساخته نشده، بلكه هر طبقه مستقلاً از سطح زمين به بالا احداث شده است. به غير از طبقه اول و پنجم، تمامي طبقات از خشت پر شده‌اند، طبقه پنجم كه مرتفع‌ترين طبقه محسوب مي‌شود، جايگاه قرار دادن بت‌هاي آن زمان بوده است. مهمترين اين بت‌ها، خداي «اينشوشيانك» يا خداي خاص شهر شوش بوده است. «اونتاش گال» باني اين معبد مي‌گويد:  «پس از آن كه مصالح ساختماني را به دست آوردم، من در اينجا شهر اونتاش و حريم مقدس را برپا نمودم و آن را در يك ديوار خارجي و يك ديوار داخلي محصور نمودم. من معبد بلندي ساختم كه شبيه آنچه شاهان پيش ساخته‌اند نبود و آن را به خداي  اينشوشيانك و خداي هومبان حريم مقدس وقف كردم. باشد كه ساختمان و زحمت من موقوفه ايشان شود و لطف و عدل هومبان و اينشنوشيناك در اينجا برقرار
بماند»بر روي ديوارهاي معبد آجرهايي به خط ميخي مشاهده مي‌شود كه همگي داراي متني يكسان هستند كه بيانگر نام پادشاه و هدف او  از ساخت اين معبد مي‌باشد. در اطراف معبد و بر روي كف اصلي دو سكوي مدور بريده مشاهده مي‌شود كه نظرات مختلفي در مورد آنها ابراز شده، برخي آنها را سكوي قربانگاه و برخي ديگر محل ستاره‌شناسي و ساعت خورشيدي دانسته‌اند. مجموعه اين شهر و آثار تمدن عيلام در هفت تپه در سال ششصد و چهل پيش از ميلاد در حمله آشوريان به سركردگي آشور بانيپال ويران گرديد و حاكميت عيلاميها پس از هزاران سال منقرض شد










|+| نوشته شده توسط بهار در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385 ساعت 10:23 |

هنر نقاشی قهوه خانه و تاریخچه آن
نگاهي به نقاشي قهوه خانه اي در ايران
شهروز نظرى




قهوه خانه ها در دوره صفويه به تدريج شكل مي گيرند و به مكاني فرهنگي تفريحي تبديل مي شوند و با شكل گيري نقالي، نقاشان شاخص كاشي به تصوير كردن صحنه هاي اين نقل هاي قهوه خانه اي روي مي آورند.
بيشتر نقاشي هاي قهوه خانه اي براساس داستان هاي پهلواني، مذهبي و اسطوره هاي ايراني كشيده مي شده اند و به ميل قهرمان سازي مردم دوران خود پاسخي مناسب مي داده اند. البته نبايد مكان اين نقالي ها را فقط به قهوه خانه ها محدود كرد؛ تكيه ها، حسينيه ها و هر جا كه محل مناسبي براي جمع شدن و حكايت گفتن بود، نقاشي قهوه خانه اي به عنوان ابزار كار نقال كاربرد پيدا مي كرد.
اگر بخواهيم از چهره هاي شاخص اين نوع نقاشي در دوره هاي مختلف نام ببريم، بايد از كساني مثل علي رضا قوللرا آغاسي، فتح الله قوللرا آغاسي، حسين قوللرا  آغاسي، محمد مدبر، احمد خليلي فرد، حسين همداني و حسين تفتي ياد كنيم كه آثارشان حول سه محور روايت هاي حماسي، مذهبي و بزمي مي چرخد. فرهنگ سراي نياوران اخيرا بخشي از نقاشي هاي قهوه خانه اي را همراه با برنامه هايي در اين زمينه به نمايش گذاشته بود. نمونه هايي از آثار به نمايش در آمده در اين نمايشگاه را مي بينيم.




سواركاران با اسب هاى پرهيبت و طمطراق كه بيشتر از زورمندى مهربان و وفادارند؛ در گوشه اى ديگر اشقياء از وسط به دو نيم شده اند، و فرشتگان بر فراز مردى زيبارو كه كودكى چند ماهه بر يك دست و نيزه اى در دست ديگرش و سلحشورى با پرچم نصر من الله و فتح قريب و مشكى بر دوش و تيرهاى بسيارى كه بر پيكرش فرو رفته اند. در گوشه اى از همان پرده زنانى بر پيكران بى سر شيون مى كنند و نوشته اى بر فراز تابلو «هل من ناصر ينصرنى» اين مضامين، سوژه و محتواى بخشى از جدى ترين تمايل نقاشى ايران طى ۲ قرن را شكل دادند و هرچند به شكل آكادميك و رسمى ترويج نشدند اما توانستند خود را به جامعه فرهنگى تحميل كنند. به غير از هم زمانى با عصر مشروطه، خيالى سازان پرده هاى مذهبى و مردمى نوجويانى بودند كه هنر مشروطه را پيش از جنبش سياسى آن بنيان نهادند.


    به نقل از جابر عناصرى قديمى ترين پرده عاشورا متعلق به نقاشى به نام ناطق است كه در دوره زنديه مصور شده. دراين پرده هرچند طراحى پرتره و شمايل ها به اندازه سال هاى پرفروغ نقاشى قهوه خانه اى پيشرفت ندارد و طراحى و رنگ گذارى در سطحى ابتدايى قرار دارد اما تمامى نشانه هاى اين جنس نقاشى از قبيل نوشته هاى توضيحى، تركيب بندى هاى چند موضوعى و مهمتر از آن قالب روايى (درام) در آن به چشم مى خورد.
    پرده مذكور به ۷ بخش مجزاى روايى تقسيم شده است ۱- لشكر عمر سعد ۲- خيمه گاه ۳- بنت حضرت قاسم ۴- صحنه نبرد على اكبر ۵- آب آوردن از فرات ۶- قتلگاه ۷- حضرت اباعبدالله. همين روش تقسيم بندى تركيب بندى (هرچند به اشكال ديگر و گاه مانند مدير با الهام از تصاوير استريپ به شكل روايت خطى و با استفاده از شماره گذارى تصاوير) تا آخرين تصاوير معاصر ادامه مى يابد.
    اصولاً نقاشان پرده هاى عاشورا از اسلوب و الگوهاى ثابت بصرى خارج نشدند.
    براى مثال حضور فرشتگان بر فراز قتلگاه در تمامى اين تصاوير وجود دارد. به نظر مى رسد پايبندى آنان به روايت هاى ادبى از اين واقعه موجب شده است تا خود را ملزم به روايت بدون دخل و تصرف بدانند و هرآنچه شنيده اند را با ايمان قلبى روايت كنند.
    در اينكه نقاش و سفارش دهنده هر دو در يك رفتار دينى مشاركت كرده اند و اين عمل را به نوعى عبادت و اداى فرايض مى دانند شكى نيست روح ستايشگرى و مدح خصايص انسانى و والامقامى امام حسين و ديگر معصومين در اين پرده ها و نكوهش خشونت، پليدى و ناجوانمردى از جانب لشكر كفر به عنصر اصلى روايت پرده هاى عاشورا بدل شده اند. به نظر مى رسد اين هنر به عنوان جدى ترين حركت هنر مردمى در عصر خود توانسته بود به زبانى گويا در انتقال احساسات جمعى ايرانيان بدل شود.
    «كربلا بيش از آن اندازه كه نمايشگاه شقاوت و بدى و ظهور پليدى بشر باشد، نمايشگاه روحانيت و معنويت و اخلاق عالى و انسانيت است كه برخى كمتر به آن توجه دارند و به عبارت ديگر اباعبدالله الحسين (ع)، اباالفضل العباس و زينب كبرى قهرمانان داستانند، نه شمر و سنان و خولى.»۱ اين توصيف علامه مرتضى مطهرى از كربلا دقيقاً شرح ادبى همان تصاويرى است كه امروز با نام پرده هاى شبيه خوانى مى شناسيم. روح استبداد ستيزى كه در اين تصاوير مردمى به شكل نفى هرگونه شقاوت و خشونت به وجود مى آيد بعدها به شكل جريانى شيعى در ايران ظهور مى كند كه تظلم خواهى و احياى خون شهيدان كربلا را مبدأ حركت هاى اجتماعى و سياسى خود قلمداد مى كند. شريعتى به عنوان بخشى قابل توجه از اين حركت مى نويسد: «امام حسين يك درس بزرگ تر از شهادتش نيز به ما داده است، و آن نيمه تمام گزاردن حج و به سوى كربلا رفتن است! تا به همه حج گزاران تاريخ، نمازگزاران تاريخ و مومنان به سنت ابراهيم بياموزد كه اگر امامت نباشد، اگر رهبرى نباشد، اگر هدف نباشد، اگر حسين نباشد و اگر يزيد باشد، چرخيدن بر گرد خانه خدا يا خانه بت يكى است! چه، وقتى كه شاهد و شهيد عصر خودت نيستى، وقتى كه در صحنه حق و باطل جامعه ات حضور ندارى، هركجا كه خواهى باشى، چه به نماز ايستاده باشى، چه به شراب نشسته باشى، چه بر طواف كعبه باشى و چه بر طواف كاخ سبز معاويه، هردو يكى است! اين است كه در عصر عاشورا، در حالى كه همه هستى اش را براى شهادت داده است، خون حلقوم فرزند شيرخوارش را در مشت مى گيرد و به آسمان پرتاب مى كند، كه «خدايا ببين! و اين قربانى را از من بپذير، شاهد باش!»۲
    اين پرده ها به دليل اينكه به سبب نياز آئينى مردم به وجود آمده بودند بيش از هر جنس نقاشى ديگر در ايران توانستند با عموم مردم ارتباط برقرار كنند و اين رابطه آنقدر تنگاتنگ مى شود كه پس از چندى باورهاى شفاهى و انتظارات آيينى و دينى مخاطب به حوزه مصورسازى وارد و توسط نقاش به تصوير در مى آيد. پرده هايى كه از حكايت و قصص شفاهى و مردمى به وجود آمده اند. امروز در ميان اين مجموعه كم نيستند كه، بيشتر از آنكه بر روايات معتبر دينى استقرار داشته باشند در جهت جلب توجه مخاطب مصور شده اند. در ميان تمام پرده هاى عاشورا هيچكدام در تكنيك، طراحى و روايت هم پاى پرده هاى مذهبى محمد مدبر نيستند. علاقه و الفت او به داستان هاى مذهبى و از سوى ديگر تلاش هايى كه براى شكستن قالب هاى جزمى و خشك اين جنس نقاشى دارد و مهمتر از آن تلاش هاى زيباسازانه اش او را مهمترين نقاش واقعه كربلا و حتى نقاشان قهوه خانه ساخته است. هرچند ردپاى فرنگى سازى در آثار او بيش از هر نقاش ديگر قهوه خانه اى هويدا است اما انسجامى كه پرده هاى او در كمپوزيسيون و رنگ گذارى بدان نائل شده موجب مى شود نتوانيم از او به عنوان نقاشى ناايو نام ببريم. توانايى هاى تكنيكى و مخصوصاً خودى شدگى، طراحى ها و پرسوناژها موجب مى شود تنها او و قوللر آغاسى را نام هاى كلاسيك اين گونه از نقاشى ايران بشناسيم. البته در اين ميان سنت بلافصل عباس بلوكى فر به نقاشى قاجارى موجب مى شود تا با پرده هايى مواجه باشيم كه بيش از آن كه پى جوى و كاشف جريانى نو باشند دغدغه حفظ ميراث هنر قاجارى را دارند و از اين جهت براى بسيارى از كارشناسان بلوكى فر با آن همه تزئين و چهره هاى قاجارى و لباس هاى پر نقش و نگار (كه البته آخرين نقاشى اين سبك نيز محسوب مى شود) اهميت بسيارى در نقاشى قهوه خانه اى دارد.


    هرچند به نظر من او را بيشتر بايد در جريان هنر قاجارى مورد مطالعه قرار داد تا نقاشى قهوه خانه اى، همچنان كه مى دانيم شباهت موضوعات او با نقاشان قهوه خانه كار را بسيار دشوار مى كند. اما كافى است تفاوت دو پرده هم نام و با موضوعى مشابه (پرده عاشورا) از او و قوللر آغاسى را در كنار يكديگر قرار دهيم و با تشخيص تفاوت هايشان به دوگونه مستقل و مجزا از هنر پى ببريم. روايت دينى، آيينى و شمايل سازى و بيان مذهبى و تكريم انسانى كه در نقاشان مذهبى نگار ديده مى شود به هيچ وجه با سنت تزيينى و تكنيك محور و متكلف قاجارى بلوكى فر تطابق ندارد.
    بخشى از تمايل نقاشى هاى مذهبى قهوه خانه در جهت خروج از انزوا و تهى شدگى نقاشى قجرى پديد آمد و بيشترين توانايى خود را در بازيافت زبانى جست و جو كرد كه به اقبال عمومى اش منتهى شد شايد بتوان گفت كه پس از قرن ها بود كه مردم كوچه و بازار مى توانستند هنرهاى تصويرى را بخشى از فرهنگ روزمره بدانند و با آن همنشينى و مجالست داشته باشند. تعميم سلايق و خواست هاى عمومى آموزه اى بود كه نتوانست از طرف هنرهاى تجسمى دنبال شود و به سنت فراموش شده اى تبديل شد.


    بعدها نيز رجوع مدرنيست ها به مكتب قهوه خانه و شمايل هاى مذهبى غالباً از لايه هاى تزيينى پرده ها فراتر نرفت و نتوانست انبان و توشه ايمان باور نقاش را به نمايش درآورد. شايد به دليل اين كه تلاش مدرنيسم در زدودن موضوع در نقاشى ايرانى به ثمر رسيد.




پى نوشت ها:
    ۱- سلطان كربلا/ جابر عنصرى/ زرين و سيمين/۸۲/ ص۱۱
    ۲- همان/ ص۱۱ 

|+| نوشته شده توسط بهار در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385 ساعت 10:14 |

تاثير هلنيسم بر هنر عصر سلوكي و اشكاني
تاثير هلنيسم بر هنر عصر سلوكي و اشكاني

منبع : ميراث خبر

به كارگيري رنگ هاي جالب، جذاب،‌ زنده و متنوع و وجود مفرغ هاي كوچك و برخي تكه هاي سفالينه كه آراسته به برگ نخل هستند و همچنين ظاهر شدن نقش هاي تمام رخ در هنر عصر اشكاني همگي از نشانه هاي آشكار نفوذ فرهنگ و تمدن يوناني (هلنيسم) بر هنر عصر سلوكي و اشكاني است.
    
    پس از فتوحات اسكندر در ايران، تمدن و فرهنگ يوناني در سطوح مختلف تاثير خود را بر جاي گذاشت. اين تاثير در زمينه هاي سياسي،‌ مذهبي،‌ هنري، معماري و شهرسازي و ... در دوره هاي سلوكي و اشكاني بر جاي ماند و آثاري نيز از آن دوره ها به يادگار مانده است.
    
    شايد تاثير فرهنگ و تمدن يوناني در ايران، در هيچ زمينه اي به اندازه هنر آشكار نباشد و حتي بازگشت به شيوه زندگي و انديشه ايراني را در سير تحول هنر، بيشتر مي توان يافت.
    
    نقاشي در دوره سلوكيان:
    
    هنر نقاشي در دوره سلوكيان استمرار هنر سنتي يونانيان باستان است. هنر نقاشي را جز با مطالعه ظروف آن دوره نمي توان شناخت. درباره نقاشي هاي ديواري كه بدون شك وجود داشتند، در دوره سلوكي چيزي نمي توانيم بگوييم، زيرا از آنها چيزي به دست ما نرسيده است.
    
    از هنرهاي كوچك تنها قسمتي مفرغ هاي كوچك و برخي تكه هاي سفالينه كه آراسته به برگ نخل هستند، سبك يوناني دارند.
    
    به كارگيري رنگ هاي جالب، جذاب، زنده و متنوع ابتكار ديگري در هنر سلوكيان است كه هيچ گاه آنان اين كار را از نظر دور نمي داشته اند.
    
    نقاشي در عصر اشكانيان:
    
    نقاشي ديواري در زمان اشكانيان، توسعه بسيار يافته بود تا آنجا كه دانشمندان عقيده دارند كه يكنواختي نقوش برجسته اين زمان ممكن است انعكاسي از نفوذ نقاشي در آن باشد.
    
    در جنوب شرقي ايران در منطقه كوه خواجه در سيستان آثاري از نقاشي هاي ديواري در زمان اشكانيان پيدا شده است. اين نقاشي ها كه ديوارهاي تالار بزرگ كاخ را تزيين مي كرده است متعلق به سده نخستين ميلادي است. در اين نقوش، خدايان كه بخشي از پيكر هر يك از آنها پشت پيكر خداي ديگر قرار گرفته است، همه به صورت تمام رخ نقاشي شده اند. (در اين دوره برخلاف دوره هاي گذشته كه اشخاص را از نيم رخ نشان مي داد نقش هاي تمام رخ در هنر اشكاني ظاهر شد.)
    
    روي ديوار بالاي آن،‌ نقشي از پادشاه و همسر او ديده مي شود. شاه در اين نقش بازويش را به گردن همسرش حلقه زده است. پيرامون پنجره هاي تالار، تماشاگران را بر حسب پايه و مقام به تصوير كشيده اند. در اين تصاوير مجددا تاثيرات ديگري از هنر يونان به چشم مي خورد.
    
    لباس خدايان، يوناني است و يكي از آنها كلاه خودي بالدار مانند هرمس (خداي سپيده دم يونان باستان Hermes) دارد. كلاه در اين تصوير داراي سه بال است كه نشاني از ورثرغنه (خداي جنگ و پيروزي Veretragna) مي باشد. يكي ديگر از خدايان، زوبين سه سر پوزئيدون (خداي دريا در اساطير يونان Poseidon) را در دست دارد كه در اينجا نشانه شيوا خداي هندي است. بزرگي هيكل خدايان و نيز چهره هاي افراد خانواده سلطنت همه از هنر هلني يونان گرفته شده است و همچنين صورت هاي نگاشته شده بر سقف نيز شيوه يوناني داشتند از جمله آنها خداي اروس (خداي عشق و شهوت Eros) را بر پشت اسب و موضوعات ديگر يوناني كشيده بودند.
    
    در نقاشي هاي دوره اشكاني،‌ خصوصيات هنر اصيل ايراني آشكار است و اگر هنر يونان در آن اثر گذاشته باشد، زياد نيست. با توجه به آثار باقي مانده از كاخ اشكاني در كوه خواجه كه نقاشي هاي بسيار زيبا و جالبي را از آن دوره نشان مي دهد و به نظر مي رسد كه اين ها ثابت مي كنند كه جريان و نفوذ هنر يوناني در كشور ايران زنده بوده است ولي مي توان گفت كه نفوذ هنر يوناني زودگذر و سطحي بوده است و چيزي جز تقليد نمي توان به آن نسبت داد.
    
    هرتسفلد درباره نقاشي عهد اشكانيان تحقيقات زيادي كرده است و معتقد است كه: «نقاشي اين دوره را مي توان تركيب هنر نقاشي ايراني و يوناني دانست ولي حفظ اصالت هنر ايراني را در آثار اين دوره مي توان تاييد كرد.»


منابع:
    1- احمد تاجبخش، تاريخ مختصر تمدن و فرهنگ ايران قبل از اسلام، دانشگاه ملي، تهران، 1355.
    2- اردشير خداداديان، تاريخ ايران باستان، اشكانيان، مجموعه پنجم، نشر به ديد و قلم آشنا، تهران،‌ 1380.
    3- دولاندلن،‌ تاريخ جهاني، ترجمه احمد بهمنش، جلد اول، تهران، 1347.
    4- رومان گيرشمن، ايران از آغاز تا اسلام، ترجمه دكتر محمد معين، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، تهران، 1355.
    5- احسان يارشاطر، تاريخ ايران كمبريج،‌ ترجمه حسن انوشه، جلد سوم، قسمت دوم، اميركبير، تهران،‌ 1377. 

|+| نوشته شده توسط بهار در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385 ساعت 10:11 |

بررسی خرافات و اعتقادات در نقشمایه ها

بررسی خرافات و اعتقادات در نقشمایه ها


از قرن 8 ميلادي يعني مقارن با قرن 2 هجري در مناطقي كه به بافت گليم مشغول بودند، نگاهي نو در خلاقيت هنري و روند فني آنان صورت گرفت، كه نتيجه ي اين اتفاق پذيرفتن ديني مشخص در بين مسلمانان (شيعه و سني) بود. قبل از آن شمن گرايي (پيروي از عقايد كاهنان و جادوگران كه فقط به وسيله ي سحر و جادو و تمسك به كاهن جادوگر خواسته هاي خود را به دست مي آوردند)، جان دار گرايي (كه به حلول روحي واحد در تمامي اجزاء طبيعت معتقد است و ارواح جداگانه و مجرد را نمي پذيرد)، يهوديت و مسيحيت و بوديسم و ديگر دينها متداول بوده است. يك دين نوين براي مردم ايلياتي استفاده از برخي نگاره ها را كه جزيي از تصويرنگاري مبتني بر باورهاي گذشته بود را منع يا تشويق مي كرد.



بدين ترتيب اعتقادات جديد با تركيب و تصحيح برخي از اعتقادات اديان گذشته نگاهي تازه در اذهان مردم پديد آورد و اينك اسلام، مسيحيت و بوديسم اديان اصلي كشورهاي بافنده بودند.

نخستين چيدمان اشكال ساده مثبت و منفي در تصويرهاي نمادين تاتوييسم (يين يانگ) تجلي يافته است. مصادف با پراكندگي قبايل و مهاجرتهاي مردمي در آسياي مركزي و ميانه، در شمال غربي ايران فلسفه ي اعتقاد به تعادل گسترش يافت. فلسفه ي تصوف و تفكرات صوفيانه حضور و نفوذ عميقي در طراحي هنري و صنايع دستي بر جاي گذاشت. براي دريافت بهتر مطلب نفوذ تصوف را در گليمهاي تركي مي توان يافت. نقش چليپا را مي توان مربوط به فرقه هاي مسيحي دانست كه بيشتر در گليمهاي ارمنستان و قفقاز ديده مي شود، اما از حيث معنايي اغلب به اشتباه تعبير و تفسير مي شود.

گليم ها و بافته هايي كه ارتباط مستقيم با دين اسلام دارد داراي تركيبات منحني و زواياي متناسب با فضاي طراحي شده دارد كه اغلب اشكالي كه مرتبط با عدد 5 است به وفور مورد استفاده قرار مي گيرد. مثل 5 تن – دست حضرت فاطمه و پنج انگشت.

حضور نقش سجاده اي و وجود سجاده ها به وضوح همخواني نقش فرو رفته و محراب گونه ي پيش نماز را نشان مي دهد.

خرافات كه همان انتقال اعتقادات و نمادين تصويري به صورت نسل به نسل و سينه به سينه است در طول سالهاي متمادي تغيير مي كند و جزيي از افسانه و داستانهاي بومي منطقه مي شود. به مرور با از بين رفتن معني واقعي نماد، نام تصويري به خود مي گيرد كه تنها مربوط به نگاره است. خرافات كه اصول و پايه ي آن مربوط به پيش از اسلام است با آمدن اسلام با دين تركيب شده و حضوري تركيبي با زندگي مسلمانان(حتي مسلمانان امروزي) پيدا مي كند.

مادران و پدران خرمهره را به دليل دفع بلا و چشم زخم به قنداق نوزاد خود وصل مي كنند، خون گوسفند يا مرغ را براي اتومبيل نو خود قرباني مي كنند، براي خريد خانه جانوري را براي خوش اقبالي ذبح مي كنند و جالب اينجاست كه اين نمونه ها را حتي در خيابانهاي توريستي شهري مثل استامبول كه خود را از كشورهاي غربي مي داند مي توان ديد. در كشورهاي غربي هنوز اعتقاد دارند كه رد شدن از زير نردبان شگون ندارد و يا داشتن نعل اسب براي انجام كار خوش يمن است جالب تر اينكه بريدن گوش سگ رااز ديگر رسومات خرافي خود ميدانند. گوشهاي سگ گله را هنگامي كه توله اي بيش نيست مي برند و به خورد وي مي دهند تا نيرومندتر شود و يا اينكه دخترها در هنگام عزيمت نامزدشان به سربازي به او دستمالي هديه مي دهند كه توسط خودشان دوخته شده كه نشاني از سلامتي و اقبال خوش را براي سرباز به همراه دارد. حاشيه نشينان درياي سياه به تعداد دختران دم بخت بطري به سقف آويزان مي كنند و زماني كه دختري ازدواج مي كند بطري را با تير مي زنند و زدن بطري را نشان از بين بردن پليدي در زندگي دختر مي دانند. قبايل شمال افريقا (بربرها) آنقدر كه براي تصاوير و طرحهاي منسوجات و بافته ها اهميت قائلند، خود بافته را صرفاً يك مورد مصرفي يا تزييني مي بينند كه با وجود طرحهايش جاي تازه و مفهومي نو مي گيرد. با آنكه اسلام در سرزمين افريقا آمده است اما دنياي بربرها هنوز با حكومت خورشيد و ماه و ستاره و گياهان و جانوران برپاست. اين نقوش غالباً در سه جايگاه متفاوت كاربرد دارد، باورهاي خانوادگي و قبيله اي، دفع چشم زخم و بخت گشايي و مابقي نگاره ها به آگاهي زيبايي شناختي بافنده مرتبط مي شود. بربرها معتقدند گليمي كه صحيح بافته شود مي تواند بافنده، خانواده آن و حتي خود دست بافت را در مقابل عوامل گوناگون مصون بدارد.



