تبليغاتX
ایران و ایرانی
ایران و ایرانی
وطن یعنی چه آباد و چه ویران وطن یعنی همین جا یعنی ایران!!!!!
تاريخچه‌ای درباره‌ی نام زيبای ايران
 
(اير)-ايران:
به آن گروه از آريايی‌ها که مهاجرت نکردند و در «ناف جهان» که به‌زبان اوستائي «ائيرينه‌وئيجنگه»
«airyana-vaējangh» خوانده می‌شد، ساکن بماندند و با نام ايرج مشهور اند و ايرج (eraj) که به‌زبان پهلوي (erech) خوانده مي‌شود،مخفف همان واژه اوستايي است که به پهلوي و پارسي دري (ويج) تلفظ مي‌شود که همان مرکز جهان معني مي‌دهد.
واژه ايران که در پارسی‌ميانه به شکل «اران-erān
» بوده،و برگرفته شده از شکل‌های قديمی«آريانا» يعنی سرزمين آريايي‌هاست.
واژه «آريا» در زبان‌های اوستايي، پارسی باستان و سنسکريت به ترتيب به شکل‌های                           «اَيريه-airya
»،« اَريه- āriya»،« آريه- arya» به کار رفته است. و نيز در زبان سنسکريت اريه- ariya به معنی سَروَر و مهتر و آريکه- aryaka به معنی مَردِ شايسته‌ی بزرگداشت و حرمت است و آريايي به‌زبان اوستائي«ائيرين» «airyana» و به‌زبان پهلوي و پارسي دري "اير" خوانده مي‌شود و ايرج به‌زبان آريايي «airya» است.
اير در واژه به‌معني «آزاده
» و جمع آن «ايران» به‌معني «آزادگان» است.
در اين‌جا شاه‌نامه در مورد پسر سوم فريدون مي‌گويد‌:
مر او را که بدهوش و فرهنگ وراي                     مر اورا چه خوانند؟ ايران خداي
ايران در اين‌جا به‌معني جمع "اير" يعني آزادگان و ايران خداي به‌ معني پادشاه آزادگان است.
ايرانيان و آریايیان هند که در روزگاران کهن زبان‌های آنان به يکديگر بسیار نزديک بود،خود را به اين نام خوانده ‌اند.(
سيمای ايران تأليف ايرج افشارص 67-68-69)
داريوش بزرگ در نوشته‌های نقش رستم و شوش از خود، چنين ياد مي‌کند:
      «منم
داريوش،شاه بزرگ،شاه شاهان، شاه سرزمين‌های همه‌ زبان، شاه اين بوم بزرگ پهناور، پسر ويشتاسب هخامنشی، پارسی، پسر يک پارسی، آريایی، از چهر آریايی (آريايی‌نژاد).»
(
اومستد، ا.ت. تاريخ شاهنشاهی هخامنشی، ص 167)
اريه در نام اريامنه«
ariyāramna»( اريامنه پدر اَرشام پدر ويشتاسب و ويشتاسب پدر داريوش است) ، و ايريه در واژه‌ی اوستايی اَيرينَه وئجه «airyna.vaējangh »: ايران‌ويج (ايران‌ويج يعنی بهترين و مقدس‌ترين بخش ايران و جهان در ديده‌ی زرتشتيان) و اَيريوخشوثه«airyo.xshutha»( اَيريوخشوثه کوهی که آرش، تير انداز نامی ايران در زمان منوچهر پيشدادی از بالای آن تيری به سوی مشرق انداخت) و ايره‌ياوه «airyāva»، ايرج (ياری کننده‌ی آريا) به‌کار رفته است.
در مورد کشورهاي ديگر و اقوام آريائي که به اروپا مهاجرت کردند و نام ايران را نگاه داشتند، مي‌توان