طبق نظريه ي «جيمز اَُپي» (تاريخ شناس) سر حيوانات از مهمترين نقشهاي گليم است. اُپي تاريخ و معاني نقوش منسوجات را بر اساس نمادهاي سر حيوانات مفرغي لرستان از دو و سه هزار ق.م بررسي كرده است. اگر نقش خورجين هاي لري و بختياري جنوب غربي ايران را بررسي كنيم مي بينيم كه شباهت بسياري بين اين تصاوير و اشكال مفرغي يافت مي شود. بر اساس تحقيقات اُپي گمان مي رود نقش سر حيوانات را لرها و بختياري ها خلق نكرده باشند، بلكه منشأ آن به دوران ما قبل تاريخ برمي گردد كه از آن پس به اقوام آسياي مركزي و غربي كه نگهدارنده سنت كهن بافندگي بوده اند، راه يافته است.


زنان لر و بختياري بدون هيچ گونه تأثيرات خارجي به بافت اين نقش و نگارهاي كهن ادامه داده بودند. اما در مناطق ديگر مانند قفقاز، آناتولي و آسياي مركزي كه بافندگي اشتغالي مادي بوده است، در اثر تجارت و تمايلات خريداران از اقوام و ملل ديگر نقشها ساده تر و به سرعت تغيير يافتند. حيوانات دوسر مفرغي لرستان شبيه به اشياء نذري فرهنگهاي هند و اروپايي است. از آنجا كه بز و گوسفند نسبت به ساير حيوانات به صحرانشينان نزيكتر بودند، نه تنها بخشي از دارايي شخص آنان به شمار مي رفتند بلكه استخوانها، جمجمه و شاخهايشان را در مقبره هاي قفقاز و آسياي مركزي و اروپاي شرقي نيز مي بينيم. چنانكه با دقت و تحقيق بيشتر تصاوير اين حيوانات را در منسوجات و اشياء مورد پرستش نيز پيدا مي كنيم (به عنوان مثال سر حيوانات در قالي پازيريك).

از ديگر نقوش مفرغهاي لرستان نگاره اي به شكل s است كه دو سر آن چه در بافت و چه در مفرغ با سر حيوانات تزيين شده است. نگاره اژدها كه پايه آن شكل s است، به نقوش پيچيده و تكرار شونده اي مبدل شده كه در دست بافته هاي تركها و بلوچها ديده مي شود. نگاره ي مفرغي سر حيوانات كه در منسوجات ديده مي شود تكثير يك نگاره به دور ترنج است كه به صورت زنجير يا ستون در طول دست بافت پديدار مي شود. طبق نظريه ي اٌپي اين نگاره ها منشأ نياكاني دارد كه الزاماً آغاز آنان از كوههاي زاگرس نبوده اما تاريخ شناسان حضورشان را از بيش از دو هزار سال پيش تأييد كرده اند، كه هر چه جلوتر مي رويم نگاره هاي ساده تر آن در بافته هاي شاهسون ايران و آناتولي مورد استفاده بوده است. در انواع ساده تر، نگاره هاي طولاني كوتاه تر شده و به صورت اجزاء واحدي از هم جدا شده اند. بدين ترتيب نقشهاي شاخها و چشمهاي بافته شده در دست بافته هاي اصلي لري و بختياري از ميان رفته، كه اين نشانه ي تغييرات و ساده سازي اجتناب ناپذير نقشها بوده است.

«پرويز تناولي» محقق منسوجات، نظريه ي ساده اي در زمينه ي نگاره ها دارد، وي مي گويد: ستاره ها و ديگر نگاره هاي طبيعت مانند گلها و حيوانات تنها به دليل اهميت به سزاي آنها در زندگي روزمره ي بافنده ها تكثير شده است. «ستاره» پسنديده ترين نگاره اي است كه به صورت گوناگون در همه نوع دست بافتهاي گليمي مشاهده مي شود، كه مبناي آن نقشمايه ي هشت گوشي به شكل دو چليپاي ساده است كه اگر نقوش اطراف آن را گسترش داد فضاي داخل و بيرون آن اهميتي همچون خود نگاره پيدا مي كند. مثلاً شكل، اندازه و نوع ستاره كه شعاعهاي آن داراي سرهايي قلاب مانند است، چنان پر دامنه و متنوع است كه مي تواند به شكل عنكبوت و يا خرچنگ درآيد.

اگر بخواهيم تأثيرات اشياء، ظروف، ديوارنگاره ها و ..... را (كه همه از اساطير، مذاهب و آيين و رسم و رسومات مناطق نشأت مي گيرد) بر روي دست بافته ها بررسي كنيم، در مي يابيم كه مجموعاً تمامي اينها چه در دوره هاي قبل از اسلام و چه در دوره اي كه اسلام وارد شد (صحبت درباره نگاره هاي دوره اسلامي به بحثي مفصل نيازمند است) همه پيوسته و متصل به هم است، چرا كه ديدگاهي كه براي ديوارنگاري استفاده مي شد در زمينه ي دست بافته نيز به همين صورت بود، كه با امكانات و نوع استفاده محدود و يا گسترش پيدا مي كرد.

مثلاً منشأ ديوارنگاره هاي شهر چتل هويوك (در تركيه) در طرحهاي دست بافته هايشان ديده مي شود كه ارتباط بين نقش و نگاره هاي منسوجات، معماري، سفال و خطاطي با يكديگر را اثبات مي كند. آيين عصر نوسنگي در چتل هويوك بر پايه ي رب النوع مادر و اعتقاد به تناسخ روح بوده است. «جيمز ملارت» باستان شناس مخصوص حفاري چتل هويوك اعتقاد دارد كه رنگ بندي و نقشهاي ديوارنگاره ها به وضوح تقليدي از گليم است. وي براي اثبات نظريه اش دو مدرك ارائه مي دهد: اول آنكه بر ديوار معابد با اهميت تر سوراخهايي ديده شده كه گمان مي رود جهت آويزان كردن گليم باشد. همچنين حاشيه هايي به شكل گليم بافته شده در نقاشي هاي ديواري ديده مي شود كه تنها در صورت موجود بودن گليم تقليد از آن امكان پذير بوده است. در نهايت تا به امروز مدركي دال بر بافت گليم و هيچ ابزار آلاتي براي بافتن در چتل هويوك بدست نيامده است.

اگر چه هنوز به تحقيق بيشتري نيازمنديم، اما مجموعاً باستان شناسان و محققان در اين زمينه تأييد مي كنند كه تأثير نقوش خرافاتي كه تركيبي از آداب و رسوم منطقه اي و مذاهب مي باشد، همه و همه در پديد آوردن آثار عظيم و قابل بحث هنري و فرهنگي آن دوران تأثير بسزايي داشته است. حال بايد از خود پرسيد امروز براي دريافت حقايق بيشتر نسبت به تاريخ گذشتگان چه كرده ايم؟ و مهمتر از آن آيا به آثار كشف شده توسط محققان و باستان شناسان كه پلي از گذشته به آينده است، ارج مي نهيم؟

كساني كه گذشته خود را نمي شناسند، چشم اندازي به آينده نخواهند داشت!



محقق: یکتا اصغر زاده

مدیر گروه صنایع دستی مرکز آموزش کوتاه مدت جهاد دانشگاهی واحد هنر

منبع:www.iranartnews.com

|+| نوشته شده توسط بهار در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385 ساعت 10:7 |

درود بر این هنرمند ایران زمین

 

 

با همكاري رايزني فرهنگي ايران‌در روسيه , دوازده كارت پستال از آثار استاد فرشچيان با سفينه باري پروگرس ام 56 روز دوشنبه به ايستگاه بين المللي فضايي ارسال شد.

دو ماه پيش قبل از آنكه پاول ونيوگرادوف فضانورد روسي به‌فضا عزيمت كند با وي هماهنگ شد تا آثار ارسالي استاد فرشچيان‌, در بدنه ايستگاه بين‌المللي فضايي نصب و از آنها عكس و فيلم‌تهيه و ممهور به مهر فضانوردان به زمين ارسال شوند .

|+| نوشته شده توسط بهار در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385 ساعت 10:4 |

تزيينات معماري كاخ هاي هخامنشي
تزيينات معماري كاخ هاي هخامنشي
تزيينات معماري كاخ هاي هخامنشي
نويسنده:پير آميه



 مترجم :رضا مصطفي زادگان


پارسيان با بهره گيري از سنت هاي معماري كاخ هاي ستوندار رايج در مناطق مرتفع مشرف بر بين النهرين و هنر دستي ايوني ها (Inoniens) ،در تزيينات كاخ از سنت هاي هنري كهن مردماني استفاده كرده اند كه در پي كشور گشايي هاي كوروش و داريوش به امپراطوري نو پاي پارس پيوسته بودند . ويژگي بارز اين سنت هاي هنري ، پيچيدگي هنري بود كه خود ريشه در آميزش هنري آن داشت. ...
از يك سوي امپراطوري هاي مغلوب آشور و بابل تا زمان سقوط خود به دست سپاهيان پارس، ميراثي را حفظ كرده بودند كه به گذشته هاي دور در عصر سومريان يعني ميراثي كه عناصر جهاني را در هنر خويش تجسم مي كرد.
    از سوي ديگر مردم مناطق لوان Levant در ساحل شرقي مديترانه ،آرامي ها و بالاخص فنيقي ها شماري از مضامين تصويرگري را كه از بين النهرين ،مصر و مناطق حاشيه درياي اژه به عاريه گرفته بودند، حفظ كرده بودند. ليكن با سقوط سازمان پادشاهي و سيستم اجرايي و اداري وسيع آن ،مفاهيم اسطوره اي اوليه به فراموشي سپرده شد. لذا پارسيان كه به تازگي يكجانشين شده بودند و به مقام سروري ملت هاي آن دوره رسيده بودند،هنري را پذيرفتيد كه از مكاتب مختلف و گاه متعارض هنري شكل يافته بود. عاريه هاي هنري از هنر يونان ،هنر درباري پارسيان را كه در خدمت شكوه پادشاه و مردم سرزمين هاي وي بود،غنا بخشيد.
    رشيد و پيشرفت هنر تزييني در عصر سلطنت كوروش و داريوش هر چند نخستين شكل اوليه هنر تزييني كاخ هاي هخامنشي در پاسارگاد ديده مي شود اما امروز،مي دانيم كه اين هنر در دو مرحله گسترش يافته است. بر روي قطعات بجاي مانده از تزيينات حجاري كاخ كوروش كبير در پاسارگاد با همان تالار بار عام ، مجموعه اي نقش برجسته را مي بينم كه نگهبان خدايان آشور و بابل بودند ولي فارغ از مفاهيم نمادين اوليه خود اين كاخ آفريده شده اند:نگهبان خداي خورشيد به شكل انسان ـ گاو و نگهبان خداي تباهي به شكل فرشته ـ ماهي در مقابل در كاخ ورودي و بر روي يكي از درگاه هاي جانبي تالار كه به شكل سنگي يكپارچه هنوز پا برجا است، نقش انساني را مي بينم كه وجود كتيبه اي به سه زبان (كه امروزه تقريبا از بين رفته است ) گواه آن دارد كه نقش فوق،تصويري از كوروش كبير مي باشد. به واقع تاج سه شاخ كه به نظر مي رسد از هنر تصويرگري مقدس مصريان به عاريه گرفته شده است ـ در آن هنگام مصر هنوز توسط پارسيان فتح نشده بود و منطقه لوان در حد فاصل ايران و مصر نقش واسطه اي در اين انتقال هنري ايفا كرده بود ـ و نيز بال هاي آن به گونه اي است كه نقش فرشته حامي شبيه نقش نگهبان كيهاني فراموش شده معابد آشور و بابل را در ذهن متبادر مي سازد. چهره نجيب و شريف اين نقش بيانگر تصويري آرماني از انسان است كه امروزه به دليل شناخت كافي از سياست شامح و مداراي كوروش با رعاياي خويش مشخص شده است كه ارايه چنين تصويري با اين سياحت بي ربط نمي باشد. لباس عيلامي كه نمونه مشابه آن بر روي نقش برجسته هاي آشور بنيپال شناسايي شده است و از نظر زماني در حدود يك قرن تقدم زماني به آن دارد،سنت پادشاهي بومي آن منطقه را يادآوري مي سازد كه پارسيان مهاجر و نو وارد به اين منطقه سعي داشتند كه خود را با اين سنت مرتبط سازند. دروازه هاي اصلي نيز با نقش حيوانات عظيم الجثه اي تزيين يافته بودند كه امروزه تقريبا از بين رفته اند . اين نقش برجسته ها از تزيينات كاخ هاي آشوري كه در آن زمان امكان ديدن آنها وجود داشته است ،الهام گرفته شده اند. با اين حال اين داريوش بود كه در فاصله سال هاي 521 تا 486 قبل از ميلاد به هنر درباري هخامنشي شكلي ثابت بخشيد و از آن حمايت كرد به گونه اي كه جانشينان وي نيز قواعد اين هنر را پذيرفتند و آن را دنبال كردند.
    پيروزي هاي متوالي داريوش در 2 سال نخست پادشاهي اش بر ياغيان امپراطوري و قدرتي كه از اين فتوحات به دست آورده بود ، سرانجام در صخره بيستون ، مشرف بر جاده بين النهرين و ماد به تصوير كشيده شده است. براي نخستين بار رويدادهاي و وقايع تاريخي دوران يك پادشاه به شكل تركيبي و نه حادثه اي به تصوير كشيده شده است. چنين روايتي را مي توان ريشه در سنت جاري بين النهرين در عصر پادشاهي نارام سين كبير، فرمانرواي آكد در دو هزار سال قبل از آن دانست كه داريوش نيز از آن الهام گرفته بود.
    در اين نقش برجسته ،تصوير گوماتا، دشمن اصلي داريوش را مي بينيم كه در زير پاي وي بر روي سنگ حك شده است و نقش افراد ديگر به عنوان نمايندگان ملت هاي مغلوب در حالي كه دست و پاي آنها بسته شده و به صف ايستاده اند،در پيش روي داريوش به تصوير كشيده شده است. بر فراز اين نقش ها ، تصوير خدايي را مي بينيم كه در ميان حلقه اي بالدار قرار گرفته است و داريوش مراسم سپاس و احترام به وي را برگزار مي كند. اين خدا شباهت بسياري با خداي خورشيد حامي پادشاهان آشور دارد كه آنها نيز از حلقه خورشيد مصريان الهام گرفته بودند. اما آنچه كه به نظر واقعي تر مي رسد اين است نقش فوق ،تصوير اهورامزدا ، خداي آريان يا ايرانيان، حامي و مددكار سلسله هخامنشي است . نكته مهم در اين است كه چگونه مضموني تصويري براي نشان دادن اسطوره اي كيهاني كه فاقد ارزش اوليه است،پذيرفته شده است، و نمادگرايي پيچيده اي را آفريده است كه ايدئولوژي پادشاهي و خداشناسي جديدي را به با يكديگر در هم آميخته است . در نقش برجسته بيستون چين هاي پهن لباس پادشاه،تقليدي ناشيانه از نمونه حجاري يونانيان در گنجينه سيفنوس Siphnos در دلف Delphes در مركز مذهبي يونان قديم مي باشد. اگر بخواهم به شكلي صحيح تر سخن بگويم به نظر مي رسد كه پارسيان مجبور بودند از چنين مدلي الهام بگيرند. زيرا بر خلاف آشوريان سعي داشتند تا با نشان دادن چين لباس با سنت هنر بومي كه پيشتر در لرستان و اورارتو به تصوير كشيده شده بود،بار ديگر رابطه برقرار سازند.
    آنها با اين كار،قصد داشتند كه براي بيان ثبات پادشاهي جهان گستر خود اين هنر را از آن خود سازند.
    هنر در خدمت ايدئولوژي امپراطوري
    
    داريوش در تزيينات كاخ ها و آرامگاه خود بدون در نظر گرفتن پيروزي ابتدايي خود كه به طور قطعي به دست آمده بود،اين ايدئولوژي را بيان كرده است. به اين ترتيب وي آن را با آرمان صلح ،كوروش كبير در گستره وسيع تري مرتبط مي سازد. در آرامگاه داريوش در دل ديواره هاي سنگي نقش رستم واقع در مجاورت مكان باستاني آييني عيلاميان، اين نگاه جنبه تركيبي تري به خود مي گيرد. بر فراز ورودي آرامگاه،سردري ديده مي شود كه از هنر مصري به عاريه گرفته شده است و شبيه ايوان ورودي كاخ ستوندار هخامنشي است و سر ستون هاي آن كه پيشتر كوروش نيز آنها را به كار برده است ،سرويس هاي تزييني گاو دوسره مي باشد . اين نقش ها و مجسمه ها كه جزو هنر اوليه پارسيان به شمار مي آيند، بعدها در ساخت كاخ هاي شوش و تخت جمشيد با عناصري نظير طوماري سر ستون كه از هنر مردم لوان به عاريه گرفته شده اند و نيز با سر ستون هاي گلداني شكل مصري و بدنه و شال يوناني ستون ها تكميل شده است.
    در ايوان اين كاخ و يا شايد داخل آن سكويي در دو طبقه ديده مي شود كه تقليدي از نمونه يافت شده در ايذه ـ مالمير مي باشد كه شاهزادي عيلامي در اواخر هزاره دوم قبل از ميلاد بر روي سنگ آفريده است. همچنين آشوريان در نقش برجسته هاي خود تصويري از تخت سلطنتي را نشان داده اند اما اين بار ستون هاي پهلوان پيكر اساطيري اين تخت را بر دست گرفته اند. دايوش به جاي ستون هاي پهلوان پيكر از نقش افرادي استفاده كرده است كه نماينده ملت هاي مغلوب مي باشند و هر يك از اين افراد را مي توان با توجه به لباس آنها شناسايي كرد. برخي از اين افراد مسلح هستند . اين بدان معنا است كه افراد مذكور اسير به شمار نمي آمدند بلكه آنها مردماني آزاد محسوب مي شدند كه در سرزمين هاي امپراطوري هخامنشي حق زندگي داشتند.
    پادشاه كه بر روي تخت سمبليك نشسته است ،در حال تكريم و اداي احترام به اهورامزدا است كه بر فراز آتش مقدس نشان داده شده است. با وجود اين كه آتش يكي از عناصر مذهب باستان ايرانيان بوده است ،ثابت نشده است كه مذهب باستاني ايرانيان، زرتشتي بوده است.
    شوش و تخت جمشيد
    
    هر چند كه داريوش پيشتر كاخي را براي اقامت زمستاني خود در بابل داشت ولي وي كاخ هاي شوش را نيز صرفا براي اقامت خود در طول زمستان بنا نهاد. براي رسيدن به كاخ ها از سمت شهر سلطنتي بايد از دروازه باشكوهي عبور مي كردند كه خشايارشاه ساخت آن را به پايان رسانيد. در دو سوي اين دروازه دو مجسمه ساخته شده در مصر قرار داشت كه بزرگ تر از اندازه هاي طبيعي بودند و فقط يكي از آنها در سال 1971 پيدا شد. سرمجسمه كشف شده از بين رفته است اما قبلا مكنم mecquenem سرمجسمه اي با همان صورت را همراه با قطعات ديگر ساخته شده از سنگ هاي آن محل پيدا كرده بود. همين مسأله اين امكان را به ما مي دهد كه بتوانيم تصويري از چهره پادشاه را در ذهن تجسم كنيم كه صورت وي پوشيده از 5 رديف حلقه مو است. از نظر هنري كار بسيار قوي و خوبي بر روي آن صورت گرفته است . اما به نظر مي رسد كه چون سنگ مجسمه رنگ آميزي شده بود،آن را بسيار صيقل نداده بودند.
    در ضلع شمالي محوطه ، كاخ آپادانا قرار دارد كه بر اساس سنت زندگي مردمان كوهستان، محلي براي گردهمايي افراد به شمار مي رفت. بناي كاخ از خشت خام ساخته شده است. پس از حمله اسكندر و سقوط امپراطوري پارس،بناي كاخ به دليل متروكه ماندن رو به ويراني نهاد از اين رو تزيينات زيبا و با شكوه لعابدار ديواره هاي كاخ كه مطابق با دماي هواي آن منطقه ساخته شده بودند، امروزه از بين رفته اند. به گونه اي كه ديگر نمي توان محل دقيق آجرها، نگاره هاي شوش با نقش كمانداران پارسي را در كاخ شناسايي كرد. لباس با شكوه اين سربازان پارسي نكته قابل ذكري در اين آجر نگاره ها است ولي يقين داريم كه به هنگام جنگ و نبرد از اين لباس استفاده نمي كردند. بر روي لباس چيندار و رنگارنگ اين سربازان آذين هاي گلسرخي تزييناتي ديده مي شود كه نقوش معماري برج هاي كنگره اي قلعه هاي قديمي را در ذهن تداعي مي كند.
    اين نقوش معماري را مي توان با جان پناه هاي به دست آمده در پاي ديواره تراس تخت جمشيد مقايسه كرد كه به نظر مي رسد در ابتدا در محلي مرتفع تر قرار داشتند. در رابطه با رنگ روشن و يا تيره پوست اين جنگ جويان نمي توان نظر ديولافوا Dieulafoy را پذيرفت كه به هنگام كشف آنها تصور مي كرد كه اين تفاوت رنگ به تفاوت نژاد آنها بر مي گردد. مقايسه نقش اين كمانداران با گارد جاويدان پادشاه ، نوعي اتفاق و وحدت در بين اين دو را مشخص مي سازد. در كنار نقش كمانداران پارسي ، مي توان نقش حيوانات عظيم افسانه اي و يا حتي واقعي را ديد كه از فرهنگ و تمدن هنري آشور و بابل به عاريه گرفته شده اند . اما نمايش آنها در اين كاخ فارغ از ارزش نمادين و اسطوره اي آنها است. به اين ترتيب مي توان چنين نتيجه گرفت كه نقش شيرها در نماي شمالي حيات شرقي هيچ رابطه اي با الهه ايشتار Ishtar ندارد و گاو هاي بالدار هرگز نمي توانند تجسمي از آداد Adad خداي توفان باشند.
    سرانجام داريوش كار احداث مجموع كاخ هاي پارسا را ـ كه يونانيان آن را پرسپوليس مي ناميدند و با وجود اين كه بسياري از آنان در ساخت اين كاخ مشاركت داشتند، مدت ها بعد در كتب خود به وجود چنين شهري اشاره كرده اند ـ آغاز كرد. تخت جمشيد پايتخت كوهستاني امپراطوري پارس بود كه در نقطه مقابل شوش قرار داشت ،همانگونه كه عيلاميان نخستين ساكنان منطقه ، آنشان Anshan را به عنوان پايتخت زمستاني خود داشتند. وجود مفهوم دوگانگي كه تقليدي از دوگانگي عيلام باستان است حتي در ساخت و گزينش مكان پايتخت ها جلوه گر شده است. در تخت جمشيد وجود سنگ هاي خوب و مناسب محلي زمينه را براي معماري كاخ هاي ستوندار با تزيينات حجاري و رنگ آميزي شده و نيز استفاده از آجرهاي لعابدار در برخي قسمت ها را فراهم آورده بود.
    هنر در خدمت شكوه و اقتدار امپراطوري
    
    در تخت جمشيد و در مقايسه با معماري و تزيينات كاخ هاي شوش به نظر مي رسد كه هنر منسجم به كار برده شده در ساخت و تزيين كاخ ها هدفي جز بيان شكوه و عظمت امپراطوري و بالاخص شخص پادشاه ندارد،در وسط ديواره هاي تراس آپادانا،نقش برجسته هايي وجود داشت كه در آن تصوير شاه را بر روي سنگ آفريده بودند. شاه در زير سايباني بر روي تخت پادشاهي نشسته است و شاهزاده و جانشين وي نيز به حالت ايستاده كنار او ديده مي شود. امروزه اين نقش برجسته ها در محل خود ديده نمي شوند. چهره پادشاه و جانشين وي به يك شكل نشان داده شده است زيرا در آفرينش اين نقش ها چهره پردازي براي شاه مد نظر نبوده است بلكه مي خواستند تمثال هاي برجسته اي بيافرينند كه با چهره آرماني كه در هنر آشور ديده مي شود،قرابت داشته باشد و در اين ميان با نمونه چهره آرماني كه كوروش در نقش برجسته فرشته بالدار در پاسارگاد بر روي يكي از درگاه هاي كاخ ورودي آفريده است ،شباهتي ندارد. دو پيشخدمت در پشت سر پادشاه ديده مي شود كه يكي دستمال و ديگري تبرزين جنگي پادشاه را به دست گرفته اند. نيام خنجري كه به كمربند وي بسته شده است كنده كاري شده است. يكي از درباريان و نجيب زاده ها كه همانند مادها لباس پوشيده است،پارسيان و ساير نمايندگان ملت ها را به حضور پادشاه معرفي مي كند . بنابر دلايلي كه تاكنون نيز مكتوم مانده است ،اين دو نقش برجسته از محل اصلي خود جدا شده و به داخل حيات اصلي ،گنجخانه منتقل شده اند ؛ ( برخي معتقدند كه بر خلاف نظر اشميث باستان شناس مشهور آلماني كه مطالعات بسياري در خصوص تخت جمشيد و امپراطوري هخامنشيان انجام داده است،نقش پادشاه در اين نقش برجسته ها از آن داريوش نبوده و خشايار مي باشد. جانشين وي نيز داريوش ، فرزند ارشد خشايار است. در مورد علت جابه جايي اين نقش برجسته ها نيز دكتر فرخ سعيدي در كتاب خود چنين آورده است : «در ده سال آخر دوران شاهي خشايار،آرتاپانوس ،فرمانده نگهبانان شاه كه در مقام هازاراپاتين مورد اعتماد شاه نيز بود،با همدستي يكي از خويشاوندان مادي به نام آسپي ميتريس كه خواجه سالار دربار بود ، خشايار را شب هنگام در كاخش مي كشند.
    
    
    سپس سوي اردشير اول يكي از پسران جوان خشايارشا شناخته و داريوش فرزند ارشد او را متهم به شاه كشي مي كنند. ( اردشير اول بي درنگ فرمان قتل داريوش را صادر مي كند و خود بر تخت مي نشيند. ديري نمي پايد كه توطئه عليه اردشير آشكار مي شود . هر دو گرفتار شده و به فرمان اردشير اعدام مي شوند... لذا اردشير اول با توجه به اين كه نمي خواست نقش آنها را در كاخ آپادانا در معرض ديد جهانيان قرار بدهد و از سوي ديگر نابودي آنها نيز ممكن نبود،دستور داد كه در سال 465 قبل از ميلاد اين دو نقش برجسته را به گنجخانه منتقل سازند. »ـ مترجم )
    پس از اين انتقال ،خشايارشا دستور داد كه به جاي آن نقش برجسته ديگري آفريده شود. امروزه در محل آنها نقش سربازان پارسي و مادي را مي بينيم كه رو به روي هم ايستاده اند.در دو سوي آنها دو نقش برجسته ديده مي شود كه در هر يك از آنها شيري،گاوي را با پنجه و دندان شكار كرده است . صحنه شكار گاو توسط شير را مي توان تجسمي از اسطوره هاي باستاني به صورت حيواني دانست كه فارغ از مفاهيم نمادين اسطوره اي و ستاره شناسي در اين جا نشان داده شده اند.
    در جبهه غربي تراس ، سربازان پارسي در سمت راست در سه رديف نشان داده شده اند در حالي كه در جبهه شمالي سربازان پارسي به تناسب و به صورت متقارن در سمت چپ قرار گرفته اند. در رديف بالايي ، ارابه باشكوه پادشاه نيز وجود داشت كه امروزه فقط نقش ارابه ران باقي مانده است . در اسناد مكتوب به جاي مانده از دوران هخامنشيان، در لوح استوانه اي كوروش كه امروزه در بريتيش ميوزيوم نگهداري مي شود به استفاده از اين وسيله نقليه اشاره شده است كه پادشاه براي شكار شير به سوي آنها هدف گرفته است.
    
    ملت هاي امپراطوري
    بر روي ديواره پلكان آپادانا و در سه رديف متقارن نقش برجسته هايي ديده مي شود كه در قالب نمايندگان ملت هاي امپراطوري براي تقديم هداياي نمادين به پادشاه كه در منطقه خود توليد كرده اند،در كاخ حاضر مي شدند.
    هر چند بسياري از باستان شناسان سعي كرده اند هويت اين افراد را شناسايي كنند با اين وجود به نظر مي رسد كه نمي توان هويت آنها را به طور قطعي شناسايي كرد. چرا كه همانند نقوش آرامگاه هاي هخامنشي كه در آن تصوير نمادين ملت ها به صورت متفاوت از هم بر روي ديواره سنگي كوه حك شده اند،و نام آنها نيز نوشته شده است ، در پلكان آپادانا هيچ كتيبه اي براي شناسايي هويت اين افراد وجود ندارد ( در نقش رستم 28 ملت امپراطوري هخامنشي كه تخت پادشاه را بر دست دارند،از روي لباس شناسايي شده اند و در كتيبه پشت نقش شاه و همچنين ميان دو نيمه ستون مركزي ، نام تك تك اين ملت ها آورده شده است كه در شناسايي آنها بسيار مؤثر بوده است ـ مترجم ).
    در ميان اين نقش برجسته ها،مادها را مي توان با توجه به فرم سر و كلاه آنها شناخت و در پشت سرمادها،ارمنيان قرار گرفته اند كه همانند مادها لباس سرهم پوشيده اند . در رديف زيري ارمنيان ، خوزي ها ديده مي شوند كه همه پيراهن و دامن چين دار پوشيده اند و هديه آنها عبارتست از يك شير ماده و دو بچه شير،يك جفت خنجر مشابه خنجري كه داريوش در مجسمه خود كه در شوش يافت شده است،به كمر بسته است. به دنبال آن هراتيان Aryens ها قرار گرفته اند كه شتر دو كوهانه اي با خود آورده اند، بابلي ها با گاوميش كوهان دار،و ليديه اي ها (يا سوريه اي ها؟) كه جواهرات و ارابه دوچرخي را به عنوان هديه براي پادشاه آورده اند؛ جواهرات عبارتند از : گلدان هاي پر نقش و نگار با بريدگي هاي عمودي ، دو كاسه سرباز ، بازوبندهاي نفيس مزين به نقش گريفون ،حيوان اسطوره اي (يا سه شير؟)
    در ادامه نقش برجسته ها مي توان اهميت مردمان ساكن در مناطق شرقي امپراطوري پارس و در آسياي مركزي را به خوبي دريافت كرد كه به نظر مي رسد پارسيان روابط دوستانه نزديك خود را با آنها حفظ كرده بودند به عنوان مثال مي توان چهره دو سكاهاي تيز خود « Saka Tigrakhavda » را شناسايي كرد كه اسب كوتاه قد آراسته، دستبندهايي با سر حيوانات ، پارچه هاي چين دار و جبه به عنوان هديه با خود آورده اند. تمام اين افراد مسلح هستند و اين امر مؤيد آن است كه حضور آنها در خاك امپراطوري پارس و زندگي در آن با روابط دوستانه با پادشاه همراه است . تمامي هيأت هاي نمايندگان به طور همزمان براي تكريم پادشاه به هنگام برگزاري مراسمي با شكوه در آپادانا گردهم آمده اند. به نظر مي رسد اين نقش تصويري از واقعيتي است كه در صفحه آپادانا همه ساله وجود داشت . به هر حال نمي توان به راحتي پذيرفت كه اين افراد به هنگام برگزاري مراسم سال نو در تخت جمشيد گردهم مي آمدند ( برخي از محققان نظير دكتر فرخ سعيدي و شاپور شهبازي معتقدند كه دليل حضور اين نمايندگان از دورترين نقاط در اين كاخ براي شركت در مراسم نوروز بوده است و هدف از اين نقش ها،صرفا آرايش ديوار پلكان نبوده است بلكه هدف مستند ساختن جشن نوروز بود كه در اين كاخ برگزار مي شد، از سوي ديگر يكي از اهداف دوگانه ساخت جمشيد را برگزاري مراسم جشن نوروز مي دانند،هدف دوم ايجاد گنجخانه اي شايسته براي گردآوري ثروت كشور بود. مترجم)
    
    كاخ صد ستون
    كاخ صد ستون يا تالار تخت در سمت شمال،اندكي بالاتر از گنجخانه و رو به روي آپادانا قرار دارد. طرح آن از ابتدا ريخته شده بود ولي خشايارشا ساخت بناي آن را آغاز كرد. اين كاخ چهار گوش با يك صد ستون و 70 متر طول و عرض نمونه مشابهي از كاخ آپادانا است كه خشايارشا نتوانست ساخت آن را در زمان حيات خود به پايان برساند و اردشير شاه ( 424 ـ 465 ق. م ) كار احداث آن را به پايان رساند. ( بر روي سنگي كه در گوشه جنوب شرقي كاخ به همت هرتسفلد پيدا شده است ،چنين آمده است :«اردشير شاه مي گويد:اين كاخ خشايارشا شاه و پدر من پي اش را ريخت. در حمايت اهورامزدا من ،اردشير شاه آن را برآوردم و تمامش كردم ». ـمترجم).
    از نظر معماري تفاوت هاي بين اين كاخ و كاخ آپادانا وجود دارد.
    در سه ضلع كاخ ،دو رديف ديوار ساخته شده است و دالان باريكي را بين خود تشكيل داده اند كه به بيرون راه ندارند ولي از طريق دو درگاه بزرگ و با شكوه به تالار مركزي راه داشتند.
    موقعيت و محل قرار گرفتن دالان ها و درگاه ها به گونه اي است كه به نظر مي رسد ديوارهاي داخلي بلند تر از ديوارهاي بيروني بوده است . لذا در بخش فوقاني پنجره هاي بلندي زير سقف تعبيه شده بود. تا از طريق آنها نور به داخل فضاي بزرگ و تاريك آن بتابد. بر اين اساس مي توان چنين برداشت كرد كه پنجره و تاقچه اي سنگي بين دروازه هاي بزرگ سنگي بسته بودند . تنها نماي جبهه شمالي كاخ مشابه نماي كاخ هاي كهن لوان evantL -است كه آشوريان آنها را هيلاني hilani مي ناميدند. در نماي شمالي تالار صد ستون ايوان ستوندار مجسمه گاو به عنوان نگهبانان بزرگ دو دروازه اصلي ورودي به كاخ ديده مي شد . تزيينات درگاه هاي بزرگ ، شبيه نماي آپادانا است . در روي درگاه ها شاه را به صورت نشسته بر روي يك صندلي مي بينيم كه در پايين آن در 5 رديف پارسيان و مادها به صف ايستاده اند. نقش ساير ملت هاي امپراطوري بر روي درگاه هاي دروازه هاي جنوبي تالار كه دروازه هاي تصنعي تالار بودند ـ زيرا براي ورود به تالار از آنها استفاده نمي شد و اين دروازه ها تنها به دالان هاي باريك و بن بست ضلع جنوبي باز مي شدند ـ آفريده شده است. نقش اين ملت ها شبيه نقش برجسته هاي آرامگاه هاي هخامنشي در زير تخت پادشاه حك شده است . موضوع تزيينات دروازه هاي داخلي تالار ،موضوعي سياسي است كه در آن قهرمان ،پيراهن پادشاهي به تن كرده است كه تجسمي از قوم پارس و يا شخص پادشاه است كه با ديو يا حيوان اسطوره اي نبرد مي كند و او را از پاي درمي آورد . به هر حال نمي توان نبرد اين دو را ،نبرد اهورامزدا عليه اهريمن خداي شر (تجسم بشري از شر) دانست چرا كه در هيچ يك از متون مربوط به اين دور ،نيز به وجود اين مبارزه اشاره نشده است.
    
    كاخ داريوش
    كاخ آپادانا به كاخ كوچكتري راه دارد كه داريوش نخست آن را در بخش جنوبي تخت جمشيد بنا نهاد . اين كاخ قچر هديش نام دارد. تزيينات نماي سكوي كاخ ،نقش ارتش امپراطوري پارس با لباس هاي با شكوه را نشان مي دهد كه در گوشه و كنار آن رديفي از افراد نيز ديده مي شود كه آذوقه و حيوانات زنده را حمل مي كنند و بر روي ديواره پلكان هاي متقارن كاخ حك شده اند.
    تزيينات درگاه هاي دروازه هاي كاخ ،زندگي روزمره دربار را نشان مي دهد. شاه وارد محمل اقامت خود مي شود و پشت سر وي خدمتگزاران هستند كه چتري بر سر شاه نگهداشته اند . در درگاه ديگر پشت سر شاه 2 نفر نديمه ديده مي شود كه حوله و عطردان پادشاه را حمل مي كنند كه با نمونه مصري آن شباهت بسياري داد.
    كاخ سه درگاهي tripylon
    كاخ اختصاصي داريوش نخستين بنا و اقامتگاه خصوصي شاهان هخامنشي است كه در بخش جنوبي تخت جمشيد ساخته شده است . زمان حكومت اردشير بناي كوچكي در انتهاي جنوبي حياط وسيع جلوي پلكان شرقي آپادانا ساخته شد كه به نظر مي رسد محلي است براي ورود به قسمت كاخ هاي خصوصي كه بعد از داريوش ،خشايارشا و اردشير نيز اقامتگاه خصوصي خود را در جنوب تخت جمشيد ساخته بودند ( ماهيت نقش برجسته ها كابرد بناها را تا حدودي روشن مي سازد لذا حدس قريب به يقين اين است كه تالار شورا محل ملاقات پادشاه با بزرگان مملكتي بوده است و در اين كاخ با آنها به مشاوره مي پرداخت وجود نقش هاي بي شمار نجباي پارسي و مادي بر روي پلكان اين كاخ اين فرضيه را تقويت مي كند. لذا حتي اين كاخ را به نام كاخ شورا نيز مي شناسند مترجم). بر روي يكي از ديواره هاي داخلي درگاه هاي ورودي كاخ،پادشاه را مي بينيم كه بر روي تخت نشسته است و 28 تن از نمايندگان كشورها تخت را بر دوش گرفته اند. پشت سر شاه به هنگام ورود يا خروج به تالار خدمتگزاران قرار داشتند كه يكي چتري باز بر سر شاه نگهداشته و ديگري حوله و مگس پران در دست دارد.
    بر روي اين نقوش و به هنگام كشف آثار آنها در سال 1933 نقاشي هاي اوليه كاخ هنوز باقي مانده بود. آبرنگ هايي كه يكي از باستان شناسان از نقوش اين درگاهها كشيده است ،نشان مي دهد كه پيراهن پادشاه ،قرمز رنگ بود و كفش هاي وي آبي رنگ.
    نقوش پلكان هاي ورودي كاخ به خوبي رابطه نزديك و برادري بين پارسيان و مادها را نشان مي دهد. نجباي پارسي و مادي در حالي كه بسيار دوستانه به همديگر نگاه مي كنند، از پله ها بالا مي روند و برخي شاخه گلي در دست دارند و برخي ديگر دست بر شانه ديگري نهاده اند . در شرق زمين نمونه مشابه اين تزيينات بر روي ظروف سلطنتي بلخ در سر حدات امپراطوري ايران و آسياي مركزي در حدود 1500 سال قبل ديده شده است.
    مهرها و طلاجات
    
    به نظر مي رسد كه شاهان هخامنشي حتي پس از استقرار امپراطوري پارس،عادات نياكان خود را حفظ كرده بودند و به طور متناوب در شوش ،تخت جمشيد،بابل و همدان اقامت مي كردند . آنها همچنين علاقه مندي و ميل به داشتن اشياء زرين را از آنها به ارث برده بودند . هنر به كار رفته در ظروف سلطنتي، دستبندها،بازوبندهاي كمانداران و گردن بندهاي سربازان و پادشاهان باسنت ديرين شناخته شده در گورهاي مارليك و حسنلو ارتباط پيدا مي كنند. هنر زرگري دوران هخامنشي از فنون و تكنيك هاي ظريف ملل مغلوب بالاخص مصريان در تسلط بر كاربرد همزمان طلا و نقره و مرصع كاري با سنگ هاي با ارزش وارداتي از مناطق دور نظير فيروزه ،لاجورد ،عقيق سرخ بهره گرفته است. نشانه هايي كه از اين هنر بر روي نقش برجسته هاي تخت جمشيد به جاي مانده است ،به خوبي هماهنگي و نظم به كار رفته در آميزش سبك ها و موضوعات تصوير گري هاي تمدن هاي مخلتف موجود در امپراطوري پارس را نشان مي دهد.
    در خصوص اشيايي كه در نقش برجسته تخت هاي سلطنتي ديده مي شود بايد يادآوري كرد كه تنها نمونه هاي نادري از آنها باقي مانده است نظير عاج هايي كه در داخل چاهي در شوش يافت شده اند ، كه به نظر مي رسد جزو لوازم آرايش بودند . شانه هايي با نقش قهرمانان پارسي و محفظه هايي به شكل زن و پلاك هاي كوچكي كه قبلا بر روي اثاثيه و صندوق ها به كار برده مي شد.
    بسياري از اين اشياء سبك كاملا مصري دارند كه نشان دهنده وارد كردن آنها از مصر به امپراطوري پارس است و نيز اشيايي كه بر روي آنها طرح هاي يوناني ديده مي شود كه به سبك ميدياهاي Midias آتني به شكل ظريفي حك شده است . هنر لوواني Levantine نيز در برخي از اين اشياء ديده مي شود كه قبلا در امپراطوري آشور گسترش يافته بود. ذوق گزينش گراي پارسيان در مهرهاي ديواني تخت جمشيد كه در تمامي امپراطوري نيز متداول بود ، مشهود است:مهرهاي استوانه اي مهرهاي ديواني تخت جمشيد كه در تمامي امپراطوري نيز متداول بود.مشهود است :« مهرهاي استوانه اي بر اساس سنت يكپارچه خط الرسم ميخي ، بر روي الواح گلي عيلامي و نيز نقش مهرهايي كه براي مهمور كردن اسناد نوشته شده به زبان آرامي بر روي پاپيروس در تمامي امپراطوري به كار مي رفت . بر روي مهرهاي استوانه اي نقوشي ديده مي شود كه نمي توان معناي اوليه آنها را درك كرد . بر روي اين مهرها، قهرمانان پارسي رو به روي هم نشان داده شده اند كه همانند خدايان آشور و بابل ديوان نگهبان آسمان آنها را بر روي شانه هاي خود نگهداشته اند گاهي سربازان پارسي و مادي جايگزين آنها مي شوند كه در حال اداي احترام به اهورامزدا هستند.  

منبع:www.iranartnews.com

|+| نوشته شده توسط بهار در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385 ساعت 12:11 |

تزيينات معماري كاخ هاي هخامنشي
نويسنده:پير آميه



 مترجم :رضا مصطفي زادگان


پارسيان با بهره گيري از سنت هاي معماري كاخ هاي ستوندار رايج در مناطق مرتفع مشرف بر بين النهرين و هنر دستي ايوني ها (Inoniens) ،در تزيينات كاخ از سنت هاي هنري كهن مردماني استفاده كرده اند كه در پي كشور گشايي هاي كوروش و داريوش به امپراطوري نو پاي پارس پيوسته بودند . ويژگي بارز اين سنت هاي هنري ، پيچيدگي هنري بود كه خود ريشه در آميزش هنري آن داشت. ...
از يك سوي امپراطوري هاي مغلوب آشور و بابل تا زمان سقوط خود به دست سپاهيان پارس، ميراثي را حفظ كرده بودند كه به گذشته هاي دور در عصر سومريان يعني ميراثي كه عناصر جهاني را در هنر خويش تجسم مي كرد.
    از سوي ديگر مردم مناطق لوان Levant در ساحل شرقي مديترانه ،آرامي ها و بالاخص فنيقي ها شماري از مضامين تصويرگري را كه از بين النهرين ،مصر و مناطق حاشيه درياي اژه به عاريه گرفته بودند، حفظ كرده بودند. ليكن با سقوط سازمان پادشاهي و سيستم اجرايي و اداري وسيع آن ،مفاهيم اسطوره اي اوليه به فراموشي سپرده شد. لذا پارسيان كه به تازگي يكجانشين شده بودند و به مقام سروري ملت هاي آن دوره رسيده بودند،هنري را پذيرفتيد كه از مكاتب مختلف و گاه متعارض هنري شكل يافته بود. عاريه هاي هنري از هنر يونان ،هنر درباري پارسيان را كه در خدمت شكوه پادشاه و مردم سرزمين هاي وي بود،غنا بخشيد.
    رشيد و پيشرفت هنر تزييني در عصر سلطنت كوروش و داريوش هر چند نخستين شكل اوليه هنر تزييني كاخ هاي هخامنشي در پاسارگاد ديده مي شود اما امروز،مي دانيم كه اين هنر در دو مرحله گسترش يافته است. بر روي قطعات بجاي مانده از تزيينات حجاري كاخ كوروش كبير در پاسارگاد با همان تالار بار عام ، مجموعه اي نقش برجسته را مي بينم كه نگهبان خدايان آشور و بابل بودند ولي فارغ از مفاهيم نمادين اوليه خود اين كاخ آفريده شده اند:نگهبان خداي خورشيد به شكل انسان ـ گاو و نگهبان خداي تباهي به شكل فرشته ـ ماهي در مقابل در كاخ ورودي و بر روي يكي از درگاه هاي جانبي تالار كه به شكل سنگي يكپارچه هنوز پا برجا است، نقش انساني را مي بينم كه وجود كتيبه اي به سه زبان (كه امروزه تقريبا از بين رفته است ) گواه آن دارد كه نقش فوق،تصويري از كوروش كبير مي باشد. به واقع تاج سه شاخ كه به نظر مي رسد از هنر تصويرگري مقدس مصريان به عاريه گرفته شده است ـ در آن هنگام مصر هنوز توسط پارسيان فتح نشده بود و منطقه لوان در حد فاصل ايران و مصر نقش واسطه اي در اين انتقال هنري ايفا كرده بود ـ و نيز بال هاي آن به گونه اي است كه نقش فرشته حامي شبيه نقش نگهبان كيهاني فراموش شده معابد آشور و بابل را در ذهن متبادر مي سازد. چهره نجيب و شريف اين نقش بيانگر تصويري آرماني از انسان است كه امروزه به دليل شناخت كافي از سياست شامح و مداراي كوروش با رعاياي خويش مشخص شده است كه ارايه چنين تصويري با اين سياحت بي ربط نمي باشد. لباس عيلامي كه نمونه مشابه آن بر روي نقش برجسته هاي آشور بنيپال شناسايي شده است و از نظر زماني در حدود يك قرن تقدم زماني به آن دارد،سنت پادشاهي بومي آن منطقه را يادآوري مي سازد كه پارسيان مهاجر و نو وارد به اين منطقه سعي داشتند كه خود را با اين سنت مرتبط سازند. دروازه هاي اصلي نيز با نقش حيوانات عظيم الجثه اي تزيين يافته بودند كه امروزه تقريبا از بين رفته اند . اين نقش برجسته ها از تزيينات كاخ هاي آشوري كه در آن زمان امكان ديدن آنها وجود داشته است ،الهام گرفته شده اند. با اين حال اين داريوش بود كه در فاصله سال هاي 521 تا 486 قبل از ميلاد به هنر درباري هخامنشي شكلي ثابت بخشيد و از آن حمايت كرد به گونه اي كه جانشينان وي نيز قواعد اين هنر را پذيرفتند و آن را دنبال كردند.
    پيروزي هاي متوالي داريوش در 2 سال نخست پادشاهي اش بر ياغيان امپراطوري و قدرتي كه از اين فتوحات به دست آورده بود ، سرانجام در صخره بيستون ، مشرف بر جاده بين النهرين و ماد به تصوير كشيده شده است. براي نخستين بار رويدادهاي و وقايع تاريخي دوران يك پادشاه به شكل تركيبي و نه حادثه اي به تصوير كشيده شده است. چنين روايتي را مي توان ريشه در سنت جاري بين النهرين در عصر پادشاهي نارام سين كبير، فرمانرواي آكد در دو هزار سال قبل از آن دانست كه داريوش نيز از آن الهام گرفته بود.
    در اين نقش برجسته ،تصوير گوماتا، دشمن اصلي داريوش را مي بينيم كه در زير پاي وي بر روي سنگ حك شده است و نقش افراد ديگر به عنوان نمايندگان ملت هاي مغلوب در حالي كه دست و پاي آنها بسته شده و به صف ايستاده اند،در پيش روي داريوش به تصوير كشيده شده است. بر فراز اين نقش ها ، تصوير خدايي را مي بينيم كه در ميان حلقه اي بالدار قرار گرفته است و داريوش مراسم سپاس و احترام به وي را برگزار مي كند. اين خدا شباهت بسياري با خداي خورشيد حامي پادشاهان آشور دارد كه آنها نيز از حلقه خورشيد مصريان الهام گرفته بودند. اما آنچه كه به نظر واقعي تر مي رسد اين است نقش فوق ،تصوير اهورامزدا ، خداي آريان يا ايرانيان، حامي و مددكار سلسله هخامنشي است . نكته مهم در اين است كه چگونه مضموني تصويري براي نشان دادن اسطوره اي كيهاني كه فاقد ارزش اوليه است،پذيرفته شده است، و نمادگرايي پيچيده اي را آفريده است كه ايدئولوژي پادشاهي و خداشناسي جديدي را به با يكديگر در هم آميخته است . در نقش برجسته بيستون چين هاي پهن لباس پادشاه،تقليدي ناشيانه از نمونه حجاري يونانيان در گنجينه سيفنوس Siphnos در دلف Delphes در مركز مذهبي يونان قديم مي باشد. اگر بخواهم به شكلي صحيح تر سخن بگويم به نظر مي رسد كه پارسيان مجبور بودند از چنين مدلي الهام بگيرند. زيرا بر خلاف آشوريان سعي داشتند تا با نشان دادن چين لباس با سنت هنر بومي كه پيشتر در لرستان و اورارتو به تصوير كشيده شده بود،بار ديگر رابطه برقرار سازند.
    آنها با اين كار،قصد داشتند كه براي بيان ثبات پادشاهي جهان گستر خود اين هنر را از آن خود سازند.
    هنر در خدمت ايدئولوژي امپراطوري
    