ايرلند را نام برد «ايرلند- سرزمين آريايیان» و هم در آن‌جا است که هنوز معابد ميترائي يعني يادگار دوران فريدون از زير خاک بدر مي‌آید. (دکتر فريدون جنيدی کتاب زندگی و مهاجرت آريايیان ص-175 176)
اين واژه را در زبان ايرلندی که هم‌ريشه‌ی زبان ماست به شکل«
aire»و«airech» و به همان معنی«آزاده» مي‌بینيم.
جزء نخستين نام کشور ايرلند که در خود زبان ايرلندی«
eire»
«Eire
;former name of the Republic of Ireland(Irish)» ناميده مي‌شود نيز همين واژه است.
اريه
، ايريه رفته‌رفته به شکل«ایر- ēr» در آمد. ايرانيان در نوشته‌های پهلوی ساسانی، خود را به اين نام و ميهن خود را «ايران- ērān» مي‌ناميدند.(ايرانيان در نوشته‌های پهلوی اشکانی اَريان، در ارمنی eran يا ايرانشتر ērān shathr- در فارسی ايرانشهر ناميده مي‌شدند.)
ايران در زبان پهلوی دو معنی داشت: يکی آريائيان يا ایرانيان و ديگر سرزمين ايران.
شکلی ديگری از ايران «اریان» است که در کتاب تاريخ پيامبران و شاهان از حمزه‌ی اصفهانی، دانشمند سده‌ی 4 ه.ق آمده است. او يک‌بار از مملکت اريان و هم فرس و به بيان ديگر اريان  و ايشان پارسسيان‌اند.
(اصفهانی، حمزه. تاريخ پيامبران و شاهان، ص2
)از اين سخن پيداست که او اريان را در معنی جمع و به جای ایرانيان يا آريائيها بکار برده است.
شکل
اريان شهر نيز به جای ايران‌شهر در کتاب التنبيه و الاشراف، تأليف ابوالحسن علی مسعودی،مورخ سده‌س 4 ه.ق نيز ديده شده است. (مسعودی، الولحسن علی.التنبيه و الاشراف، صص 38-39) شثر(فارسی شهر) که در واژه پهلوی ايران شثر آمده است در آن زبان به معنای کنونی «سرزمین» است.
در زبان پهلوی ساسانی به جای
شهر (در معنی امروزی) شثرستان(فارسی شهرستان) بکاربرده می‌شد و کيشور (فارسی: کشور) به معنی يک بخش از هفت بخش زمين بود که به تازی اقليم خوانده شده است. در زبان پهلوی از واژه‌ی ايرانشثر، کشور ايرانيان، کشور آريائيان خواسته و دريافته مي‌شد.
 (
کيا، دکتر صادق. آريا مهر، ص 3-4)
ايران هم‌چنين منسوب به‌محل آن، به‌نژاد "اير" يا محل آريائيان گفته مي‌شده و هم‌اکنون نيز به همان نسبت خوانده مي‌شود. بخشی از پيام کي‌خسرو به افراسياب‌:
به ايران زن‌ومرد لرزان به‌خاک                            خروشان ز تو پيش يزدان پاک
که در اين بيت: ايران به‌معني کشور آريائيان است.
دريغ‌ است، ايران که ويران شود                             کنام پلنگان‌وشيران شود
ابوسعيد ابوالخير در اين رباعي ايران را به معني جمع اير آورده :
سبزي بهشت و نوبهار از توبرند                             آني که به خلد يادگار از تو برند
در چين وختن، نقش‌ونگار از تو برند                        "
ايران" همه فال روزگار از تو برند
 