    داريوش در تزيينات كاخ ها و آرامگاه خود بدون در نظر گرفتن پيروزي ابتدايي خود كه به طور قطعي به دست آمده بود،اين ايدئولوژي را بيان كرده است. به اين ترتيب وي آن را با آرمان صلح ،كوروش كبير در گستره وسيع تري مرتبط مي سازد. در آرامگاه داريوش در دل ديواره هاي سنگي نقش رستم واقع در مجاورت مكان باستاني آييني عيلاميان، اين نگاه جنبه تركيبي تري به خود مي گيرد. بر فراز ورودي آرامگاه،سردري ديده مي شود كه از هنر مصري به عاريه گرفته شده است و شبيه ايوان ورودي كاخ ستوندار هخامنشي است و سر ستون هاي آن كه پيشتر كوروش نيز آنها را به كار برده است ،سرويس هاي تزييني گاو دوسره مي باشد . اين نقش ها و مجسمه ها كه جزو هنر اوليه پارسيان به شمار مي آيند، بعدها در ساخت كاخ هاي شوش و تخت جمشيد با عناصري نظير طوماري سر ستون كه از هنر مردم لوان به عاريه گرفته شده اند و نيز با سر ستون هاي گلداني شكل مصري و بدنه و شال يوناني ستون ها تكميل شده است.
    در ايوان اين كاخ و يا شايد داخل آن سكويي در دو طبقه ديده مي شود كه تقليدي از نمونه يافت شده در ايذه ـ مالمير مي باشد كه شاهزادي عيلامي در اواخر هزاره دوم قبل از ميلاد بر روي سنگ آفريده است. همچنين آشوريان در نقش برجسته هاي خود تصويري از تخت سلطنتي را نشان داده اند اما اين بار ستون هاي پهلوان پيكر اساطيري اين تخت را بر دست گرفته اند. دايوش به جاي ستون هاي پهلوان پيكر از نقش افرادي استفاده كرده است كه نماينده ملت هاي مغلوب مي باشند و هر يك از اين افراد را مي توان با توجه به لباس آنها شناسايي كرد. برخي از اين افراد مسلح هستند . اين بدان معنا است كه افراد مذكور اسير به شمار نمي آمدند بلكه آنها مردماني آزاد محسوب مي شدند كه در سرزمين هاي امپراطوري هخامنشي حق زندگي داشتند.
    پادشاه كه بر روي تخت سمبليك نشسته است ،در حال تكريم و اداي احترام به اهورامزدا است كه بر فراز آتش مقدس نشان داده شده است. با وجود اين كه آتش يكي از عناصر مذهب باستان ايرانيان بوده است ،ثابت نشده است كه مذهب باستاني ايرانيان، زرتشتي بوده است.
    شوش و تخت جمشيد
    
    هر چند كه داريوش پيشتر كاخي را براي اقامت زمستاني خود در بابل داشت ولي وي كاخ هاي شوش را نيز صرفا براي اقامت خود در طول زمستان بنا نهاد. براي رسيدن به كاخ ها از سمت شهر سلطنتي بايد از دروازه باشكوهي عبور مي كردند كه خشايارشاه ساخت آن را به پايان رسانيد. در دو سوي اين دروازه دو مجسمه ساخته شده در مصر قرار داشت كه بزرگ تر از اندازه هاي طبيعي بودند و فقط يكي از آنها در سال 1971 پيدا شد. سرمجسمه كشف شده از بين رفته است اما قبلا مكنم mecquenem سرمجسمه اي با همان صورت را همراه با قطعات ديگر ساخته شده از سنگ هاي آن محل پيدا كرده بود. همين مسأله اين امكان را به ما مي دهد كه بتوانيم تصويري از چهره پادشاه را در ذهن تجسم كنيم كه صورت وي پوشيده از 5 رديف حلقه مو است. از نظر هنري كار بسيار قوي و خوبي بر روي آن صورت گرفته است . اما به نظر مي رسد كه چون سنگ مجسمه رنگ آميزي شده بود،آن را بسيار صيقل نداده بودند.
    در ضلع شمالي محوطه ، كاخ آپادانا قرار دارد كه بر اساس سنت زندگي مردمان كوهستان، محلي براي گردهمايي افراد به شمار مي رفت. بناي كاخ از خشت خام ساخته شده است. پس از حمله اسكندر و سقوط امپراطوري پارس،بناي كاخ به دليل متروكه ماندن رو به ويراني نهاد از اين رو تزيينات زيبا و با شكوه لعابدار ديواره هاي كاخ كه مطابق با دماي هواي آن منطقه ساخته شده بودند، امروزه از بين رفته اند. به گونه اي كه ديگر نمي توان محل دقيق آجرها، نگاره هاي شوش با نقش كمانداران پارسي را در كاخ شناسايي كرد. لباس با شكوه اين سربازان پارسي نكته قابل ذكري در اين آجر نگاره ها است ولي يقين داريم كه به هنگام جنگ و نبرد از اين لباس استفاده نمي كردند. بر روي لباس چيندار و رنگارنگ اين سربازان آذين هاي گلسرخي تزييناتي ديده مي شود كه نقوش معماري برج هاي كنگره اي قلعه هاي قديمي را در ذهن تداعي مي كند.
    اين نقوش معماري را مي توان با جان پناه هاي به دست آمده در پاي ديواره تراس تخت جمشيد مقايسه كرد كه به نظر مي رسد در ابتدا در محلي مرتفع تر قرار داشتند. در رابطه با رنگ روشن و يا تيره پوست اين جنگ جويان نمي توان نظر ديولافوا Dieulafoy را پذيرفت كه به هنگام كشف آنها تصور مي كرد كه اين تفاوت رنگ به تفاوت نژاد آنها بر مي گردد. مقايسه نقش اين كمانداران با گارد جاويدان پادشاه ، نوعي اتفاق و وحدت در بين اين دو را مشخص مي سازد. در كنار نقش كمانداران پارسي ، مي توان نقش حيوانات عظيم افسانه اي و يا حتي واقعي را ديد كه از فرهنگ و تمدن هنري آشور و بابل به عاريه گرفته شده اند . اما نمايش آنها در اين كاخ فارغ از ارزش نمادين و اسطوره اي آنها است. به اين ترتيب مي توان چنين نتيجه گرفت كه نقش شيرها در نماي شمالي حيات شرقي هيچ رابطه اي با الهه ايشتار Ishtar ندارد و گاو هاي بالدار هرگز نمي توانند تجسمي از آداد Adad خداي توفان باشند.
    سرانجام داريوش كار احداث مجموع كاخ هاي پارسا را ـ كه يونانيان آن را پرسپوليس مي ناميدند و با وجود اين كه بسياري از آنان در ساخت اين كاخ مشاركت داشتند، مدت ها بعد در كتب خود به وجود چنين شهري اشاره كرده اند ـ آغاز كرد. تخت جمشيد پايتخت كوهستاني امپراطوري پارس بود كه در نقطه مقابل شوش قرار داشت ،همانگونه كه عيلاميان نخستين ساكنان منطقه ، آنشان Anshan را به عنوان پايتخت زمستاني خود داشتند. وجود مفهوم دوگانگي كه تقليدي از دوگانگي عيلام باستان است حتي در ساخت و گزينش مكان پايتخت ها جلوه گر شده است. در تخت جمشيد وجود سنگ هاي خوب و مناسب محلي زمينه را براي معماري كاخ هاي ستوندار با تزيينات حجاري و رنگ آميزي شده و نيز استفاده از آجرهاي لعابدار در برخي قسمت ها را فراهم آورده بود.
    هنر در خدمت شكوه و اقتدار امپراطوري
    
    در تخت جمشيد و در مقايسه با معماري و تزيينات كاخ هاي شوش به نظر مي رسد كه هنر منسجم به كار برده شده در ساخت و تزيين كاخ ها هدفي جز بيان شكوه و عظمت امپراطوري و بالاخص شخص پادشاه ندارد،در وسط ديواره هاي تراس آپادانا،نقش برجسته هايي وجود داشت كه در آن تصوير شاه را بر روي سنگ آفريده بودند. شاه در زير سايباني بر روي تخت پادشاهي نشسته است و شاهزاده و جانشين وي نيز به حالت ايستاده كنار او ديده مي شود. امروزه اين نقش برجسته ها در محل خود ديده نمي شوند. چهره پادشاه و جانشين وي به يك شكل نشان داده شده است زيرا در آفرينش اين نقش ها چهره پردازي براي شاه مد نظر نبوده است بلكه مي خواستند تمثال هاي برجسته اي بيافرينند كه با چهره آرماني كه در هنر آشور ديده مي شود،قرابت داشته باشد و در اين ميان با نمونه چهره آرماني كه كوروش در نقش برجسته فرشته بالدار در پاسارگاد بر روي يكي از درگاه هاي كاخ ورودي آفريده است ،شباهتي ندارد. دو پيشخدمت در پشت سر پادشاه ديده مي شود كه يكي دستمال و ديگري تبرزين جنگي پادشاه را به دست گرفته اند. نيام خنجري كه به كمربند وي بسته شده است كنده كاري شده است. يكي از درباريان و نجيب زاده ها كه همانند مادها لباس پوشيده است،پارسيان و ساير نمايندگان ملت ها را به حضور پادشاه معرفي مي كند . بنابر دلايلي كه تاكنون نيز مكتوم مانده است ،اين دو نقش برجسته از محل اصلي خود جدا شده و به داخل حيات اصلي ،گنجخانه منتقل شده اند ؛ ( برخي معتقدند كه بر خلاف نظر اشميث باستان شناس مشهور آلماني كه مطالعات بسياري در خصوص تخت جمشيد و امپراطوري هخامنشيان انجام داده است،نقش پادشاه در اين نقش برجسته ها از آن داريوش نبوده و خشايار مي باشد. جانشين وي نيز داريوش ، فرزند ارشد خشايار است. در مورد علت جابه جايي اين نقش برجسته ها نيز دكتر فرخ سعيدي در كتاب خود چنين آورده است : «در ده سال آخر دوران شاهي خشايار،آرتاپانوس ،فرمانده نگهبانان شاه كه در مقام هازاراپاتين مورد اعتماد شاه نيز بود،با همدستي يكي از خويشاوندان مادي به نام آسپي ميتريس كه خواجه سالار دربار بود ، خشايار را شب هنگام در كاخش مي كشند.
    
    
    سپس سوي اردشير اول يكي از پسران جوان خشايارشا شناخته و داريوش فرزند ارشد او را متهم به شاه كشي مي كنند. ( اردشير اول بي درنگ فرمان قتل داريوش را صادر مي كند و خود بر تخت مي نشيند. ديري نمي پايد كه توطئه عليه اردشير آشكار مي شود . هر دو گرفتار شده و به فرمان اردشير اعدام مي شوند... لذا اردشير اول با توجه به اين كه نمي خواست نقش آنها را در كاخ آپادانا در معرض ديد جهانيان قرار بدهد و از سوي ديگر نابودي آنها نيز ممكن نبود،دستور داد كه در سال 465 قبل از ميلاد اين دو نقش برجسته را به گنجخانه منتقل سازند. »ـ مترجم )
    پس از اين انتقال ،خشايارشا دستور داد كه به جاي آن نقش برجسته ديگري آفريده شود. امروزه در محل آنها نقش سربازان پارسي و مادي را مي بينيم كه رو به روي هم ايستاده اند.در دو سوي آنها دو نقش برجسته ديده مي شود كه در هر يك از آنها شيري،گاوي را با پنجه و دندان شكار كرده است . صحنه شكار گاو توسط شير را مي توان تجسمي از اسطوره هاي باستاني به صورت حيواني دانست كه فارغ از مفاهيم نمادين اسطوره اي و ستاره شناسي در اين جا نشان داده شده اند.
    در جبهه غربي تراس ، سربازان پارسي در سمت راست در سه رديف نشان داده شده اند در حالي كه در جبهه شمالي سربازان پارسي به تناسب و به صورت متقارن در سمت چپ قرار گرفته اند. در رديف بالايي ، ارابه باشكوه پادشاه نيز وجود داشت كه امروزه فقط نقش ارابه ران باقي مانده است . در اسناد مكتوب به جاي مانده از دوران هخامنشيان، در لوح استوانه اي كوروش كه امروزه در بريتيش ميوزيوم نگهداري مي شود به استفاده از اين وسيله نقليه اشاره شده است كه پادشاه براي شكار شير به سوي آنها هدف گرفته است.
    
    ملت هاي امپراطوري
    بر روي ديواره پلكان آپادانا و در سه رديف متقارن نقش برجسته هايي ديده مي شود كه در قالب نمايندگان ملت هاي امپراطوري براي تقديم هداياي نمادين به پادشاه كه در منطقه خود توليد كرده اند،در كاخ حاضر مي شدند.
    هر چند بسياري از باستان شناسان سعي كرده اند هويت اين افراد را شناسايي كنند با اين وجود به نظر مي رسد كه نمي توان هويت آنها را به طور قطعي شناسايي كرد. چرا كه همانند نقوش آرامگاه هاي هخامنشي كه در آن تصوير نمادين ملت ها به صورت متفاوت از هم بر روي ديواره سنگي كوه حك شده اند،و نام آنها نيز نوشته شده است ، در پلكان آپادانا هيچ كتيبه اي براي شناسايي هويت اين افراد وجود ندارد ( در نقش رستم 28 ملت امپراطوري هخامنشي كه تخت پادشاه را بر دست دارند،از روي لباس شناسايي شده اند و در كتيبه پشت نقش شاه و همچنين ميان دو نيمه ستون مركزي ، نام تك تك اين ملت ها آورده شده است كه در شناسايي آنها بسيار مؤثر بوده است ـ مترجم ).
    در ميان اين نقش برجسته ها،مادها را مي توان با توجه به فرم سر و كلاه آنها شناخت و در پشت سرمادها،ارمنيان قرار گرفته اند كه همانند مادها لباس سرهم پوشيده اند . در رديف زيري ارمنيان ، خوزي ها ديده مي شوند كه همه پيراهن و دامن چين دار پوشيده اند و هديه آنها عبارتست از يك شير ماده و دو بچه شير،يك جفت خنجر مشابه خنجري كه داريوش در مجسمه خود كه در شوش يافت شده است،به كمر بسته است. به دنبال آن هراتيان Aryens ها قرار گرفته اند كه شتر دو كوهانه اي با خود آورده اند، بابلي ها با گاوميش كوهان دار،و ليديه اي ها (يا سوريه اي ها؟) كه جواهرات و ارابه دوچرخي را به عنوان هديه براي پادشاه آورده اند؛ جواهرات عبارتند از : گلدان هاي پر نقش و نگار با بريدگي هاي عمودي ، دو كاسه سرباز ، بازوبندهاي نفيس مزين به نقش گريفون ،حيوان اسطوره اي (يا سه شير؟)
    در ادامه نقش برجسته ها مي توان اهميت مردمان ساكن در مناطق شرقي امپراطوري پارس و در آسياي مركزي را به خوبي دريافت كرد كه به نظر مي رسد پارسيان روابط دوستانه نزديك خود را با آنها حفظ كرده بودند به عنوان مثال مي توان چهره دو سكاهاي تيز خود « Saka Tigrakhavda » را شناسايي كرد كه اسب كوتاه قد آراسته، دستبندهايي با سر حيوانات ، پارچه هاي چين دار و جبه به عنوان هديه با خود آورده اند. تمام اين افراد مسلح هستند و اين امر مؤيد آن است كه حضور آنها در خاك امپراطوري پارس و زندگي در آن با روابط دوستانه با پادشاه همراه است . تمامي هيأت هاي نمايندگان به طور همزمان براي تكريم پادشاه به هنگام برگزاري مراسمي با شكوه در آپادانا گردهم آمده اند. به نظر مي رسد اين نقش تصويري از واقعيتي است كه در صفحه آپادانا همه ساله وجود داشت . به هر حال نمي توان به راحتي پذيرفت كه اين افراد به هنگام برگزاري مراسم سال نو در تخت جمشيد گردهم مي آمدند ( برخي از محققان نظير دكتر فرخ سعيدي و شاپور شهبازي معتقدند كه دليل حضور اين نمايندگان از دورترين نقاط در اين كاخ براي شركت در مراسم نوروز بوده است و هدف از اين نقش ها،صرفا آرايش ديوار پلكان نبوده است بلكه هدف مستند ساختن جشن نوروز بود كه در اين كاخ برگزار مي شد، از سوي ديگر يكي از اهداف دوگانه ساخت جمشيد را برگزاري مراسم جشن نوروز مي دانند،هدف دوم ايجاد گنجخانه اي شايسته براي گردآوري ثروت كشور بود. مترجم)
    
    كاخ صد ستون
    كاخ صد ستون يا تالار تخت در سمت شمال،اندكي بالاتر از گنجخانه و رو به روي آپادانا قرار دارد. طرح آن از ابتدا ريخته شده بود ولي خشايارشا ساخت بناي آن را آغاز كرد. اين كاخ چهار گوش با يك صد ستون و 70 متر طول و عرض نمونه مشابهي از كاخ آپادانا است كه خشايارشا نتوانست ساخت آن را در زمان حيات خود به پايان برساند و اردشير شاه ( 424 ـ 465 ق. م ) كار احداث آن را به پايان رساند. ( بر روي سنگي كه در گوشه جنوب شرقي كاخ به همت هرتسفلد پيدا شده است ،چنين آمده است :«اردشير شاه مي گويد:اين كاخ خشايارشا شاه و پدر من پي اش را ريخت. در حمايت اهورامزدا من ،اردشير شاه آن را برآوردم و تمامش كردم ». ـمترجم).
    از نظر معماري تفاوت هاي بين اين كاخ و كاخ آپادانا وجود دارد.
    در سه ضلع كاخ ،دو رديف ديوار ساخته شده است و دالان باريكي را بين خود تشكيل داده اند كه به بيرون راه ندارند ولي از طريق دو درگاه بزرگ و با شكوه به تالار مركزي راه داشتند.
    موقعيت و محل قرار گرفتن دالان ها و درگاه ها به گونه اي است كه به نظر مي رسد ديوارهاي داخلي بلند تر از ديوارهاي بيروني بوده است . لذا در بخش فوقاني پنجره هاي بلندي زير سقف تعبيه شده بود. تا از طريق آنها نور به داخل فضاي بزرگ و تاريك آن بتابد. بر اين اساس مي توان چنين برداشت كرد كه پنجره و تاقچه اي سنگي بين دروازه هاي بزرگ سنگي بسته بودند . تنها نماي جبهه شمالي كاخ مشابه نماي كاخ هاي كهن لوان evantL -است كه آشوريان آنها را هيلاني hilani مي ناميدند. در نماي شمالي تالار صد ستون ايوان ستوندار مجسمه گاو به عنوان نگهبانان بزرگ دو دروازه اصلي ورودي به كاخ ديده مي شد . تزيينات درگاه هاي بزرگ ، شبيه نماي آپادانا است . در روي درگاه ها شاه را به صورت نشسته بر روي يك صندلي مي بينيم كه در پايين آن در 5 رديف پارسيان و مادها به صف ايستاده اند. نقش ساير ملت هاي امپراطوري بر روي درگاه هاي دروازه هاي جنوبي تالار كه دروازه هاي تصنعي تالار بودند ـ زيرا براي ورود به تالار از آنها استفاده نمي شد و اين دروازه ها تنها به دالان هاي باريك و بن بست ضلع جنوبي باز مي شدند ـ آفريده شده است. نقش اين ملت ها شبيه نقش برجسته هاي آرامگاه هاي هخامنشي در زير تخت پادشاه حك شده است . موضوع تزيينات دروازه هاي داخلي تالار ،موضوعي سياسي است كه در آن قهرمان ،پيراهن پادشاهي به تن كرده است كه تجسمي از قوم پارس و يا شخص پادشاه است كه با ديو يا حيوان اسطوره اي نبرد مي كند و او را از پاي درمي آورد . به هر حال نمي توان نبرد اين دو را ،نبرد اهورامزدا عليه اهريمن خداي شر (تجسم بشري از شر) دانست چرا كه در هيچ يك از متون مربوط به اين دور ،نيز به وجود اين مبارزه اشاره نشده است.
    
    كاخ داريوش
    كاخ آپادانا به كاخ كوچكتري راه دارد كه داريوش نخست آن را در بخش جنوبي تخت جمشيد بنا نهاد . اين كاخ قچر هديش نام دارد. تزيينات نماي سكوي كاخ ،نقش ارتش امپراطوري پارس با لباس هاي با شكوه را نشان مي دهد كه در گوشه و كنار آن رديفي از افراد نيز ديده مي شود كه آذوقه و حيوانات زنده را حمل مي كنند و بر روي ديواره پلكان هاي متقارن كاخ حك شده اند.
    تزيينات درگاه هاي دروازه هاي كاخ ،زندگي روزمره دربار را نشان مي دهد. شاه وارد محمل اقامت خود مي شود و پشت سر وي خدمتگزاران هستند كه چتري بر سر شاه نگهداشته اند . در درگاه ديگر پشت سر شاه 2 نفر نديمه ديده مي شود كه حوله و عطردان پادشاه را حمل مي كنند كه با نمونه مصري آن شباهت بسياري داد.
    كاخ سه درگاهي tripylon
    كاخ اختصاصي داريوش نخستين بنا و اقامتگاه خصوصي شاهان هخامنشي است كه در بخش جنوبي تخت جمشيد ساخته شده است . زمان حكومت اردشير بناي كوچكي در انتهاي جنوبي حياط وسيع جلوي پلكان شرقي آپادانا ساخته شد كه به نظر مي رسد محلي است براي ورود به قسمت كاخ هاي خصوصي كه بعد از داريوش ،خشايارشا و اردشير نيز اقامتگاه خصوصي خود را در جنوب تخت جمشيد ساخته بودند ( ماهيت نقش برجسته ها كابرد بناها را تا حدودي روشن مي سازد لذا حدس قريب به يقين اين است كه تالار شورا محل ملاقات پادشاه با بزرگان مملكتي بوده است و در اين كاخ با آنها به مشاوره مي پرداخت وجود نقش هاي بي شمار نجباي پارسي و مادي بر روي پلكان اين كاخ اين فرضيه را تقويت مي كند. لذا حتي اين كاخ را به نام كاخ شورا نيز مي شناسند مترجم). بر روي يكي از ديواره هاي داخلي درگاه هاي ورودي كاخ،پادشاه را مي بينيم كه بر روي تخت نشسته است و 28 تن از نمايندگان كشورها تخت را بر دوش گرفته اند. پشت سر شاه به هنگام ورود يا خروج به تالار خدمتگزاران قرار داشتند كه يكي چتري باز بر سر شاه نگهداشته و ديگري حوله و مگس پران در دست دارد.
    بر روي اين نقوش و به هنگام كشف آثار آنها در سال 1933 نقاشي هاي اوليه كاخ هنوز باقي مانده بود. آبرنگ هايي كه يكي از باستان شناسان از نقوش اين درگاهها كشيده است ،نشان مي دهد كه پيراهن پادشاه ،قرمز رنگ بود و كفش هاي وي آبي رنگ.
    نقوش پلكان هاي ورودي كاخ به خوبي رابطه نزديك و برادري بين پارسيان و مادها را نشان مي دهد. نجباي پارسي و مادي در حالي كه بسيار دوستانه به همديگر نگاه مي كنند، از پله ها بالا مي روند و برخي شاخه گلي در دست دارند و برخي ديگر دست بر شانه ديگري نهاده اند . در شرق زمين نمونه مشابه اين تزيينات بر روي ظروف سلطنتي بلخ در سر حدات امپراطوري ايران و آسياي مركزي در حدود 1500 سال قبل ديده شده است.
    مهرها و طلاجات
    
    به نظر مي رسد كه شاهان هخامنشي حتي پس از استقرار امپراطوري پارس،عادات نياكان خود را حفظ كرده بودند و به طور متناوب در شوش ،تخت جمشيد،بابل و همدان اقامت مي كردند . آنها همچنين علاقه مندي و ميل به داشتن اشياء زرين را از آنها به ارث برده بودند . هنر به كار رفته در ظروف سلطنتي، دستبندها،بازوبندهاي كمانداران و گردن بندهاي سربازان و پادشاهان باسنت ديرين شناخته شده در گورهاي مارليك و حسنلو ارتباط پيدا مي كنند. هنر زرگري دوران هخامنشي از فنون و تكنيك هاي ظريف ملل مغلوب بالاخص مصريان در تسلط بر كاربرد همزمان طلا و نقره و مرصع كاري با سنگ هاي با ارزش وارداتي از مناطق دور نظير فيروزه ،لاجورد ،عقيق سرخ بهره گرفته است. نشانه هايي كه از اين هنر بر روي نقش برجسته هاي تخت جمشيد به جاي مانده است ،به خوبي هماهنگي و نظم به كار رفته در آميزش سبك ها و موضوعات تصوير گري هاي تمدن هاي مخلتف موجود در امپراطوري پارس را نشان مي دهد.
    در خصوص اشيايي كه در نقش برجسته تخت هاي سلطنتي ديده مي شود بايد يادآوري كرد كه تنها نمونه هاي نادري از آنها باقي مانده است نظير عاج هايي كه در داخل چاهي در شوش يافت شده اند ، كه به نظر مي رسد جزو لوازم آرايش بودند . شانه هايي با نقش قهرمانان پارسي و محفظه هايي به شكل زن و پلاك هاي كوچكي كه قبلا بر روي اثاثيه و صندوق ها به كار برده مي شد.
    بسياري از اين اشياء سبك كاملا مصري دارند كه نشان دهنده وارد كردن آنها از مصر به امپراطوري پارس است و نيز اشيايي كه بر روي آنها طرح هاي يوناني ديده مي شود كه به سبك ميدياهاي Midias آتني به شكل ظريفي حك شده است . هنر لوواني Levantine نيز در برخي از اين اشياء ديده مي شود كه قبلا در امپراطوري آشور گسترش يافته بود. ذوق گزينش گراي پارسيان در مهرهاي ديواني تخت جمشيد كه در تمامي امپراطوري نيز متداول بود ، مشهود است:مهرهاي استوانه اي مهرهاي ديواني تخت جمشيد كه در تمامي امپراطوري نيز متداول بود.مشهود است :« مهرهاي استوانه اي بر اساس سنت يكپارچه خط الرسم ميخي ، بر روي الواح گلي عيلامي و نيز نقش مهرهايي كه براي مهمور كردن اسناد نوشته شده به زبان آرامي بر روي پاپيروس در تمامي امپراطوري به كار مي رفت . بر روي مهرهاي استوانه اي نقوشي ديده مي شود كه نمي توان معناي اوليه آنها را درك كرد . بر روي اين مهرها، قهرمانان پارسي رو به روي هم نشان داده شده اند كه همانند خدايان آشور و بابل ديوان نگهبان آسمان آنها را بر روي شانه هاي خود نگهداشته اند گاهي سربازان پارسي و مادي جايگزين آنها مي شوند كه در حال اداي احترام به اهورامزدا هستند.  

منبع:www.iranartnews.com

|+| نوشته شده توسط بهار در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385 ساعت 11:41 |

بابيه
بابی به پیروان سید محمدعلی باب گفته می‌شود. در دوره ناصرالدین‌شاه و به خصوص در جریان جنبش مشروطه، مستبدین به مخالفان دولت و آزادیخواهان تهمت بابی بودن میزدند، فارغ ار این‌که واقعا بابی بودند یا نه.


 

ظهور بابيه

از جمله مهمترين وقايع عصر محمدشاه قاجار، ظهور فرقه بابيه و ماجراهاى مربوط به على محمد باب و پيروان او بود. براى درك ريشه هاى ظهور اين فرقه لازم است تاريخچه مختصرى از شيوه پيدايش فرق اسلامى و انشعاب هاى آنها را مرور كنيم.

پس از مرگ محمد بر سر جانشينى محمد اختلافى ميان مسلمانان رخ داد. به عقيده اهل سنت و جماعت، خليفه مشروع و جانشينى پيغمبر كسى است كه در سايه و به اجماع امت براى احراز مقام خلافت انتخاب شده باشد- گرچه پس از خلفاى راشدين در زمان خلفاى اموى و عباسى اين مقام از صورت اجماع درآمد و در افراد اين دو خانواده موروثى شد.

عقيده شيعه در باب جانشين محمد به كلى برخلاف عقيده اهل سنت و جماعت است. به عقيده شيعيان اجماع امت در تعيين جانشين پيغمبر شرط نيست و جانشين پيغمبر، امام است و امام بايد از اعقاب محمد و منصوص از جانب پيغمبر يا امام سابق باشد و امام واجب الاطاعه است و شناختن امام عصر و بيعت با وى از اهم تكاليف شيعه مى باشد.

ايرانيان پس از ظهور اسلام در مورد مذهب نيز طريقه شيعه را كه متناسب با طبع ايرانيان بود بر عقيده سنت و جماعت ترجيح دادند و به تدريج شيعه رواج يافت و در زمان سلاطين صفوى مذهب رسمى ايران گرديد. در طول زمان در مذهب شيعه نيز عقايد مختلفى پيدا شد و فرق مختلفى به وجود آمد. بعضى ائمه را فقط معصوم مى دانند، بعضى ديگر درباره ائمه راه غلو رفته آنان را واجد بعضى از صفات خدايى يا مظهر الهى مى دانند و اين طايفه را غلاه مى نامند. غلاه نيز به چندين فرقه منشعب مى شود كه در جزئيات با هم اختلافاتى دارند، ولى از چهار طريقه آتى تجاوز نمى كنند: تناسخ، تشبيه يا حلول، رجعت و بدأ.

شيخيه

شيخيه، يعنى پيروان شيخ احمد احسائى را بايد از معتقدين به بدأ دانست. ميرزا على محمد و رقيب او حاجى [محمد] كريمخان قاجار كرمانى... هر دو از طرفداران شيخيه بودند. براى پى بردن به اصل و ريشه طريقه بابيه، بايد اصول و عقايد شيخيه را كه در چهار ركن خلاصه مى شود مطالعه نمود.

جانشينى

مهمترين اعتقادات شيخيه چنين صورتبندى مى شود: على و ساير امامان شيعه داراى صفات الهى و مظاهر خداوند هستند. پس از غيبت امام دوازدهم، در هر عصرى لازم است واسطه اى ميان او و مردم وجود داشته باشد تا آنها را هدايت كند؛ اين شخص در عقيده شيخيه «شيعه كامل» يا «ركن رابع» ناميده مى شود. معاد جسمانى هم وجود ندارد.

بديهى است در ابتدا شيخ احمد احسائى (پديدآورنده فرقه شيخيه) در نظر پيروانش «شيعه كامل» و واسطه فيض بوده است. اما پس از مرگ او دو تن از شاگردانش به نام هاى حاجى سيد كاظم رشتى و حاج محمدكريمخان كرمانى بر سر جانشينى او به رقابت برخاستند و به اين ترتيب فرقه شيخيه به دو شاخه شيخى و كريمخانى منشعب شد. حاجى سيد كاظم رشتى تا سال ۱۲۵۹ه.ق. زنده بود. با مرگ او بار ديگر مدعيانى از ميان شاگردانش براى جانشينى او و رياست فرقه شيخيه پيدا شد كه مهمترين آنها سيدعلى محمد باب بود.

باب

سيد على محمد باب مردى از تاجرزادگان شيراز بود و پدرش ميرزا رضاى بزاز نام داشت و اعمامش تجارت مى كردند و در بدايت حال به تحصيل علوم فارسيه پرداخته از مقدمات عربيت بهره اى نداشت.» آشنايى او با حاجى سيدكاظم در سفر زيارتى به عتبات حاصل شد و همانجا در زمره شاگردان حاجى در آمد. پس از مرگ حاجى، چنانكه گفتيم، سيدمحمدعلى در شيراز مدعى جانشينى او شد، اما به جاى «شيعه كامل» يا «ركن رابع» خود را باب ناميد كه از نظر مفهوم و محتوا تفاوتى با الفاظ سابق نداشت. مدتى بعد عده اى از پيروان حاجى سيدكاظم در مسجد كوفه گرد آمدند و قول و قرار گذاشتند كه هر يك در جستجوى جانشينى شايسته براى استادشان به سويى از عالم اسلام سفر كنند. قرارشان چنان بود كه هركس جانشين استاد را يافت، ديگران را خبر كند. گويا نخستين كس از ايشان كه به شيراز رسيد و سيدعلى محمد باب را ملاقات كرد، ملاحسين بشرويه اى بود كه سايرين را خبر كرد و به پيروى از باب فراخواند.به اين ترتيب به تدريج پيروانى پرشمار گرد سيدعلى محمد گرد آمدند و فرقه بابيه پديد آمد. سيدعلى محمد جملاتى به زبان عربى به زبان مى آورد و آنها را شبيه آيات قرآن مى دانست. توانايى «نزول» اين جملات از نظر او كرامتى بود. مجموعه اين جملات در كتابى به نام «بيان» گرد آمده است كه البته زبان عربى به كار رفته در آن را سست و پرغلط مى دانند.نوع برخورد حكومت قاجاريه با اين فرقه، دستگيرى و اعدام باب، شورش هاى پى درپى بابيان، اقدام ناموفق عده اى از آنها به ترور ناصرالدين شاه قاجار و قتل عام خونين ايشان در تهران از حوادث مهم دوران سلطنت قاجاريه است.


|+| نوشته شده توسط بهار در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385 ساعت 11:22 |

سازنده خط میخی
 

سازنده خط ميخي پارسي باستان كيست ؟

کهن ترين نبشته هايی که به اين خط به دست ما رسيده اند يکی لوح های زرين اريارمنه و ارشام و سنگ نبشته های منسوب به کورش بزرگ در پاسارگاد می باشند. متن لوح زرين آريارمنه چنين است:

اريارمنه شاه بزرگ،شاه شاهان،شاه در پارس،پسر چيش پيش شاه،نوه هخامنش.اريارمنه گويد، اين کشور که من دارم، دارای اسبان خوب و مردان خوب است، خدای بزرگ اهورامزدا به من داد. به خواست اهورامزدا من شاه در اين کشورم. اريارمنه شاه گويد،اهورامزدا مرا پشتيبانی فرماياد.

لوح زرين ارشام پسر اريارمنه، با تفاوتی بسيار ناچيز دارای همان متن لوح اريارمنه است.و نبشته منسوب به کورش تنها از چهار واژه درست شده است. که در پاسارگاد در چهار جا تکرار شده است:

من کورش،شاه هخامنشی.

اکنون که کهن ترين نبشته ها را به خط پارسی باستان شناختيم. بايد به چند پرسش هم پاسخ داده شود.

۱- آيا پارسی باستان را بايد در تاريخی پيش از اريارمنه جستجو کرد؟

۲-آيا اين خط در زمان اريارمنه يا کورش درست شده است؟

۳-يا خط ميخی پارسی باستان در روزگاری پس از اريارمنه و ارشام و کورش پديد آمده است و از اين روی نبشته های منسوب به اين سه شاه نمی توانند از خود آنان باشند.

بی گمان اگر تنها به پرسش سوم پاسخ داده شود، به پاسخ دو پرسش نخست نيز خواهيم رسيد.

ميدانيم که هخامنشيان حدود700 پيش از ميلاد، به رهبری هخامنش حکومت کوچکی در پيرامون کوه های بختياری و مسجد سليمان امروز بنيان گذاشتند. چيش پيش،پسر و جانشين هخامنش،موفق به گسترش قلمرو هخامنشيان شده و به عنوان شاه انشان شهرت پيدا کرده بود،به هنگام مرگ سرزمين های زير فرمانروايی خود را ميان دو پسر خود اريارمنه و کورش،نيای کورش بزرگ،تقسيم کرد. پارس از آن اريارمنه شد و بخش غربی فرمانروايی از آنِ کورش. در شاخه شرقی،پس از اريارمنه،حکومت به پسرش ارشام،پدربزرگ داريوش رسيد و در شاخه غربی،پس از کورش پسرش کمبوجيه،پدر کورش بزرگ حکومت را به دست گرفت. کورش بزرگ توانست با نام نخستين شاه نيرومند هخامنشی،فرمانروايی بزرگ هخامنشيان را تثبيت کند وتقريبا ارشام را از عنوان  بيندازد. شش سال پس از کورش،با مرگ پسر و جانشينش کمبوجيه،داريوش توانست در سال ۵۲۲ پيش از ميلاد، در حالی که هنوز پدرش و ويشتاسپ و پدر بزرگش ارشام زنده بودند،فرمانروايی بر امپراطوری جهانی هخامنشيان را به شاخه خود انتقال دهد.اکنون به پرسش سوم برمی گرديم. به نظر می رسد که در زمان فرمانروايان پيش از داريوش خط ميخی پارسی باستان وجود نداشته و سنگ نبشته های منسوب به اينان وسيله شخص ديگری پديد آمده اند.

۱-در لوح زرين منسوب به اريارمنه،اين شاه خود را شاه بزرگ،شاه شاهان،شاه در پارس می خواند،اگر بپذيريم در آغاز از صفت بزرگ، به رسم همه شاهان، به طور سمبوليک استفاده شده است، نويساننده اين لوح در ادامه با يک تير دو نشان زده است: هم جد بزرگوارش را شاه خوانده است و هم نخواسته است اين واقعيت را که فقط او شاه در پارس است انکار کند. خود اريارمنه هرگز نمی توانست. با وجود برادرش،کورش شاه(شاه در بخش غربی فرمانروايی هخامنشيان)، خود را شاه شاهان بخواند. زيرا کسی می توانست خود را شاه شاهان بخواند که بر چندين شاه فرمانروايی بی چون و چرا داشته باشد. نگرانی ديگر اين که اريارمنه، با توانايی محدودی که داشته، نمی توانسته است پدپد آورنده خطی باشد که از آن تنها يک لوح بر جای ماند.

۲- اگر در زمان اريارمنه خط ميخی پارسی باستان وجود می داشت، لازم می بود که علاوه بر لوح زرين، نشانه های ديگری از اين خط به دست آيد. بررسی های باستان شناسان دست کم تا به امروز نشان داده اند که امکان دست يافتن به چنين نوشته ای تقريبا وجود ندارد.

۳- اگر در زمان ارشام خط ميخی پارسی باستان وجود می داشت و لوح زرين منسوب به او از آن خود او می بود، او نمی توانست، با وجود حضور شخصی مقتدر مانند کورش بزرگ، خود را شاه شاهان بخواند، می دانيم که ارشام در برابر قدرت کورش حتا عنوان شاهی خود را از دست می دهد و در زمان کورش بزرگ فرمانروايی، عملا و منحصرا از آنِ شاخه غربی هخامنشيان می شود.

۴-اگر اريارمنه و ارشام، نياکان داريوش، به راستی شاه شاهان می بودند، چگونه داريوش در سنگ نبشته های خود، با وجود زنده بودن پدر و پدر بزرگش خود را شاه شاهان می نامند؟

۵-اگر خط ميخی پارسی باستان در زمان کورش بزرگ وجود می داشت، لازم می آمد که در منشور مشهور او از خط ميخی پارسی باستان هم استفاده می شد، يا نوشته های زيادی از زمان پرتحرک او به خط ميخی پارسی باستان برجای می ماند.

۶-اگر در زمان کورش بزرگ خط ميخی پارسی باستان وجود می داشت، بيشتر از اريارمنه و ارشام، او می توانست خود را شاه شاهان بخواند، اما در همه نبشته های منسوب به او تنها اين چهار واژه آمده است: منم کورش شاه هخامنشی. اين عبارت دروغ نيست، اما در مقايسه با لوح های اريارمنه و ارشام، در ارتباط با کورش بزرگ حق مطلب ادا نشده است.

۷- هزوارش ها پس از سنگ نبشته داريوش در بيستون ساخته شده اند. واژه شاه بيش از 100 بار در بيستون تکرار می شود، که اگر به صورت هزوارش نوشته می شد، در بيستون،۶۰۰ نشان خط ميخی پارسی باستان کم تر کنده می شد . همچنين از هزوارش ها تنها هزوارش شاه در سنگ نبشته های(به غير از بيستون) داريوش آمده است و پپداست که ديگر هزوارش ها پس از داريوش فراهم آمده اند. بنابر اين دامن و آستين لباس کورش به راستی نمی توانسته اند در زمان خود او دارای نبشته ای به خط ميخی پارسی باستان و استفاده از هزوارش شاه باشند.

همچنين داريوش بزرگ در بند 70 متن ايلامی در بيستون، خود را پدپد آورنده خط آريايی می داند. ترجمه بند ۰۷ متن ايلامی چنين است:

۱-دايوش شاه گويد: با

۲- ياری اهورامزدا خطی درست کردم

۳- از نوعی ديگر(يعنی) به آريايی

۴- آن که پيش از اين نبود، هم بر روی لوح های گلی،

۵-هم بر روی پرگامنت. همچنين

۶-امضا و مهر کردم.

۷- اين خط نوشته شد و برايم

۸- خوانده شد. سپس فرستادم

۹- اين خط را به همه کشور ها.

۱۰-مردم اين خط را آموختند.

مجموع اين دلايل ثابت می کند که پيش از داريوش بزرگ خط ميخی پارسی باستان وجود نداشته و اين خط به دستور داريوش برای اينکه جوابگوی امپراطوری چند مليتی ايران باشد به يکباره ابداع گرديد.

|+| نوشته شده توسط بهار در شنبه نهم اردیبهشت 1385 ساعت 15:26 |

هخامنش و ریشه آن در ادب و تاریخ

هَخامَنش :

يا هخامنيش در پارسى باستان مركب از دو جزء است . جزء اول هخى به معنى دوست ويار وجزء دوم منيش از منه به معنى حس باطنى ، فهم وشعور وانديشيدن وجمعاً به معنى «دوست منش» است . وى سردودمان سلسله هخامنشى وجدّ اعلاى كورش وداريوش است . (حاشيه برهان به تصحيح دكتر معين)

وى بزرگ خاندان خود واز مشاهير فارس بوده اما به سلطنت نرسيده ونخستين كسى كه از خانواده او به حكومت فارس رسيد ، فرزند او چش پش اول بود . (ايران باستان پيرنيا:1/426 به بعد)

رجوع به «هخامنشى» و «هخامنشيان» شود .

هخامنشى :

نام عمومى سلاله اى است كه فرزندان هخامنش بودند ودر پارس سلطنت مى كردند . به «هخامنشيان» رجوع شود .

هخامنشيان :

موافق نوشته هرودوت اين خانواده از خانواده پارساگاديها بودند وقبل از قيام كورش بزرگ عليه آخرين پادشاه ماد ، در پارس اقامت داشتند .

چنانكه از نوشته هرودت درباره نسب نامه كورش وداريوش اول وخشايارشا بر مى آيد سرسلسله اين خاندان هخامنش است وبعد از او اشخاصى به اين ترتيب آمدند : چش پش اول ، كمبوجيه اول ، كورش اول ، چش پش دوم . از اينجا سلسله هخامنشى دو شاخه مى شود. شاخه نياكان كورش بزرگ اند وشاخه ديگر نياكان داريوش اول . چون بانى سلطنت پارس كورش بزرگ بود ما اين شاخه را اصلى وشاخه ديگر را فرعى مى ناميم . شاخه اصلى بقول هرودت اينها بودند : كورش دوم ، كمبوجيه دوم وكورش سوم (همان كورش بزرگ) ، وشاخه فرعى اينها : آريارمنه ، ارشام ، ويشتاسب وداريوش اول . اين است اطلاعاتى كه هرودت مى دهد وكتيبه هاى داريوش اول واستوانه اى كه از كورش بزرگ در بابل يافته اند گفته هاى هرودت را تأييد مى كند . اگرچه شاهان مذكور در ذكر نسب هخامنش مى گذرند ، ولى چون تمام نه اسم فهرست هرودت (از چش پش دوم تا داريوش اول) با كتيبه ها تطبيق مى كند دليلى نداريم كه در سه اسم ديگر (از چش پش دوم به بالا) ترديد كنيم . بنا بر اين سرسلسله دودمان ، هخامنش بود وترتيب شاهان سلسله تا كورش بزرگ چنانكه ذكر شد .

مطابق كتيبه هاى داريوش اول واردشير سوم هخامنشى ، ويشتاسب ، ارشام وآريارمنه شاه نبوده اند . هخامنش را هم نه كورش بزرگ به شاهى ياد كرده است ونه داريوش اول . بنا بر اين بايد او را فقط رئيس خانواده دانست . دودمان هخامنشى در پارس اقامت داشته ودر دوران فترت حكومت ايلام يكى از شاهان هخامنشى ، آن ناحيه را كه انزان مى خوانده اند ، ضميمه متصرفات خود كرده وخويشتن را شاه «انزان» خوانده است .

در اينجا اين سؤال پيش مى آيد كه كداميك از نياكان كورش بزرگ اين كار را انجام داده است ؟! اگر چه مدركى در دست نيست تا بتوان جواب محققى به اين سؤال داد ولى از اينكه كورش بزرگ در بيانيه اى كه در بابل منتشر كرده نسب خود را به چش پش دوم رسانيد وشاهان انشان يا انزان را ـ از زمان خود تا او ـ شاه بزرگ خوانده است ، بايد گفت كه انضمام ايلام به پارس در زمان چش پش دوم بوده است .

داريوش اول مانند كورش در ذكر نسب خود همينكه به چش پش دوم رسيده فوراً به سرسلسله دودمان گذشته است ، ترتيب شاهان هخامنشى تا داريوش اول چنين بوده است :

هخامنش (سردودمان)

1 ـ چش پش اول

2 ـ كمبوجيه اول

3 ـ كورش اول

4 ـ چش پش دوم

شاخه اصلى:

5 ـ كورش دوم

6 ـ كمبوجيه دوم

7 ـ كورش سوم (بزرگ)

8 ـ كمبوجيه سوم (فاتح مصر)

شاخه فرعى:

ـ آريارمنه

ـ ارشام

ـ ويشتاسب

9 ـ داريوش اول

(اين صورت طبق فهرستى است كه مرحوم پيرنيا در ايران باستان آورده ، ولى محققان اروپائى بر آن ايراداتى دارند) .

به اين سؤال كه سلطنت هخامنشى ها در پارس در چه تاريخى شروع شده نمى توان جواب درستى داد . نلدكه ابتداى سلطنت چش پش اول را در حدود 730 پـ.م. مى داند ولى مدركى براى عقيده خود به دست نمى دهد . جز اينكه مى گويد براى هر سه نسل دوره طبيعى صد سال است واين هم مؤثرى نخواهد بود . بنا بر اين بطور كلى نمى توان گفت كه شروع حكومت اين خاندان در پارس در چه تاريخى بوده است.