|+| نوشته شده توسط بهار در جمعه بیست و ششم اسفند 1384 ساعت 22:0 |

رابطه زبان پارسی (Persian) با ديگر زبان‌های ايرانی
 
پيش‌گفتار:
 
زبان عمده‌ی سرزمينی که قرن‌ها نام (پرشياايران » را در ذهن اروپاييان مجسم ساخته، به انگليسی «پرشين» و يا (آن‌چنان‌که ساکنان اين کشور‌، زبان دلکش خويش مي‌خوانند) زبان فارسی ناميده مي‌شود.
اين زبان در طي دوره‌ای متجاوز از 2700 سال دارای اسناد کتبی است، و بدين لحاظ از قديمي‌ترين زمانی که زبان يونانی هم شناخته شده وجود داشته است. در مورد ازمنه‌ي پيش از اين دوره نيز، از مقايسه‌ی دقيق زبان مزبور با زبان‌های خویشاوند، برای مدت 1300 سال ديگر، اطلاعاتی درباره‌ی گذشته‌ی آن مي‌توان به‌دست آورد.
گزارش‌های کتبی(گذشته از قديمي‌ترين آثاري که در نام‌های متون ميخی ميان‌رودان «بين‌النهرين» از زمان کوروش بزرگ وجود دارد) از نخستين دوره‌ی هخامنشی و با کتيبه‌ی طولانی داريوش بزرگ در صخره‌های بهستان(بيستون) نزديک کرمانشاه آغاز می‌شود.
در مغرب سرزمينی که يونانيان «ايران» می‌ناميدند، در دوره‌ی هخامنشی زبان مادی و پارسی برتری يافت.(زبان مادی در دوره‌ی ماد«قرن7- 550 ق.م» و زبان هخامنشی «550 – 330 ق.م » رايج بوده است). در دوره‌ی اشکانيان زبان پارتی متداول شد ولی در قرن سوم مسيحی،در دوره‌ی ساسانيان، بار ديگر زبان پارسی رايج شد،اما در اين نوبت مبنای زبان اصلی پارسی با زبان پارتی که وابسته به شمال بود و زبان سغدی که وابسته به شمال شرقی بود،درآمیخته گردید و پس از فرارسيدن اسلام،بدين زبان پارسی،که قبلا مخلوطی از سه زبان ايرانی بود،عنصر عربی هم که در حال حاضر تا اين حد غلبه دارد،افزوده گشت، ولی با وجود این درهم آمیختگی چهار عنصر  یاد شده ، محققان اینک پس از 60 سال کوشش و کار پر حوصله، توانسته‌اند هریک از عناصر یاد شده را تشخيص دهند.
(که البته قابل شناسايی هستند و به‌ راحتی می‌توان به جای آن يک واژه پارسی سره جايگزین نمود که اين بيشتر بستگی به اين دارد که ايرانيان تا چه اندازه به اين واژه‌ها خو گرفته‌اند).
زبان فارسی امروز يعنی زبانی که در عرض هزار سال گذشته زبان تحرير و سخن ایرانيان بوده است، از لحاظ اصول ساختمان زبانی کاملاً ايرانی است.
 
حال در اين‌باره بيشتر شرح می‌دهيم...
 
زبان سغدی
زبان سغدی در منطقه‌ای که شهر نامی «مرکنده - Marakanda» که بعدها سمرقند خوانده شد،مرکز آن به شمار می‌رفت و در سه لهجه‌ی به جای مانده است، و حتا امروزه در دره‌ی يغناب سخن می‌شود. در جهت شرقی‌تر در شهر قديم ختن به زبان ايرانی يکی از قبايل چادرنشين سکايی آسيای مرکزی برمی‌خوريم که اکنون در زادگاه اصلی خود فراموش شده و ترکی جای آن‌را گرفته است.
در نتيجه‌ی اکتشافات باستان‌شناسی دوره‌ی حاضر آگاهی ما از زبان پارسی ميانه بسیار بیشتر شده است،بويژه کشف مخطوطات که گروهی از آنها در آسيای مرکزی در منطقه‌ی سمرقند يافته شده و آنهارا در قرن 11 ميلادی در خوارزم نوشته‌اند،ما را ياری می‌کند.
 
اکنون بهتر است نخست زبان پارسی را در کتاب معروف مانی موسوم به شاپوهرگان «کتاب شاپور» مطالعه کنيم. در اين کتاب چنين می‌خوانيم :
 
 
             ُwd ُč ps prُ whr wُd ُwd ُč ps wُd rwšn ُ wd ُč ps rwšn ُ b ُ wd
            ُč ps ُ b ُdwr ُ pwwr  ُws pymwxt hynd wš  ُdwr pd dst dštُ  wd ُ br
            ُ hrmyn ُwd dywُn prnft wš zd
            (uδ az pas frawahr wāδ uδ az pas wāδ rōšn uδ az pas rōšn aβ
            uδ az pas āβ āδur āfur u-š paimōxt hend u-š āδur paδ dast dāšt uδ
            aβar Ahrmen uu dēwān franaft u-š zaδ)
 
ترجمه:
 و پس از اثير باد آفريده شد، و پس از باد روشنايی ، و پس از روشنايی آب ، و پس از آب آتش، داد خود را بدين جامه‌ها پوشانيد و آتش را در دست گرفت و به‌سوی اهريمن و ديوان تاخت و آنان را نابود کرد.
يکی از نمونه‌های ساير مانی اين است:
 
             ُ Wn čُ wn r ُzmyrd ky qُ myd  ُ ُywn qyrdnُ  wd pd xwyš d ُnyšnُ zُ bčr ُ y
              Gwnggwng  ُ y ُ ُ ywn pd qdgqdg ẅ pd drdr hmbxšydُ  wd dysyd
              (āōn čaōn rāz-merd kē  kameδ āywan kerdan uδ paδ xwēs dānišn az
              aβzār ī gōnaע-gonay ī aywan paδ kaδay-kaδay uδ paδ dar-dar hambaxšēδ
              uδ dēsēδ)
 
ترجمه :
درست مانند معماری که بخواهد کاخی بسازد و با دانش خود مصالح گوناگون کاخ را به اطاق‌ها و دروازه‌ها تخصيص ميدهد و ميسازد.
 
در حقيقت ،صرف نظر از چند واژه فنی که از زبان سريانی ( که معمولا مانی ،بدان زبان مينوشت) عاريت گرفته شده،اين نوشته‌های مانويان به فارسی خالص است، همانطور که متون پارتی مانوی به زبان سره(خالص) پارتی است.
در ضمن مشاهده می‌شود که حتا در زمان خود «مانی» صرف اسماء کلاً از ميان رفته و صرف افعال نيز بر قاعده‌ی جديدی استوار شده،ولی فرهنگ واژه‌های آن شامل گروه بسياری از واژه ساده، مرکب و مشتق است.
برای نشان دادن زبان مزبور ابيات موشح ذيل از متنی بزبان پارتی مانوی انتخاب ميشود.
(در اينجا واژه‌ها را با حرکات و حروف مصوت نقل می‌کنيم،اما در متن اصلی آنها بدون حروف مصوت نوشته شده‌اند):
               
 
            až rōšn uδ yazdān hem uδ izdeh būs hem
            až hawen amwast abar man dusmanen u-šān ō murdān ēδwāst hem
            āƒrīδ ku bōxtay bawāh kē man grīw bōžāh až wiδang
            bay hem kē zāδ až bayān
            bāmēn humyāst uδ nīsāy
            brāzāy  xumbōy uδ hužihr
            bēδ awās gaδ hem ō niāz
ترجمه :
من از نورم و از خدايانم، ولی اکنون رانده (تبعيد شده) و از آنان دور افتاده‌ام.دشمنان بسيار بروی من ايستاده‌اند و مرا به‌سوی  مردگان ميبرند. درود بر تو (که نجات يابی) که روان مرا از بدی برهانی. من خدايی هستم و از خدايان زده‌ام ،درخشان، براق،نورانی،درخشنده،خوشبو و دوست داشتنی،ولی اکنون ببدبختی در افتاده‌ام.
در اينجا واژه کهن «بغ » در پارسی باستان «بگه» (خدا)،بشکل پارتی یاد شده که آن‌هم در فارسی به شکل «بی» درآمده، و واژه «گذ»(رفته)،پارسی باستان«گته-» با معادل فارسی آن يعنی«شد» تفاوت دارد.
اين متون پارسی و پارتی که به‌خطی که مانويان از سريانی برگرفته‌اند،نوشته شده ، بيشتر آشنا به نظر می‌آیند.روشنی اين اسناد پایه‌های استوار و محکمی برای مطالعه‌ی دوران وسطای تاريخ زبان باختر ايران به‌حساب می‌آيند.مشکلاتی که در راه حل مسائل مورد بحث وجود دارد،این است که واژه‌های ایرانی از دست‌رفته‌ايست که هنوز بدست نيامده‌اند.
اما همه‌ی اسناد موجود تا کنون به‌چاپ نرسيده‌اند و پس از چاپ آن‌ها محققا برخی از مشکلات مرتفع خواهد شد. ولی با اطمينان بيشتری به تفسير منبع پربرکت ديگری از پارسی ميانه، که بوسيله زردشتيان نگاه داشته شده، پرداخت.
از وجود اين منابع در کتابخانه‌های اروپا و نزد زردشتيان کنونی ايران و هندوستان مدت‌هاست آگاه هستيم ولي تا کنون مشکلات بزرگی در راه حل آن‌ها موجود بوده است. در اين متون که به اصطلاح موسوم به متون پهلوی زردشتی است مطالب بسیاری راجع به پارسی قديم موجود است که برای مطالعات ايران شناسی بسيار مهم است.
اينک قطعه‌ای کوتاه از حماسه‌ی پيکار ويشتاسپ(گشتاسپ) و ارژاسپ (ارجاسب) است که برای نشان دادن نمونه‌ی اين نوع پارسی‌ست که در کتاب‌های  زردشتی به کار رفته است:
            