اطلاعات ما راجع به پارس از زمان كورش بزرگ شروع مى شود وفقط معلوم است كه پارس در حدود نيمه قرن هفتم پـ.م. دست نشانده مادها بوده است ; زيرا هرودت صريحاً مى گويد كه فرورتيش پارس را مطيع كرد . كرسى پارس يا پايتخت امرا مطابق نوشته هرودت پاسارگاد بود . (ايران باستان . پيرنيا ; ص 228 به بعد)

با شروع سلطنت كورش بزرگ شاهنشاهى وسيعى در مشرق زمين ايجاد شد كه تا حمله اسكندر پايدار ماند . شاهان بزرگ خاندان هخامنشى پس از كورش عبارتند از : كمبوجيه ، بردياى غاصب ، داريوش اول ، خشايارشا ، اردشير اول (درازدست) ، خشايارشاى دوم ، داريوش دوم ، اردشير سوم ، آرسس ، وآخرين پادشاه اين خاندان ، داريوش سوم كه اسير قواى اسكندر وخيانت سرداران خود گرديد وبا قتل او سلطنت شاهنشاهان هخامنشى پايان يافت .

|+| نوشته شده توسط بهار در شنبه نهم اردیبهشت 1385 ساعت 15:9 |

شهر سوخته

يافته های هشتمين دوره کاوش 'شهر سوخته'

 

هشتمين دور کاوش های باستان شناسان در شهر سوخته از دوازدهم آذرماه آغاز شده و تا 75 روز ادامه خواهد يافت.

"شهر سوخته" در ۵۶ کيلومتری زابل در استان سيستان و بلوچستان و در حاشيه جاده زابل - زاهدان واقع شده و پنج هزار سال قدمت دارد. اين شهر در ۳۲۰۰ سال قبل از ميلاد پايه گذاری شده و مردم اين شهر در چهار دوره بين سال های 3200 تا 1800 قبل از ميلاد در آن سکونت داشته اند.

وسعت "شهر سوخته" و يافته های کاوشگران اين محوطه باستانی را از صورت يک محوطه عادی دوران مفرغ خارج کرده و به اين نتيجه رسانده که زندگی در"شهر سوخته" با دوران آغاز شهرنشينی در فلات مرکزی ايران و بين النهرين همزمان است.

سند يا کتيبه ای که نام واقعی و قديمی اين شهر را مشخص کند هنوز به دست نيامده و به دليل آتش سوزی در دو دوره زمانی بين سال های 3200 تا 2750 قبل از ميلاد "شهر سوخته" ناميده می شود.

هنوز قسمت صنعتی "شهر سوخته" کشف نشده و به گفته دکتر منصور سجادی سرپرست تيم کاوش در اين فصل در بخش مسکونی شمال شرقی شهر سوخته با هدف رسيدن به طبقات و لايه های قديمی تر شهر و در گورستان آن کند و کاو انجام خواهد شد. آنها اميدوارند که در اين فصل آثاری از دوران اول استقرار مردمان پنج هزار سال پيش شهر سوخته بيابند.

از نخستين اشاره ها تاکنون

کلنل بيت، يکی از ماموران نظامی بريتانيا از نخستين کسانی است که در دوره قاجار و پس از بازديد از سيستان به اين محوطه اشاره کرده و نخستين کسی است که در خاطراتش اين محوطه را شهر سوخته ناميده و آثار باقيمانده از آتش سوزی را ديده است.

پس از او سر اورل اشتين با بازديد از اين محوطه در اوايل سده حاضر، اطلاعات مفيدی در خصوص اين محوطه بيان کرده است.

بعد از او شهر سوخته توسط باستان شناسان ايتاليايی به سرپرستی مارتيسو توزی از سال ۱۳۴۶ تا ۱۳۵۷ مورد بررسی و کاوش قرار گرفت. و اکنون هشمتين فصل کاوش شهر سوخته به سرپرستی دکتر منصور سجادی ادامه دارد.

در اين دوره پژوهشگران ايتاليايی مطالعات ژئوفيزيکی "شهر سوخته" را انجام خواهند داد و ابتدا نقشه ژئوفيزيکی شهرسوخته را تهيه و سپس آن را پايه کارهای تحقيقی و پژوهشی اين منطقه خواهند کرد.

جغرافيا و محيط زيست شهر سوخته

بر مبنای يافته های باستان شناسان شهر سوخته ۱۵۱ هکتار وسعت دارد و بقايای آن نشان می دهد که اين شهر دارای پنج بخش مسکونی واقع در شمال شرقی شهر سوخته، بخش های مرکزی، منطقه صنعتی، بناهای يادمانی و گورستان است که به صورت تپه های متوالی و چسبيده به هم واقع شده اند.

هشتاد هکتار شهر سوخته بخش مسکونی بوده است.

تحقيقات نشان داده است اين محوطه بر خلاف اکنون که محيط زيست کاملا بيابانی دارد و فقط درختان گز در آنجا ديده می شود، در پنج هزار سال قبل از ميلاد منطقه ای سبز و خرم با پوشش گياهی متنوع و بسيار مطلوب بوده و درختان بيد مجنون، افرا و سپيدار در آنجا فراوان وجود داشته است.

در آن دوران نيز اين منطقه بسيار گرم بوده، اما آب رودخانه هيرمند و شعباتش به خوبی زمين های کشاورزی شهر سوخته را سيراب می کرده است.

آقای سجادی بر مبنای شواهد باستان شناسی به خبرنگار ميراث فرهنگی گفته کشاورزی و دامداری در شهر سوخته بسيار پيشرفته بوده و ساکنان شهر سوخته در اين دو مورد کاملا خودکفا بوده اند.

او درباره از بين رفتن پوشش گياهی اين منطقه گفته است: "در جريان حفاری های فصلهای گذشته در شهر سوخته مشخص شد که با توجه به صنعتی بودن شهر سوخته و وجود کارگاه های صنعتی ساخت سفال و جواهرات در اين منطقه، ساکنان شهر سوخته از درختان موجود در طبيعت محوطه برای سوخت استفاده می کرده اند."

" بقايای سوختگی چوب ها در اين محوطه ها به دست آمده است و اين می تواند يکی از عوامل بسيار مهم و موثر در از بين رفتن پوشش گياهی در منطقه باشد."

درياچه هامون در ۳۲۰۰ قبل از ميلاد درياچه ای بزرگ و پرآب بوده و رودها و شاخه های قوی از آن منشعب می شده و در اطراف آن نيزارهای وسيعی وجود داشته است.

در بررسی های منطقه ای در اطراف شهر سوخته بستر رودخانه های مختلف و آبراه هايی پيدا شده که به مزارع کشاورزی شهر سوخته آب می رسانده اند.

در اولين فصل کاوش در شهر سوخته کوچه ها و خانه های منظم، لوله کشی آب و فاضلاب با لوله های سفالی پيدا شد که نشان دهنده وجود برنامه ريزی شهری در اين شهر است.

صنعت و مشاغل در شهر سوخته

شهر سوخته مرکز بسياری از فعاليت های صنعتی و هنری بوده، در فصل ششم کاوش در شهر سوخته نمونه های جالب و بديعی از زيورآلات به دست آمد

شهر سوخته مرکز بسياری از فعاليت های صنعتی و هنری بوده، در فصل ششم کاوش در شهر سوخته نمونه های جالب و بديعی از زيورآلات به دست آمد.

باستان شناسان با يافتن مهره ها و گردنبندهايی از لاجورد و طلا در يک گور در باره روشهای ساخت ورقه ها و مفتول های طلايی به تحقيق پرداختند و دريافتند صنعتگران شهر سوخته با ابزار بسيار ابتدايی ابتدا صفحه های طلايی بسياز نازک به قطر کمتر از يک ميليمتر تهيه کرده و بعد آنها را به شکل لوله های استوانه ای درمی آوردند و پس از اتصال دو سوی ورقه ها به يکديگر مهره های سنگ لاجورد را در ميان آن قرار می دادند.

به نظر آقای سجادی تکنيک های به کار رفته در شهر سوخته با کارهای مصريان باستان مشابهت دارد.

در شهرسوخته انواع سفالينه ها و ظروف سنگی، معرق کاری، انواع پارچه و حصير يافت شده که معرف وجود چندين نوع صنعت، به ويژه صنعت پيشرفته پارچه بافی در آنجاست.

تاکنون ۱۲ نوع بافت پارچه يکرنگ و چند رنگ و قلاب ماهيگيری در شهر سوخته به دست آمده و مشخص شده مردم اين شهر با استفاده از نيزارهای باتلاق های اطراف هامون سبد و حصير می بافتند و از اين نی ها برای درست کردن سقف هم استفاده می کردند.

صيد ماهی و بافت تورهای ماهيگيری نيز از ديگر مشاغل مردمان شهر سوخته بوده است.

سختکوشی مردم شهر سوخته

فرزاد فروزانفر سرپرست گروه انسان شناسی سازمان ميراث فرهنگی به خبرنگار ميراث از نتايج بررسی بيش از ۲۵۰ اسکلت به دست آمده از شهر سوخته گفته است.

نمونه های بسيار زيادی از وجود عوارض مهره های کمر، چسبندگی مهره های گردن و کمر در بقايای اسکلت های زنان و مردان شهر سوخته ديده شد که نشان دهنده اشتغال ساکنان اين شهر به مشاغل سخت است.

او سن بروز عوارض چسبندگی مهره ها را بعد از ۴۵ سالگی عنوان کرده و گفته است در بررسی ها پی برده اند سن ابتلا به چسبندگی مهره های کمر و گردن در ساکنان شهر سوخته ۲۰ تا ۳۰ سال است.

فروزانفر از تناسب بين زنان و مردان در ابتلا به اين عارضه نتيجه گرفته آنها به يک ميزان به کارهای سخت مشغول بوده اند.

به گفته او و برمبنای تحقيقات انسان شناسی انجام گرفته بر روی اجساد ايرانيان هزاره ششم قبل از ميلاد تا اوايل قرن ميلادی متوسط عمر مردان مردمان ايران باستان ۳۰ تا ۳۵ و متوسط عمرزنان آن ۲۰ تا ۲۵ سال بوده است.

اما استثناهايی هم وجود داشته، مسن ترين فردی که تاکنون بقايای اسکلتش در محوطه های باستانی ايران کشف شده، متعلق به زنی ۸۵ ساله از ساکنان شهر سوخته است.

قد بلندترين فرد ايران باستان هم مرد ۳۵ تا ۴۰ ساله ای از ساکنان شهر سوخته بوده با ۵/۱۹۲ قد.

بر مبنای تحقيق روی بقايای اسکلت ها مشخص شده که عمده ترين دلايل مرگ مردمان ايران باستان بيماری های عفونی از جمله سرطان پوست، سفليس و سل در رتبه اول، چسبندگی مهره ها و شکستگی استخوان در اثر کار و حوادث کاری در رتبه دوم، جنگ و حوادث طبيعی و غير طبيعی از عوامل سوم و عوارض و بيماری های ژنتيکی از جمله منگوليسم، عقب ماندگی، هيدروسفال و چسبندگی مادرزادی مهره ها بوده است.

موردی هم از يک نمونه جراحی مغز در پنج هزار سال قبل در شهر سوخته ديده شده است.

زنان شهر سوخته

تازه ترين يافته های باستان شناسان در گورهای شهر سوخته حاکی از اين است که زنان شهر سوخته لباس های زيبايی شبيه به ساری می پوشيدند و به آرايش و زيورآلات قيمتی اهميت می داده اند.

به گفته آقای سجادی در تمام گورهای متعلق به زنان در شهر سوخته سرمه دان، سرمه و شانه ديده می شود.

زنان شهر سوخته به دليل صنعت پارچه بافی بی نظيری که در آنجا وجود داشته در انتخاب رنگ و نقش لباس خود از تنوع زيادی برخورداربودند.

در يک پيکره يافت شده زن شهر سوخته لباسی شبيه ساری پوشيده و روی لباس او از روی سينه به پايين با پولک و سنگ های قيمتی تزيين شده است.

به گفته طاهره شهرکی کارشناس اداره ميراث فرهنگی زابل در طول هفت فصل کاوش در شهر سوخته مهرهای زيادی کشف شده و تحقيقات نشان می دهد که مردم اين شهر در ۳۲۰۰ سال قبل از ميلاد برای نشان دادن از مالکيت از مهر استفاده می کرده اند.

او به خبرنگار ايرنا گفته است زنان شهر سوخته دارای مهر شخصی بوده اند و اين امر نشان دهنده آن است که قدرت مالکيت در اين شهر از آن زنان بوده است.

غذاهای مردمان شهرسوخته

باستان شناسان ايرانی و ايتاليايی در بررسی يافته های باستان شناسی و گياه باستان شناسی خود در شهر سوخته مواد غذايی و خوراکی، دستور پخت و ترکيب چندين نوع از غذاها و نوشيدنی های پنجهزار سال پيش اين شهر را شناسايی کرده اند.

ولی الله خليلی خبرنگار استانهای ميراث طی گزارشی مفصل اين غذاها و دستور پخت آنها را گردآورده است.

مردم شهر سوخته از گوشت گوسفند، ماهی، گاو، تخم اردک و غاز، کشمش، گيشنيز، عدس، جو، انواع ميوه ها، لبنيات، آرد کنجد، خيار، انگور، خربزه، هندوانه، پسته وحشی، زيره برای غذا و از آب انگور و ماءالشعير به عنوان نوشيدنی استفاده می کردند.

باستان شناسان توانسته اند بيش از ۲۵ نوع دانه خوراکی و گياهی مصرفی، انواع ميوه ها و سبزيجات را در شهر سوخته شناسايی کنند.

سازمان خواربار جهانی فائو اين دانه های گياهی را در اواخر اکتبر و اوايل نوامبر در مقر اصلی خود در رم به نمايش گذاشت.

آداب و نحوه دفن

اهالی شهر سوخته مردگان خود را به حالت چمباتمه در گور می گذاشته اند و در کنار او اشيايی قرار می دادند.

اما در اين دور از کاوش گور فردی که به احتمال بسيار زياد اعدام شده است، يافت شد. برمبنای شواهد فرد مذکور از دشمنان مردم شهر بوده و ساکنان شهر با فروکردن شیئی نوک تيز در سر او ( که نحوه اعدام را مشخص می کند)، او را کشته و سر و ته دفن کرده اند.

فرزاد فروزانفر معتقد است دليل دفن سر و ته جسد اين بوده که اهالی شهر سوخته به زندگی پس از مرگ اعتقاد داشتند و با دفن سر و ته اين فرد خواسته اند تا او به شکل ناشايستی به دنيای بعدی برود.

در گورستان شهر سوخته سی تا چهل هزار گور وجود دارد که احتمالا اسرار زيادی را در خود حفظ کرده اند.

قديمی ترين تخت نرد جهان

به تازگی از گور باستانی موسوم به شماره ۷۶۱ قديمی ترين تخت نرد جهان به همراه ۶۰ مهره آن در شهر سوخته کشف شد، بسيار قديمی تر از تخت نردی که در گورستان سلطنتی اور در بين النهرين کشف شده بود.

آقای سجادی گفته که اين تخت نرد از چوب آبنوس و به شکل مستطيل است. چون آبنوس در سيستان و بلوچستان نمی روئيده و مشخص است که از هند وارد شده است.

روی اين تخت نرد، ماری که ۲۰ بار به دور خود حلقه زده و دمش را در دهان گرفته، نقش بسته است.

به نظر می رسد که چنين طرحی هم به موضوع های فرهنگی و فلسفی هند مربوط باشد، چرا که چنين علامتی در فرهنگ هند به معنی مرکز انرژی های حياتی در بدن انسان است.

اين تخت نرد ۲۰ خانه بازی و ۶۰ مهره دارد. مهره ها که در يک ظرف سفالی در کنار تخت نرد قرار داشتند از سنگ های رايج در شهر سوخته يعنی از لاجورد، عقيق و فيروزه است.

به نظر آقای سجادی اين تخت نرد ۱۰۰ تا ۲۰۰ سال قديمی تر از تخت نرد بين النهرين است و به همين دليل او فکر می کند اين بازی از شهر سوخته به تمدن بين النهرين رفته است. گروه تحقيق و کاوش هنوز روش بازی با اين تخت نرد را نيافته است.

ترکيب تيم باستان شناسان

به گزارش خبرگزاری ميراث فرهنگی، گروه باستان شناسی شهر سوخته ۲۲ تا ۳۰ عضو دارد و بيشتر اين افراد باستان شناسانی با ميزان تحصيلات متفاوت هستند.

اعضای ثابت اين تيم متخصص را انسان شناس، طراح، نقشه بردار، نقشه کش و يک مرمت تشکيل می دهند. در اين فصل از کاوش يک زمين شناس، سنگ شناس، گياه شناس و جانور شناس برحسب نيازهای گروه به باستان شناسان خواهند پيوست.

با اين تيم هفت متخصص ايتاليايی در رشته های زمين شناسی، شيمی، ژئوفيزيک، گرده شناسی و گياه شناسی همکاری می کنند.

اين گروه تا اواسط بهمن ماه به کاوش های خود در شهر سوخته ادامه خواهند داد. طبق برآورد اوليه کارشناسان در صورت کار مستمر تخليه کامل اطلاعات شهر سوخته به حداقل بيست سال فرصت نياز دارد.

برخی از پژوهشگران معتقدند مردم سيستان شاخه ای از آريايی های هستند که هزاران سال قبل در اين منطقه سکنی گزيدند.

تاکنون در باره شهر سوخته ۳۳ کتاب و مقاله به زبان فارسی و ۱۷ مقاله به زبان انگليسی، فرانسه، روسی و ايتاليايی منتشر شده است.

برگرفته از : لادن پارسی ، خبرنگار  www.bbc.com

شهر سوخته

|+| نوشته شده توسط بهار در شنبه نهم اردیبهشت 1385 ساعت 14:56 |

مسیحیت

مسیحیت اولیه

تعدادی از مذاهب در طول سده‌های دوم و سوم میلادی در سراسر امپراتوری روم، پیروانی را برای خود جلی کرده اند. مراسم نیایش ایسوس و میتراها طرفداران زیادی داشت، اما مهارت سنت پل (پل مقدس) در تبلیغ کمک کرد تا مسیحیت به صورت مذهب اصلی مردم روم، در دوران او در آید. مسیحیان غالبا توسط امپراتوران رومی مورد شکنجه شدیدی قرار می‌‌گرفتند، اما سرانجام مسیحیت به عنوان دین رسمی این امپراتوری پذیرفته شد.

امپراتوری رم در مقابل ادیانی که با مذاهب رسمی و خدایان رومی در جنگ نبودند و یا تقدیس امپراتور را به زیر سوال نمی‌برند، با آزاد اندیشی و تحمل برخورد می‌‌کرد. مذهب ملی رومیها قدری سرد و بی روح بود و تعجبی ندارد که ادیان دارای جنبه‌های روحانی و احساسی بیشتر، محبوبیت بیشتری پیدا کردند.

ادیان دیگر

آیین میترا الهه ایرانی نور، روی عشق و برادری و اهمیت آن تکیه می‌‌کرد. این آیین خصوصا در بین سربازان رومی محبوبیت داشت. آیین لیموس، یک الهه مصری، بسیاری از زنان رومی را جلب نمود. مذهب مسیحیت در بین طبقه پایین جامعه بسیار طرفدار پیدا کرد، زیرا آنها عقیده داشتند خداوند همه انسانها را با هم برابر می‌‌داند، و حتی بردگان و آزاد شدگان و زنان نیز همگی از حقوق مساوی برخوردار هستند.

مخالفان

اولین گروه‌های مسیحیان از دیدگاه پاگانها (افرادی که خدایان متعدد می‌‌پرستیدند) مورد تردید بودند. دلیل این مسئله آن بود که آنها تصور می‌‌کردند مسیحیان برای برگزاری «جشنهای انس»، آدمخواری، جلسات سری تشکیل می‌‌دهند. چرا که گوشت حیوانات قربانی شده در معبد پاگانها (کافران بت پرست) را خریداری نکرده و همچنین در تفریحات عمومی وحشیانه، شرکت نمی‌کردند. دولت هر چند وقت یکبار مسیحیان را مورد اذیت و آزار قرار می‌‌داد. بسیاری از مسیحیان شکنجه شده و مردند. اما به هر حال، علیرغم شکنجه و آزار فراوان، مسیحیت به گسترده شدن خود ادامه داد.

دوران آشوب

در دوران آشوب بزرگ، که امپراتوری مورد تهدید حمله بربرها و ایرانیان تجاوزگر قرار داشت، همه امپراتور ها بدنبال یک خدای قدرتمند برای کمک به دفع بلا از روم، بودند امپراتور دیوکلتیانوس (245 ـ 313 میلادی). میترا به عنوان خدای خود اعلام کرد، که از امپراتوری حمایت و حفاظت کند. امپراتور کنستانتین (280 ـ 337)خدای مسیحیت را انتخاب نمود.

کنستانتین

در سال 312، کنستانتین در حالی که به طرف روم می‌‌رفت تا آنرا از رقیب پس بگیرد، اعلام کرد که علامت مسیحیت را روی خورشید دیده است و حمله «شما با این علامت پیروز خواهید شد»، را به لاتین روی آن خوانده است. روی پل میلویان بر روی رودخانه تیبر، ارتش کنستانتین، به پیروزی رسید. در طول مدت کوتاهی، مسیحیت به عنوان مذهب رسمی امپراتوری روم، جایگاه خود را تثبیت کرد.

30 میلادی

در این سال حضرت عیسی مسیح «ع) از سوی مقامات رومی که تعالیم ایشان را تهدیدی علیه خود می‌‌پنداشتند، مورد محاکمه قرار گرفته و بنا به عقیده مسیحیان، مصلوب گردید.

37

پل اهل تارسوس، با دیدن صحنه‌ای در جاده دمشق، به دین مسیحیت می‌‌گرود و ماموریت خود را برای تبلیغ و مسیحی کردن نصارا (غیر یهودیان)، آغاز می‌‌کند.

42

پیتر، که برای قرنهای متمادی به عنوان اولین پاپ، مقام او را جشن می‌‌گیرند، اولین جامعه مسیحی را در رم بنیانگذاری می‌‌کند.

64

مسیحیان به خاطر آتش سوزی شهر رم مورد اتهام قرار گرفتند. امپراتور ترون طی تلاشی برای بدست آوردن مجدد محبوبیت خود، آنها را مورد شکنجه و آزار قرار می‌‌دهد. پیتر مقدس در این زمان به شهادت می‌‌رسد.

70

رومیها اورشیلم (بیت المقدس) را بعد از شورش یهودیان بر علیه حکومت آنها، شدیدا تخریب می‌‌کنند. بسیاری از یهودیان از اورشلیم اخراج می‌‌شوند. مسیحیان در این شورش بر علیه رومیان شرکت نمی‌کنند. رم به مرکز حرکت های رو به رشد مسیحی تبدیل می‌‌شود.

304

جوامع مسیحی در اطراف مدیترانه به صورت گروههایی جمع شده و از آنجا تا بریتانیا و دره نیل در مصر، رفتند.

313

به سبب پشتیبانی امپراتور کنستانتین، مسیحیت خیلی سریع به قویترین مذهب در امپراتوری رم تبدیل شد.

325

اولین گردهم آیی رهبران کلیسای مسیحیت، برای تبیین عقاید مسیحیت و سازماندهی جامعه مسیحیت، در نیقیه، تشکیل شد. اعتقاد نامه حواریون با اعتقاد نامه نیسن، (مجموعه‌ای از جملات اعتقادی مسیحیان) نوشته می‌‌شود.

330

رم جدید در بیزانس توسط کنستانتین، تاسیس شده و دوباره به کنستانتینوپول (بعدا استانبول)، نامگذاری شده وبه عنوان پایتخت امپراتوری مسیحیت، ساخته می‌‌شود.

381 ـ 391

در طول حکومت امپراتور تئودوسیوس، مسیحیت به صورت دین رسمی امپراتوری روم در می‌‌آید. ادیان غیر مسیحی (کافر) و بدعت گذاری در مسیحیت (افکار مخالف دیدگاههای کلیسا) غیر قانونی اعلام می‌‌شود.


حقایق ثبت شده

مسیحیان اولیه نیز مانند رومی ها، مردگان خود را در دخمه‌های زیر زمینی دفن می‌‌کردند. در ین دخمه ها یک کلیسای کوچک برای اجرای مراسم تدفین وجود داشت. مسیحیان شکنجه شده در این قبرهای تاریک زیر زمینی پنهان می‌‌شدند و حتی در آنجا زندگی می‌‌کردند. به دلیل آنکه تعداد زیادی از مقدسین در این محلها دفن شده بودند، بسیاری از آنها بعدا تبدیل به مرقد و زیارتگاه شدند.

مسیحیت در اروپا و امپراتوری روم

بانی انتشار مسیحیت در اروپا پولس بود. این شخص که مسیح را ندیده بود و خود پس از سالیانی بت‌پرستی به دین مسیح گرویده بود عقاید مسیحیت را با افکار بت پرستی روم و فلسفهٔ یونان ممزوج ساخت. پولس رساله‌های خود را بعد از قرن اول میلادی نوشت. نوشته‌های او به خوبی گواهی می‌دهد که او مسائل دینی را با افکار فلسفی و به ویژه با فلسفهٔ حلول ممزوج کرده است. او معتقد بود که مسیح در طرف راست خدا نشسته و برای خیرخواهان طلب آمرزش می‌کند و از خدا می‌خواهد که کلمه‌اش را در آنان ساکن گرداند و به آنان نوید می‌دهد که به زودی، آنگاه که به زمین بازگشت می‌کند، آنان را به مجد و عظمت خواهد رسانید. از مجموع گفته‌های او به دست می‌آید که منتظر بوده حضرت مسیح به زودی به زمین بازگشت کند. بزرگترین حادثه‌ای که در قرن چهارم میلادی اتفاق افتاد، موضوع مسیحی شدن قسطنطین امپراتور روم در سال 313 میلادی بود. این حادثه هر چند به ظاهر برای مسیحیان پیروزی و موفقیتی بزرگ شمرده می‌شد و پس از آن، حزب مسیحی توانست تنها حزب مقتدر و با نفوذ در دستگاه امپراتوری باشد. دیانت مسیح بر خلاف انتظار مسیحیان متعصب هم چنان آلوده به شرکت و آمیخته با افسانه‌ها و افکار بت ‌پرستی باقی ماند

|+| نوشته شده توسط بهار در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385 ساعت 11:13 |

پیشینه حضور یهودیت در ایران
پیشینه حضور یهودیت در ایران به حدود بیش از ۲۵۰۰ سال پیش بازمی‏گردد. گفته میشود که شماری از اماکن مقدس و تاریخی آنها در این کشور قرار دارند که آرامگاه انبیای بنی‌‏اسرائیل مانند حضرت دانیال نبی در شوش، و حضرت حبقوق نبی در تویسرکان از این جمله‌‏اند. نیز آرامگاه‏های چندین تن از علمای برجسته یهودی – هاراو اورشرگاء در یزد و خاخام ملا مشه هلوی در کاشان - در ایران قرار دارد و مورد احترام مسلمانان نیز هستند.

با تشکیل مجلس شورای ملی در دوران مشروطیت، اقلیت‏های دینی از کرسی نمایندگی برخوردار شدند و کلیمیان تا به امروز در همه دوره‌ها دارای نماینده بوده‏اند. بعد از پیروزی انقلاب در ایران در مجلس خبرگان قانون اساسی نیز نماینده کلیمیان ایران حضور فعال داشت. کلیمیان طبق قانون اساسی دارای یک نماینده در مجلس شورای اسلامی هستند. فعالیت‌های سیاسی، اجتماعی و شرعی جامعه کلیمی حول سه محور مرجع دینی کلیمیان، نماینده کلیمیان در مجلس شورای اسلامی و هیئت مدیره انجمن کلیمیان تهران متمرکز است. هرگونه اعلام موضع یا پیگیری مسائل حقوقی، سیاسی و اجتماعی جامعه کلیمی از طریق نهادهای مذکور صورت می‌گیرد.

هم‌‏اکنون این جامعه دارای کنیسه‏های متعدد، مدارس خاص، مجتمع‌‏های فرهنگی، سازمان‏های جوانان، دانشجویان و بانوان، سرای سالمندان، کتابخانه مرکزی، تالار اجتماعات و فروشگاه‏های مواد گوشتی طبق شرع یهود در مناطق و شهرهای یهودی ‏نشین است. اطلاع‌رسانی و نشر آثار فرهنگ یهودی به صورت کتاب‌ها و نشریات متعدد با افت و خیز، همواره جریان داشته و پس از انقلاب علاوه بر بولتن‏های داخلی دوره‏ای، نشریه تموز ( تا سال ۱۳۶۸) و ماهنامه افق بینا (ارگان انجمن کلیمیان از سال ۱۳۷۸) عهده‏‌دار این امر بوده‏اند. کلیمیان تهران، فعالیت‌های ورزشی خود را در قالب باشگاه ورزشی گیبور انجام می‌دهند. این باشگاه متولی کلاس‌های ورزشی و مسابقات داخلی و نیز مسابقات بین اقلیت‌های مذهبی بوده و از همکاری مربیان کلیمی و غیر کلیمی بهره می‌برد. سازمان بانوان یهود نیز در زمینه ورزش بانوان با این باشگاه همکاری دارد. کانون خیرخواه از دیگر نهادهای نیکوکاری جامعه کلیمی است که مهمترین فعالیت آن، اداره بیمارستان دکتر سپیر در جنوب شهر تهران است که به ارائه خدمات به همه شهروندان مشغول است. هزینه اداره این بیمارستان عمدتاً توسط نیکوکاران کلیمی تامین می‌شود.

کلیمیان تهران، مدارس متعددی از گذشته احداث و بهره‌برداری کرده‌اند که در سال‌های اخیر به علت کاهش جمعیت و نیز پراکندگی دانش‌آموزان کلیمی در سایر مدارس عام، تعدادی از این مدارس در اختیار آموزش و پرورش و دانش‌آموزان مسلمان قرار گرفته‌اند. در سال ۲۰۰۵ پنج مدرسه اختصاصی آموزش کلیمیان در تهران فعال بوده‌اند.

از لحاظ لغوی قوم یهود در زبان فارسی «جهود» هم گفته شده است، اگر چه کلمات «کلیمی» یا «یهود» در زبان عامیانه یا زبان نوشتاری فارسی از جمله قوانین موضوعه کشوری همچنان مرسوم بوده و بکار می رود. در ادبیات فارسی پیروان دین یهود به طور اعم «یهود» خوانده شده، ولی «کلیمی» نیز اطلاق شده اند.( فرهنگ فارسی معین لغتنامه دهخدا فرهنگ عمید )


|+| نوشته شده توسط بهار در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385 ساعت 11:8 |

یهودیت

یهودیت

یهودیان، بنی‌اسرائیل یا کلیمیان در لفظ فارسی، پیروان دین یهود و شریعت (تورات) نسبت داده شده به موسی هستند.

گفته می‌شود که پس از درگذشت موسی، جانشین وی، یهوشوع، بنی‌اسرائیل را به سرزمین مقدس وارد کرد و تا زمان ویرانی دومین معبد بیت‏ المقدس در اورشلیم (حدود سال ۷۰ میلادی)، ۵۵ تن از انبیای بنی‌‏اسرائیل به هدایت و ارشاد پیروان این دین پرداختند.

جمعیت کنونی یهودیان جهان حدود 13 میلیون نفر است که اکثریت آنها به ترتیب در آمریکا، اسرائیل، روسیه و کشورهای اروپایی سکونت دارند و جوامع متعددی از یهودیان نیز در سایر کشورها، از جمله ایران حضور دارند.

 

چکیده هایی از مبانی اعتقادی دین یهود

سیزده اصول ایمان یهود

1- خداوندِ متبارک، موجود (حاضر) و ناظر است.

2- او واحد و یکتاست.

3- او جسم ندارد و شباهتی هم به جسم ندارد.

4- او مُقدم بر هر موجود قدیمی ‌در جهان است.

5- عبادت موجودی به غیر از او جایز نیست.

6- او از نیت و افکار انسانها آگاه است.

7- نبوت حضرت موسی سرور ما حقیقت دارد.

8- حضرت موسی به لحاظ نبوت از دیگر انبیای بنی ‌اسرائیل برتر است.

9- تورات مقدس از آسمان (ازجانب خداوند) وحی شده است.

10- تورات در هیچ زمانی تغییر نیافته و نخواهد یافت.

11- خداوند، شریران را مجازات خواهد کرد و پاداش و اجر نیکوکاران را خواهد پرداخت.

12- ماشیحِ پادشاه (منجی جهان) خواهد آمد.

13- مردگان در آینده زنده خواهند شد.

گزیده‏ای از ده فرمان اصلی تورات مقدس

1- من خداوند خالق تو هستم که تو را از اسارت و بندگی مصر آزاد ساختم.

2- تو را معبود دیگری جز من نباشد. هیچ تصویری از آنچه در آسمان و یا بر روی زمین و یا در آب است، نساز و آنها را پرستش ننما.

3- نام خدای خالقت را بیهوده بر زبان نیاور (از آن سوءاستفاده نکن).

4- روز شنبه را به یاد داشته باش تا آن را مقدس بداری.

5- پدر و مادرت را احترام بگذار...

6- قتل نکن.

7- زنا نکن.

8- دزدی نکن.

9- در مورد همنوعت شهادت دروغ نده.

10- چشم طمع به مال و ناموس دیگران نداشته باش ...

الف) تـورات :

تـورات به معنای شریعت یا قانون و مهمترین قسمت تنخ و متشکل از 5 سفر (جلد) است:

1- برشیت(Bereshit - پیدایش) 2- شموت(Shemot - خروج) 3- وییقرا(Va-ighra - لاویان) 4- بمیدبار(Bamid-bar - اعداد) 5- دِواریم(De-varim - تثنیه).

تـورات با آفرینش جهان آغاز می‌شود و با مرگ حضرت موسی پایان می‌یابد. همه دستورها و فرمانهایی که یک یهودی موظف به اجرای آنهاست (613 فرمان)، از آن نشأت گرفته‌اند. تـورات را حضرت موسی به بنی‌اسرائیل طی 40 سال اقامت در بیابان آموزش داد که دارای 5845 پاسوق (آیه) و 54 پاراشا (بخش) است. نیز هر هفته در روز شنبه و به طور معمول، یک بخش از روی توراتی که بر پوست حیوان حلال گوشت و با دست نوشته شده قرائت می‌شود و بدین وسیله در طول یک سال، یک بار تـورات به طور کامل خوانده می‏شود.

ب) نویئیم (انبیا)

دومین قسمت از تنخ و شامل 8 جلد است. نویئیم به معنای انبیا و متشکل از نبوت پیامبرانی است که پس از درگذشت حضرت موسی تا اوایل آبادی معبد دوم بیت‏المقدس، در مدتی نزدیک به هزار سال، به هدایت و ارشاد مردم براساس دستورات تورات پرداخته‌اند. انبیای یهود 55 تن بوده که 48 نفر آنها مرد و 7 نفر زن هستند. ( انبیای یهود، طبق تفاسیر کتاب مقدس بسیار زیاد بوده‏اند. بیشتر آنها به سبب احراز صفات بارز اخلاقی و عقلانی برای رسیدن به کمال فردی، از جانب خداوند به نبوت رسیده ‏اند. ولی این پنجاه و پنج تن که نامشان ثبت شده است.

انبیایی بوده‏اند که نبوت آنها نه تنها برای مردم دوره خود بوده بلکه برای سایر نسل‏ها نیز مفید و ضروری بوده است). کتب نویئیم عبارتنداز:

1- یهوشوع(Ye-ho-shoa - یوشع) : با نبوت یهوشوع و ورود بنی‌اسرائیل به سرزمین مقدس شروع می‌شود و تاریخچه ملت یهود را پس از آن بیان می‌کند.

2- شوفطیم(Shoftim - داوران) : از رخدادهای زمان داورانی چون – دوورا (Devora)-، - گیدعون(Gid-oon) و شیمشون که پس از یهوشوع رهبری مردم را به عهده گرفتند، سخن می‌گوید. دوورا از پیامبران زن یهود است که با ایجاد اتحاد میان بنی‌اسرائیل بر ظالمان وقت قیام کرد و آنها را شکست داد.

8- (کتب دوازده گانه) : دارای نبوت 12 تن از پیامبران بنی‌اسرائیل است که به علت کم حجمی آنها در یک جلد گردآوری شده و شامل نبوتهـــای هوشع(Ho-sha)، یوئل(You-el)، عاموس(A-mos)، عوودیا(O-va-dia)، یونا (You-Na - یونس)، میخا، ناحوم، حبقوق(Ha-ba-ghogh)، صفنیا(Se-Fa-nia)، حگی(Ha-ga-e)، زخریا (Za-kha-ria - زکریا) و ملاخی(Ma-La-khi) است.

حبقوق نبی: در حدود 2500 سال قبل می‌زیسته و از پیامبران بنی‌اسرائیل است که آرامگاه او در ایران و شهر تویسرکان از توابع همدان جای دارد.

ملاخی: آخرین پیامبر بنی‌اسرائیل است که در حدود 2300 سال پیش در اوایل آبادی معبد دوم بیت‏ المقدس می‌زیسته است. او در نبوتهای خود به انجام دادن صحیح فرمانهای الهی و به یاد داشتن و آموزش تـورات تأکید دارد.

ج) کتوبیم (مکتوبات)

به سومین بخش تنخ گفته می‌شود که شامل 11 کتاب است:

1- تهیلیم یا کتاب مزامیر حضرت داوود : دارای فصل و بیشتر آنها از نبوتهای حضرت داوود است. در نمازهای یهودیان فصولی از مزامیر داوود گنجانده شده که در میان کتابهای تنخ پس از تـورات، بیشتر از کتب دیگر مورد مطالعه و علاقه مردم است.

تهیلیم تفاوت بارزی با دیگر کتب پیامبران یهودیان دارد. در نوشتار انبیا، این خداوند است که به وساطت پیامبرانش با انسانها سخن می‌گوید؛ ولی در مزامیر، این انسانها هستند که به صورت فردی یا جمعی با خدا سخن می‌گویند، گاه با نماز و استغاثه و گاهی با شکرانه و ستایش.

4-3-2- سه کتاب میشله (جامعه Mish-leh) قوهلت ( امثال سلیمان Gho-Helet) و شیرهشیریم (سرود سرودها Shir-ha-shirim): از نبوتهای حضرت سلیمان هستند که وی در دو کتاب اول، بیشتر به نکات اخلاقی و عبرت آموز می‌پردازد و در کتاب سوم (شیرهشیریم)، بحثی عرفانی بین بنی‌اسرائیل و خداوند بیان می‌شود.

5- کتاب ایوب : برخی آن را نوشته حضرت موسی می‌دانند که از زندگی ایوب، آزمایشها و بحثهای او و دوستانش درباره علت عذابهایی که انسان در طول حیاتش متحمل می‌شود، سخن می‌گوید.

6- کتاب روت : گرایش یک زن بت‌پرست (روت) به راه خداوند و پایداری او را در این مسیر توضیح می‌دهد. این زن با ایمانی راسخ مشکلات را تحمل می‌کند و سرانجام از روت، خاندان داوود پدید می‌آید.

7- اخا (E-kha- مراثی یرمیا): پیش‌بینی و مراثی یرمیای نبی در مورد خرابی معبد اول بیت‏المقدس است که در شب و روز نهم ماه عبری آو خوانده می‌شود.

8- کتاب استر (Ester) یا مگیلت استر(Megilat Ester ): از زندگی یهودیان در ایران و زمان پادشاهی خشایارشا (حدود 2400 سال پیش) همراه با توطئه هامان - نخست‌وزیر وقت- علیه یهودیان سخن می‌گوید. این کتاب با عنوان مگیلای استر، طی مراسمی ‌در شب و روز چهاردهم ادار (جشن پوریم) خوانده می‌شود. آرامگاه استر و مردخای در ایران و در شهر همدان جای دارد.

9- کتاب دانیئل (Da-Ni-El- دانیال نبی): از پیش‌بینی‌های دانیال، نبوتهای او به هنگام اسارت یهودیان در بابل و شکست حکومت بابل به دست داریوش (پادشاه ایران) تشکیل شده است. آرامگاه دانیال نبی در شهر شوش استان خوزستان ایران قرار دارد.

10- کتاب عزرا- نحمیا(Ezra-Nehem-Ya) : به ذکر اعمال این دو پیامبر در ارشاد مردم و بازگشت یهودیان به یاری کورش به سرزمین مقدس و ساخت معبد دوم بیت‏المقدس به مدد کورش و داریوش دوم که هر دو از پادشاهان ایران بودند، می‌پردازد.

11- کتاب دیوره هیامیم(Divreh – Ha- Yamim - تواریخ ایام ) : شجره‌نامه بنی‌اسرائیل را از حضرت آدم تا اوایل آبادی معبد دوم بیت‏المقدس دربردارد و برخی از وقایع زمان پادشاهان را نیز شرح داده است.

تلمود (تورات شفاهی)

از زمان نزول تورات به حضرت موسی همراه با فرامین مختلف بیان شده در متن تورات، نحوه اجرای آن دستورات و سنت‏ها، به صورت شفاهی به بنی‏اسرائیل توسط آن حضرت آموزش داده شد که تورات شفاهی یا هلاخا نام گرفت.

زیرا در بسیاری از موارد، خداوند در تورات – کتبی – دستوری می‏دهد، اما نحوه انجام دادن آن را به طور صریح بیان نمی‏کند. مثلاً در تورات گفته می‏شود: همانطور که به تو دستور دادم ذبح کن ... اما چگونگی انجام ذبح، شرایط فرد ذابح، محل ذبح و ... به وضوح بیان نمی‏شود. نحوه صحیح اجرای دستورات خداوند را حضرت موسی طی چهل سال به بنی‏اسرائیل آموزش داد که این آموزه‏ها به صورت شفاهی، سینه به سینه از استاد به شاگرد یا از پدر به فرزند منتقل می‏گردید تا اینکه پس از ویرانی معبد دوم بیت‏المقدس و پراکندگی یهودیان و سختی در این نحوه آموزش در حدود 1800 سال پیش تورات شفاهی توسط دانشمندی بزرگ ربی یهودا هناسی با همکاری بسیاری از علمای زمانه در شش جلد شامل 63 رساله به نام میشنا جمع ‏آوری گردید.

میشنا طوری تنظیم نشده بود که بتواند به تمام پرسشهای عامه مردم درباره قوانین دین یهود پاسخ قطعی بدهد، بلکه ‎برای آن تدوین شد تا کمکی جهت دانشمندان یهود به هنگام تصمیم‌گیری و صدور فتوا درباره یک مسئله دینی باشد.

این مجموعه، قوانین و نتیجه بحثهای دانشمندان را به صورت کوتاه، مختصر، مفید و بدون ذکر استدلال و اثبات آنها بیان می‌کند. بنابراین به زودی پس از تدوین میشنا، گردآوری تفسیرهایی که حاوی توضیح مطالب میشنا و اثبات قوانین آن با استفاده از آیات تـورای کتبی بودند، در دانشگاههای دینی آن زمان شروع شد و سرانجام، کتابی به نام گمارا- Gemara - مکمل) در دسترس دانش‌پژوهان قرار گرفت. مؤلفان گمارا را امورا (E-mora- توضیح دهنده یا مفسر) می‌گویند.

به مجموعه میشنا و گمارا، تلمود گفته می‌شود که به معنای آموزش و تعلیم است. دو نوع تلمود وجود دارد:

1 - تلمود یروشلمی (Ye-Ro-Shalmi- اورشلیمی) که در مدتی کمتر از 100 سال پس از تدوین میشنا در بیت‌المقدس (اورشلیم) تدوین شد.

2- تلمود بابلی ‎(Ba-Beli)‎ که نزدیک دو قرن پس از تلمود یروشلمی و در حدود 1500 سال پیش (4260 عبری) راو آشه (Rav-A-she) و راوینا در37 جلد در بابِل و ایران گردآوری و تألیف کردند. تلمود بابلی مفصل‌تر و در بحث‏ها، غنی‌تر از تلمود یروشلمی‌است، بنابراین بیشتر مورد مطالعه قرار می‌گیرد.

با تألیف تلمود، مطالب تـورای شفاهی که از زمان حضرت موسی، پیامبران و رهبران مذهبی یهود، آن را از نسلی به نسل دیگر منتقل کرده بودند، تدوین گشت و احتمال نابودی و فراموش شدن آنها از میان رفت.

شولحان عاروخ

پس از کتابت تلمود، تفسیرات و توضیحات مختلفی بر آن نوشته شده است. با توجه به مفصل بودن تلمود، دانشمندانی به جمع ‏آوری قوانین و شرعیات به صورت خلاصه و بدون ذکر اثبات پرداخته ‏اند که در این میان کتاب شولحان عاروخ با توجه به اینکه همه قوانین در آن به شکلی ساده و قابل فهم برای عامه مردم در حدود 400 سال پیش تنظیم گردیده است ویژگی خاصی دارد.

شولحان عاروخ را می‌توان کتاب توضیح‌المسائل یا آیین نامه مذهبی دانست که هر فرد با دانستن زبان عبری می‌تواند به آن مراجعه کند و به آسانی، موضوع مورد نظر و پاسخ پرسش خود را بیابد.

شولحان‌عاروخ از 4 قسمت یا جلد تشکیل شده است:

1. قوانین مربوط به امور روزمره، بهداشت، دعاهای مختلف، نمازهای روزانه، روز مقدس شنبه (شبات) و دیگر اعیاد و روزه‌های مذهبی.

2. قوانین مربوط به ذبح شرعی، حلال و حرام خوراکیها (کشروت)، صدقه دادن، طهارت، بیماران و پزشکان، عزاداری و....

3. قوانین مربوط به ازدواج و طلاق و شرایط آنها.

4. قوانین مربوط به خرید و فروش، امانتها، امور مالی و دادگاه ها.

|+| نوشته شده توسط بهار در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385 ساعت 11:0 |

یکتاپرستی

یکتاپرستی

یکتاپرستی (در عربی توحید) عبارت است از باور به یک ایزد یگانه، ایزدی که همه چیز و همه پدیده‌ها را آفریده یا دربرمی‌گیرد. یکتاپرستی اشکال گوناگون دارد از جمله:

این روش، اعتقاد به یک "خدای شخصیت‌دار" است، یعنی خدایی با یک منش و شخصیت ویژه. این بینش مذهبی بر این باور است که خداوند جدای از این جهان وجود دارد و جهان و انسان را آفریده است. این روش باور داشتن به دین را نیز پذیرا است.

این بینش قبول خدا منهای دین و مذهب است. خداانگاران از راه خرد و بخردانگی به وجود یک خدا معتقد می‌شوند و به اینکه پیامبرانی یا کتاب‌هایی از سوی آفریننده به زمین آمده باور ندارند.

همه‌خداباوران یا بدیگر سخن، گرایندگان به مفهوم وحدت وجود، کل همین جهان را برابر با خدا می‌دانند. بسته به تعریف این مفهوم، بی‌خدایان، خداپرستان و خداانگاران همه می‌توانند در این بینش مشترک باشند.

خدا-فراگیر-دانی شکلی از خداپرستی است که معتقد است خدا دربر گیرنده جهان است ولی برابر با جهان نیست. یعنی جهان ما بخشی از خداست.

اندیشه دیگر که در تضاد و ناسازی با یکتاپرستی قرار دارد اندیشه چندخدایی است که به وجود بیش از یک خدا یا ایزدهای گوناگون باور دارد. روش و اندیشه دیگر دوگانه‌انگاری است. این اندیشه به وجود دو موجود الهی یا دو اصل ابدی مستقل از هم باور دارد. یکی خوب و دیگری بد. دوگانه‌انگاری بویژه در دین مزداپرستی (زرتشتی‌گری) دیده می‌شود ولی گونه کاملتر آن در شاخه‌های عرفانی مزداپرستی مانند مانی‌گرایی قابل مشاهده است.

آیین زرتشت (مزداپرستی) را نخستین بینش یکتاپرستانه میان آدمیان دانسته اند. البته برخی این را قابل بحث میدانند زیرا خدا و آفریننده اصلی دین مزداپرستی یعنی اهورامزدا تنها آفریننده بشمار نمی‌رود. باور پژوهندگان بر این است که اندیشه یکتاپرستی از دین زرتشت به یهودیت و از آنجا به بقیه دین‌ها منتقل شد.

توحید یکتاپرستی با خلوص است. به این معنی که از هر گونه شرک و کفر مبرا باشد.

|+| نوشته شده توسط بهار در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385 ساعت 10:53 |

ویکا (یا جادوورزی (ویچکرافت Witchcraft یا کرافت))
ویکا (یا جادوورزی (ویچکرافت Witchcraft یا کرافت))، عنوانی است که یک فرقهء جدید دینی را با آن می‌‌نامند.