               AHL ُُ sp hywnُn hwty MN kwp sr nkُs BDWNyt W YMRWN yt
               AYK  ZK MNN AYT MNN ZK Io  ŠNTk Ihyk  MNN gwrtwُr
               SWSYA dُryt W gwrtwُr zyn YHSNNyt kُryčُ r ُ wgwn tg BDWNyt
               čygwn zryr ُ yrُ n spُ hpt krt
               (pas Aržāsp Xyōnān xvatāy hač kōf nikās kunēt ut gōβēt ku ān kē hast
               kē ān dah-sālak rahīk (rētak) kē gurtvār asp dārēt ut gurtvār zēn dārēt
               kārīčār ōgōn tak kunēt čēgōn Zarēr Ērān spāhpat kart)
 
ترجمه :
آنگاه ارژاسپ (ارجاسپ) سرور خيونان از فراز تپه‌ای نظر افکند و گفت:آن بچه‌ی ده ساله‌ای که بدان سوی است کيست که مرکب جنگاوران دارد و سلاح جنگاوران دارد و متهورانه همانند زرير سپهسالار ايرانی مي‌جنگد؟
پارسی و پارتی دو لهجه‌ی کاملا مرتبط و نزديک به فارسی نو است ولی شکل زبان‌های سغدی و ختنی با آن‌ها کاملاً تفاوت دارد. برای تلفظ سغدی قديم زبان سغدی امروز ، که در دوره‌ی يغناب به کار ميرود راهنمای خوبی است. زبان مزبور برای کشف زبان قديم سغدی درست مانند زبان فارسی معاصر نسبت به فارسی قديم است.
اما برای زبان ختنی ، که قديم‌ترين متون آن احتمالا مربوط به قرن دهم مسيحی است،زبان معاصری وجود ندارد.
در هريک از قطعات سغدی مسائل بسيار مربوط به تلفظ وجود دارد که تاکنون حل نشده و بنابراين طبع متن با حروف مصوت عاقلانه نخواهد بود. ولی بسياری از لغات سغدی را ميتوان با اطمينان نسبی ياد کرد،مانند «ذوت»(ديوان)،«وننت»(بينند)،«وسذنت»(ناميدند،صداکردند)،«اسپاذ»(سپاه)،«انخاس»(ستيزه ،نزاع)، «اوذی بـ (ی) تی»(يکديگر)، و «ژونتک»(زنده) .
تهجی اين لغات گاهی به روش کهن صورت ميگيرد مثلا «- اکو» برگرفته شده از ايرانی باستان «-اکم» است . البته بعضی از لغات فارسی‌نو  از زبان  سغدی برگرفته شده است مانند «سرچيک»(رئيس)، «مل»(شراب)، از سغدی «مذ- » پساک (تاج گل) ، از سغدی «لنج-»(بيرون کشيدن) از سغدي«ذنچ -» آمده‌اند و همچنين بسياری از لغات ديگر.
 