این جریان در سال 1949، زمانی که جرالد گارنر Gerald gardner کتاب خود موسوم به " راهنمای جادوی برتر" را منتشر نمود، آغاز گردید. در این کتاب او در قالب داستانهای تاریخی آیین‌های ویکایی را معرفی می‌کند. او بعدها با همکاری شخصی به نام دورین والیانته Doreen Valiente، " ویچکرافت امروز" و " مفهوم ویچکرافت " را به ترتیب در سالهای 1954 و 1959 منتشر کرد. هر چند شاخه‌های دیگر ویکایی نیز وجود دارند، اما شاخهء گارنریان و شاخهء دیگری موسوم به الکساندریان – به بنیانگذاری الکس ساندرز Alex Sanders – در مرکز سنت‌های ویکایی قرار دارند. در متنی متعلق به این جریان، ویکا دینی رازوَرز معرفی شده است. با این توضیح صحیح که ادیان رازورز (mistery religions) ب، ارتباط پیرو با الوهیت به وساطت یک روحانی انجام می‌گیرد و نه مانند مذهب پروتستان این ارتباط و مواجهه با کمک و راهنمایی متون مقدس ممکن می‌گردد! بلکه در این نوع ادیان تکیه بر مسئولیت و تجربهء شخصی و مستقیم خود پیرو با الوهیت است. ادیان خاور دور همچون بوداگرایی، هندوگرایی، تائوئیسم و شینتو نمونهء چنین ادیانی هستند. اما بنا بر ادعای ویکن ها- معتقدین به ویکا- سنت ویکا، تنها سنت بزرگ غربی چنین ادیانی است که تفاوت‌های بسیاری با این ادیان رازورزانهء مشرق زمین دارند. ویکا اساسآ ریشه در سنت‌های رازورزانهء بریتانیایی، شامل سنت پیکت‌ها Picts (مردمان غیرسلتی انگلستان) که پیش از دورهء سلت‌ها زندگی می‌‌کردند، سلت‌های اولیه، و برخی جنبه‌های برگزیدهء درویدیسم (Druidism) سلتی دارد. ویکای امریکا نیز مستقیمآ برخاسته از ویکای بریتانیایی و ویکای سلتی است. (1) البته رازوری بریتانیایی، تنها سنت رازورانهء غرب- اروپا و آسیای غربی – نیست. بلکه از جملهء ادیان رازورانهء غربی می‌توان به الئوزی‌ها در یونان باستان، فرقه‌های رم و نواحی اطراف آن، سنت‌های عرفانی مصری، ایران پیش از اسلام، بابلی‌ها و آشوری‌ها و دیگر سنت‌هایی که پیش از رشد یکتاپرستی در خاورمیانه وجود داشتند، اشاره کرد.

هر چند ویکا از لحاظ باور به خدایان و خدابانوان در مقابل ادیان توحیدی سه گانه و در کنار ادیان چندخدایی همچون ادیان آسیای شرقی و هندی قرار می‌گیرد، اما این سنت از لحاظ فلسفه حیات و شیوهء زیستنی که به پیروان خود توصیه می‌کند در مقابل هندویسم، بودیسم، تائویسم و کلیهء ادیانی که می‌توان آنها را روحی نامید، قرار دارد. با این توضیح که دیانت ویکا، همانند اغلب ادیان پیش از مسیحیت در غرب، دینی به اصطلاح طبیعی و یا پاگانی است. (2) در ادیان طبیعی یا پاگانی زندگی غریزی انسان تآیید می‌شود و الهگان در واقع هر یک نماد غریزه و یا نیرویی از نیروهای طبیعی انسان و یا طبیعت هستند. در حالی که در ادیان روحی هدف شخص پیرو، چیرگی بر غرایز نفس و غلبه بر نیروهای طبیعت است. به همین علت در برخی جلوه‌های ناب اینگونه ادیان همچون بودیسم یا مسیحیت شاهدیم که در مثل غریزهء جنسی نادیده گرفته می‌شود و تجرد تا آخر عمر به پیروان توصیه می‌گردد. لزوم تقید به اخلاق از دیگر ویژگی‌های این دسته ادیان است. در حالیکه اخلاق به معنای رایج آن هرگز در ادیان پاگانی مفهوم ندارد. خیر و شر در مقابل هم نیستند و خدایان همچون انسان برای کسب قدرت، شهرت و لذت بیشتر با یکدیگر رقابت می‌کنند. ویکا یک سنت نئوپاگانی است(پاگانیسم جدید یا به اصطلاحی که به کار رفته است پست مدرن!) که تنها قانون بزرگ آن- که با ده فرمان موسی مقایسه می‌شود- این است: " اگر ضرری ندارد، پس آنچه را که می‌‌خواهی انجام بده! " روزهای مقدس آنها همچون همهء ادیان پاگانی دوران باستان، منطبق با انقلاب فصلی و اعتدال شب و روز و اوقات میانی آنها، و همچنین بدر کامل ماه است. علاوه بر این جشنهای شخصی آنها شامل آیین‌های گذار تولد، نام گذاری کودکان، ازدواج، یائسگی و مرگ است.

ویکن‌ها به خدایان مونث و مذکر متعددی اعتقاد دارند. اما: " ...اعتقاد به وجود واقعی این خدایان پیش شرط لازم یک ویکایی شدن نیست. در واقع اگر نه بیشتر، بسیاری از ویکن‌ها مادر- زمین و پدر- آسمان را کهن الگوهایی Archetypes صرفآ به همان معنی که یونگ C.G.Jung (3) به کار برده است، تلقی می‌کنند. به مثابهء حقایقی بزرگ و غیر قابل توصیف برای اذهان محدود. ویکن‌ها خدایان را تظاهرات فرهنگی این حقایق در تاریخ می‌‌دانند... مفاهیم و نگره‌هایی که این الهه گان را احاطه کرده است در هیچ متن مقدسی در طول تاریخ ثبت نشده است. بنابراین انعطاف پذیرند و به روی ویکن‌ها گشاده! ویکا دینی عملگرا با جزمیاتی اندک است."

علم، از آنجایی که کاشف لایه‌های پنهان و زیرین هستی و طبیعت است، برای ویکن‌ها تقدس دارد. اما ویکن، به غیب گویی، وردخوانی و جادوگری نیز باور دارند و در اعتقاد به این مقولات با اعتقاد به علم و اعتبارش منافاتی نمی‌بیند.

1-برای سنت سلتی – که ویلیام ییتس شاعر ایرلندی به آن علاقه مند بود (به یک شاعر- پیامبر از یادداشتهای این وبلاگ مراجعه کنید.)- به کتب تاریخ ادیان و به کتاب " اسطوره‌های سلتی" ترجمهء عباس مخبر از نشر مرکز رجوع کنید.

2-برای پاگانیسم و مفهوم آن به یادداشت " نئوپاگانیسم در غرب" از یادداشتهای این وبلاگمراجعه کنید.

3-کارل گوستاو یونگ، روانشناس شهیر معاصر، بنیان گذار روانشناسی تحلیلی از مکاتب روانشناسی‌های ژرفا که اندیشه‌ها و آثارش تآثیر زیادی بر گروه‌های عصر جدیدی معاصر گذاشته است. امیدوارم در آینده گزارشی از این تآثیر را منعکس کنم.


ویکن‌ها سعی می‌کنند این موارد را با علم توجیه کنند. به طور مثال خواب دیدن و بی اختیار بودن به هنگام خواب را به بخشی در میانهء مغز به اسم هیپوکامپوس مربوط می‌‌دانند و معتقدند با انجام برخی اعمال همچون رقص، سرودخوانی، رقصهای ریتمیک و یا با داخل شدن به حالت‌های دگرگون شدهء آگاهی با روزه، تمرکز ماندالایی یا دارویی می‌توان هیپوکامپوس را تحت تآثیر قرار داد و فرایند رویابینی را ارادی نمود. به این ترتیب شخص همچون شمن‌های باستانی می‌تواند از رویدادهایی که اطلاعی در مورد آنها نداشته، با خبر شود.


مراسم وردخوانی آنها می‌تواند به صورت فردی یا گروهی انجام شود. جمعی که در مورد یا هدفی با هم اشتراک نظر دارند گرد هم می‌‌آیند و با حلقه زدن به دور آتش، رقص، سرودخوانی و طبالی اصطلاحآ به کار " انگیختن انرژی " مشغول می‌شوند. هنگامی که احساسات جمع به اوج رسید، کاهن یا کاهنه جملات کوتاه نمادینی مثل So Mote It Be " " بر زبان می‌‌آورد. معتقدند حتی اگر چنین مراسمی تآثیرات فیزیکی در محیط نداشته باشد باعث می‌شود افراد گروه، همچنانکه در مراسم عشاء ربانی مسیحیان رخ می‌‌داده است، تحت تآثیر قرار بگیرند و هنگامی که به محیط هرروزی جامعه برمی گردند، به صورتی ناخودآگاه در جهت تحقق خواست گروه حرکت کنند. به این ترتیب همانطور که یک گلولهء کوچک برف می‌تواند با غلتیدن و آمیختن با گلوله‌های دیگر، یک بهمن بسازد، هدف جمع نیز محقق می‌شود و " جادو رخ می‌‌دهد." این قبیل مراسم یادآور مفهوم " همت " و مراسم " همت بستن " در بین صوفیه است. (1)

عمل آیینی بزرگ و محوری آنها فرو بردن خنجر در جام شربت است که نمادی از آمیزش (مراوده) می‌‌باشد. در حالی که برای مسیحیان این نمادی از آدمخواری (توحش) است. بیشتر آیینهای جادویی آنها مراسم احضار یا فراخوانی حقیقت مردانه به توسط یک کاهن و حقیقت زنانه توسط یک کاهنه به هنگام غروب خورشید و افول ماه است. این آیین‌ها گروه را به حالت شمنی آگاهی وارد می‌‌سازد.

ویکا، یک دین اکوفمنیستی است. " زن " و عنصر زنانه در این دین اهمیت بیشتری دارد. به طوری که مراسم تشرف افراد بدون حضور کاهن مرد ممکن است اما کاهن زن حتمآ می‌‌بایست حضور داشته باشد. آنها عنصر زنانه را بر خلاف عنصر مردانه نامیرا و جاوید می‌‌دانند. در کیهان‌شناسی ویکا، هم خدایان مذکر و هم مونث، هر دو حضور دارند. در یک متن ویکایی آمده است: " در این دین که ایزدان و ایزدبانوان در موقعیتی یکسان با هم قرار دارند، برابری جنسی خواه ناخواه از پی می‌آید. آزادی اجتماعی و حس تعهد نسبت به زمین به عنوان مادر تشویق می‌شود. و نه تنفر نسبت به آن و نگاه به آن به عنوان یک ثروت. در این دین بچه‌ها از هنگام تولد برای رفتاری توام با حرمت گذاری و خودداری در مقابل زمین، تربیت می‌شوند. "

" در دیانت ویکا روایتی از اسطورهء بهشت باغ عدن وجود دارد که تصویری از دورهء مادرشاهی طبیعت دوستانهء پیش از تاریخ است. دوره‌ای که توسط مردان با خشونت پس زده شد و ورافتاد. البته این تصویر پیش از آنکه اعتقادات را جلب کرده باشد، مشتاقانه باور شده است! بسیاری از ویکن‌ها خواهان بازگشت به این باغ عدن هستند، حتی اگر بشر هرگز واقعآ آن را تجربه نکرده باشد! فمنیست ها، محیط گرایان، و خصوصآ اکوفمنیست‌ها در این تصویر سهیم خواهند شد. چون این همان چیزی است که برای آن تلاش می‌کنند. و طبیعی است که آن نظام اعتقادی‌ای را برای خود اختیار می‌کنند که در هماهنگی با امیدها، اهداف، امیال و رویاهایشان باشد. اگر این آرمانشهر ویکایی به آنها نیز تعلق دارد، به نظر می‌‌رسد که تطابق با آن قابل انتظار باشد. در واقع این جنبش‌ها هم از طرف ویکا راهنمایی و حمایت می‌شوند و هم آن را راهنمایی و حمایت می‌کنند.

|+| نوشته شده توسط بهار در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385 ساعت 10:22 |

بوداگرایی

بوداگرایی دین و فلسفه ای مبتنی برآموزه‌های سیدارتا گوتاما که در حدود 566 تا 486 (پیش از میلاد) می‌‌زیست می‌‌باشد. بوداگرایی بتدریج از هندوستان به سراسرآسیا آسیای میانه، تبت، سریلانکا، آسیای جنوب شرقی و نیز کشورهای خاور دور مانند چین، ‌مغولستان، کره و ژاپن راه یافت.بوداگرایی به عنوان دین پاکان یا Ārya dhrama در نظر گرفته می‌‌شد.و یکی از ادیان شرمنی موجود است. وبا 350 میلیون پیرو یکی از ادیان اصلی جهان به شمار می‌‌آید. بوداگرایی بیشتر بر کردار نیک، پرهیز از کردار بد و ورزیدگی ذهنی تاکید دارد. آماج این ورزیدگی‌ها پایان دادن به چرخه تولد مجدد یا سمساره است که از طریق بیداری یا درک واقعیت راستین ،رسیدن به رهایی یانیروانا صورت می‌‌گیرد . اخلاقیات بوداگرایانه بر بن-پایه‌های بی گزندی و رواداری برپا شده است. بوداییان همواره از روش‌های درون پویی برای یافتن بینش نسبت به کارکردهای بنیادین روان آدمی و فرایندهای علّی جهان بهره میگیرند. آثار نوشتاری بوداگرایی بسیارند و بخش ارزنده‌ای از ادبیات دینی جهان بشمار میروند.

آموزه‌های بودا

چکیده آموزه بودا اینست: ما پس از مرگ در پیکری دیگر باز زاییده میشویم. این باززایی ما بارها و بارها تکرار می‌شود. این را چرخه هستی یا زاد و مرگ مینامیم. هستی رنج است. زایش رنج است. پیری رنج است. بیماری رنج است. غم و اندوه، ماتم و ناامیدی رنج است. پیوند با آنچه نادلخواه است رنج است. دوری از آنچه دلخواه است رنج است. خلاصه اینکه دل بستن رنج آور است.(و این رنج زمانی پایان می‌‌یابد که دیگر منی ؛یا درک کننده‌ای نباشد چه او در قید حیات باشد چه نباشد(نگارنده) ). هدف باید بریدن از این رنج و چرخه وجود باشد. درک چهار حقیقت اصیل، هسته اصلی آموزه بودا را تشکیل می‌دهد. این حقایق عبارتند از: ۱. به رسمیت شناختن وجود رنج. ۲. اینکه دلیل رنج دیدن، تمایلات نفسانی است. ۳. و اینکه بریدن از رنجها دستیافتنی است. ۴. و درک اینکه راهی برای رسیدن به جایگاه بی رنجی وجود دارد. این راه، راه اصیل هشتگانه نام دارد زیرا عوامل سازنده آن این هشت اصل هستند: گفتار درست، کردار درست، معاش درست، کوشش درست، توجه درست، تمرکز درست، جهان بینی درست و پندار درست. آدمی بیمار است. بودا راه درمان این بیماری را درک آن چهار حقیقت میداند: کار حقیقت نخست از چهار حقیقت اصیل تشخیص این بیماری بعنوان بیماری رنج در انسانهاست. حقیقت دوم دلبستگیها را بعنوان باعث و بانی این بیماری بازمیشناسد. سومین حقیقت شرایط را سنجیده و اعلام می‌کند که بهبود امکانپذیر است. حقیقت چهارم تجویز دارو برای دست یافتن به سلامت است. درک این حقایق و اصول، تمرکز و مراقبه نیاز دارد. این درک باعث احساس مهرورزی نسبت به همه موجودات می‌گردد. این آموزه‌ها آیین بودا (دارما) را تشکیل می‌دهند. بودا خود، آیین خود را مانند قایقی مینامد که برای رسیدن به ساحل رستگاری (موکشا) به آن نیاز است. ولی پس از رسیدن به رستگاری دیگر به این قایق نیز نیازی نخواهد بود. رسیدن به ساحل رستگاری آدمی را به آرامش و توازن مطلق میرساند. آنجاست که شمع تمامی خواهشها و دلبستگیها خاموش می‌شود. به این روی این پدیده را در سانسکریت نیروانا یعنی خاموشی مینامند. راه اصیل هشتگانه که نسخه تجویز بیداردل (بودا) برای درمان رنجهاییست که همه بُوَندگان (موجودات) دچار آن هستند خود به سه گروه دسته بندی می‌شود: درستکاری (شیلا)، یکدله شدن (سامادی) و فراشناخت (پرگیا). این سه مفهوم هسته تمرینهای روحانی بوداگرایی را میسازند. درستکاری که در راه هشتگانه به گونه گفتار درست، کردار درست و معاش درست آمده دستوراتی اخلاقی مانند خودداری از کشتن و دروغگویی را در بر می‌گیرد. یک بخش از درستکاری در بوداگرایی مربوط به دهش (دانا) می‌شود. این دهش تنها به مواردی مانند صدقه دادن و سخاوتمندی محدود نمی‌شود و معنی مشخص دینی دارد، یعنی تأمین نیازمندیهای روزانه همایه (جامعه راهبان بودایی (سنگها)). هموندان (اعضاء) همایه نیز به نوبه خود به دهش میپردازند. دهش آنها بالاترین دهشها یعنی آموزش آیین بودا (دارما) است. مفهوم دوم راه هشتگانه یعنی دل را یکدله کردن یا کار کردن بر روی تمرکز است که سه بخش کوشش درست، توجه درست و تمرکز درست را در بر می‌گیرد. در این مرحله تمرکز شدیدی دست می‌دهد که در آن اندیشنده با موضوع اندیشه یکی می‌گردد. این پدیده، شهود و رسیدن به فراشناخت نیست بلکه یک پدیده روانی است. اینکار از راه یوگا و درون پویی انجام می‌گیرد. بوداگرایی همانند دیگر کیشهای هندی ذهن را ابزار بنیادین رهایی میداند و بر ورزیدگی درست ذهن تأکید می‌نماید. آماج کوشش درست یکپارچگی ذهنی و جلوگیری از پراکندگی اندیشه است. توجه درست باعث آگاهی از احساسات و آگاهی از کنشهای بدن و ذهن می‌گردد. این تمرینات سرانجام ما را به تمرکز درست میرساند که رسیدن به حالات گوناگون آگاهیهای خلسه آمیز در حین درون پویی (مراقبه) است و با آزمودن خوشنودی بزرگی همراه است. رسیدن به این حالات را درون نگری (دیانا) مینامند. بخش آخر راه هشتگانه یعنی جهان بینی درست و پندار درست تشکیل دهنده فراشناخت (پرگیا) است. رسیدن به فراشناخت یا بعبارتی حکمت اعلاء در بوداگرایی به معنی یافتن دسترسی مستقیم به واقعیت نهفته در پشت چیزها و یافتن بینشی فراسوی هرگونه شناخت است. این گام پس از گامهای درستکاری و یکدِلگی می‌آید و نتیجه یک درون پویی ویژه بودایی است. جهان بینی درست همان درک کامل چهار حقیقت اصیل و پندار درست همان مهرورزی و عشق است که ذهن را از شهوت، بدخواهی و ددمنشی می‌‌پالاید. اینها راه را برای رسیدن به فراشناخت هموار میسازند. چکیده اینکه: از دیدگاه بودا ما اگر خواسته باشیم که از چرخه زاد و مرگ رهایی یابیم (در صورتی که به آن چرخه باور داشته باشیم) باید گرایش‌های نفسانی را کنار بگذاریم، درستکار باشیم، به یوگا پرداخته به حالات خلسه روحی دست پیدا کنیم که این تجربیات باعث مهرورزی ما به همه موجودات و بوندگان می‌شود و سپس از راه این درکها و تمرکزهای ژرف به روشنی و بیداری میرسیم و از این دور باطل خارج میشویم.

شاخه‌های بوداگرایی

بوداگرایی از دیدگاه شمار پیروان، پس از مسیح باوری، اسلام و هندوگرایی چهارمین دین جهان است. بوداگرایی به سه شاخه اصلی بخش می‌گردد. راه بزرگ یا مهراه و راه کوچک یا کهراه و الماسراه (وَجرَیانا). بوداییان شاخه مهراه را مهایانا و شاخه راه کوچک را تیره واده یا هینایانا (هینه یانه) مینامند. کهراه، بوداگرایی سنتی است که بر اهمیت واپسین بیداردل تاریخی یعنی سیدارتا گوتما (Siddhartha Gautama) تأکید دارد. مهراهی‌ها گوتما را بعنوان بودا پذیرا هستند اما به شمار زیادی بوداهای دیگر نیز باور دارند. بوداگرایی در پی رویدادهای تاریخی از هند و نپال رخت بربست و به سوی سرزمینهای خاوری کوچید. کشورهای جنوبی تر مانند سری لانکا پیرو شاخه کهراه و شمالیترها مانند چین و ژاپن پیرو گونه‌هایی از کیش مهراه هستند. بیشترین گسترش بوداگرایی زمانی رخ داد که آشوکا شاه بدین دین گروید و به گستراندن آن کمر بست.

خاستگاه اندیشه‌های بودا

پیرامون سه هزار سال پیش شاخه‌هایی از آریاییان ایران، از بقیه جدا شده و به سرزمین هند کوچیدند. پیش از ورود آنها به شبه جزیره هند تیره دیگری در آنجا نشیمن داشت که به نام دراویدی معروف است. آریایی‌ها پیرامون ۲۵۰۰ سال پیش یعنی بهنگام زایش بودا (و همزمان با برپایی نخستین شاهنشاهی جهان در ایران) در بیشتر سامانهای شمالی هند جایگزین شده و بر آن نواحی چیره گشته بودند. سیدارتا گوتاما (بودا) با آنکه خود آریایی بود اما بیشتر اندیشه‌های بنیادین کیش او از ریشه دراویدی هستند. (برای جستاری مفصل در این باره نگاه کنید به: ع. پاشایی: هینه یانه، نشر نگاه معاصر، تهران ۱۳۸۰، صص ۱۱۹-۹۱). جامعه هندوستان در زمان بودا به چهار رده (کاست) بخش می‌شد: برهمنها (روحانیان)، کشتریا (شهریاران و جنگاوران)، وایسیا (کشاورزان و بازرگانان) و سودرا (خدمتکاران برده). سیدارتا اسمآ به رده کشتریا تعلق داشت ولی اعلام داشت که از دید او همه مردم برابر و پاکزادند.

بوداگرایی و ایران

 

  • سکه‌ای از پیروز پسر اردشیر ساسانی یافت شده که در آن وی از ارجگذاری خویش نسبت به دو دین زرتشتی و بوداگرایی خبر می‌دهد.
  • در سده ۶ زایشی یک رشته داستانهای بودایی بنام جاتاکا از روی ویرایش هندوی آنها بنام پنچا تنترا به پارسی میانه ترجمه شد و کلیلگ و دمنگ نام گرفت. در سده ۸ زایشی روزبه پوردادویه آن داستان ها را به عربی برگرداند و نام کلیله و دمنه بر آنها نهاد. ترجمه‌های لاتین و یونانی آن کتاب بعدها در سده ۱۴ پایه داستانهای آسوپ نوشته یک راهب بیزانسی را تشکیل داد.
  • بوداگرایی در خراسان بزرگ تا اندازه‌ای ریشه گرفته بود و یکی از کانونها و نیایشگاههای بزرگ آن در صومعه بودایی بلخ بود. این صومعه به سانسکریت ناوا ویهارا نام داشت که معنی آن صومعه نو است. این نام در فراگویی پارسی زبانان به گونه نوبهار درآمد. لقبی که به گردانندگان این صومعه در زبان سانسکریت داده بودند پراموکها بمعنی سرور بود و نام خانواده برجسته ایرانی برمکیان از همین لقب گرفته شده. برمکیها عهده دار و گرداننده این نیایشگاه بودایی بودند.
  • بتازگی روزنامه آساهی ژاپن از قول یک باستان شناس برجسته ژاپنی بنام نوگوچی از یافته شدن ۱۹ تندیس بودا در استان فارس گزارش داد. در گزارش دیگری از شبکه بودیست نیوز درازای این تندیسها میان ۵ تا ۲۰ سانتیمتر و جنس آنها از گچ و گل اعلام شده است.
|+| نوشته شده توسط بهار در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385 ساعت 14:36 |