در اين بحث مختصر که به منظور روشن ساختن سير تحول زبان پارسی از طريق نقل شواهد از چند لهجه‌ی مختلف بعمل آمد ، ممکن نبود بيشتر از اين بنقل شواهد و نمونه‌ها پرداخت ،ولي بايد دانست سه لهجه‌ی ديگر اين زبان که به مرحله‌ی داشتن خط رسيده‌اند شايان يادآوری می‌باشند( و آن سه عبارتند از؛ ( افغانی،بلوچی و کردی) . در افغانستان زبان پشتو پس از طی يک دوره‌ی طولانی که نزد تحصيل کردگان در محاق بود در سال‌های اخير بيشتر در ميان ملت متداول و رايج شده است. از جمله‌ی ديوان‌های شعری که به اين زبان تصنيف شده دیوان خوشحال‌خان خطک معاصر اورنگ زيب است. اينک نمونه‌ای از اشعار او :
              
              Rā šā wārwa dā dastān                  nēk wa bad pa kšē bayān
              Ham abrat ham nasīhat dai             prē dip pōh šī dānāyān
ترجمه:
بيا و اين داستان را گوش کن! خوب و بد در آن نشان داده شده است. هم عبرت است و هم نصيحت. خردمندان! بدان توجه کنيد.
نظری بدين شعر نشان می‌دهد که عربی و فارسی کاملاً در آن مخلوط شده است، و همه‌ی اشعار «خوشحال» نيز به‌همين  منوال است، و اين ويژگی‌های عمده‌ی پشتو در دستگاه افعال و در تصريف اسماء ، که هنوز هم بسیار پيچيده است محسوس می‌باشد.
 
زبان بلوچی
 
جهانگردان در ميان قبايل بلوچی که به يک زبان ايرانی از نوع غربی سخن ميگویند، اشعار حماسی و چکامه‌هايی  ضبط کرده‌اند. در اينجا نيز ما زبان قديمی‌تر فارسی می‌يابيم،مثلاً در بلوچی«روچ»،فارسی«روز»،نسبت به «رئوچه» متون پارسی باستان اندکی تغيير يافته است؛ در بلوچی«بندگ»(الزامی)،شبيه پارسی باستان «بندکه ـ » «بنده، نوکر»؛در بلوچی«کپته»(افتاده) که در پارسی ميانه به صورت کلمه‌ی مستعار «کفت» شناخته شده ولی در فارسی نو کاربرد ندارد.
اين واژه‌ها نشان ميدهد که بلوچی تا چه حد در مقابل تغييرات صوتی مقاومت کرده است. در بلوچی هم، مانند بسیاری از زبان‌های ديگر واژه‌های بسیار از همسايگان وارد شده است ولی اصل آن نگاه‌داشته شده است و قطعه زير نشان دهنده‌ی این موضوع است. 
                 Kahnē o kavōt murעānī
                 Hāl mahramē dōstānī
                 Dīrēŋ mizilō rahiyānī
                 Gwar tau manī minnat āŋ savzēŋ murע
                 Udrē až muryānī kamundēŋ kōhā
                 Bi rō gwar mēravā dōsēyā
                 Tau nindē manjava rāstiyā
ترجمه: ای کبوتر و قمری در ميان پرندگان ، ای پيک حال من به سوی دلبرم،پرواز کن! ای پرنده‌ی خاکستری فام،دعای من همراه تست. ازتخته سنگ شب و از صخره‌ی خشن طيور پرواز کن. به سرای محبوب من درآی وبر طرف راست بستر او بنشين!
 
زبان کردی
 
در زبان کردی نيز در مغرب ايران دارای متون مکتوب و ادبيات عاميانه‌ی (فولکلور) وسيع است.
اين زبان نمونه‌ی خوبی از گروه شمال غربی زبان‌های ایرانی است و مانند خود فارسی تحت تأثير تغييرات صوتی عمده‌ای قرار گرفته که در برابر آن‌ها زبان پشتو و بلوچی بسيارقديم به نظر می‌رسند.
اشعار ذيل از يک حماسه‌ی کردی بنام «مام آلان Mame Alan=» اتخاب شده است .
 
                    Hebūn sē qīzēn padisahē periyane
                    Rojekā derketin  cūn ser kaniya gulane
                    Ji xwe danīn postēn kewane
                    Ketine nava hewza gulane
ترجمه: سه دختر پادشاه پريان بودند.روزی به چشمه‌ی گلهای سرخ رفتند. جامه‌های خود را که از بال پرندگان بود بدر آوردند و در ميان استخر گلهای سرخ فرو رفتند.
در نگاه اول آسان نيست که شخص متوجه شود واژه «کت» همان «کفت» (افتاده) است که در متون لهجه‌های شمالی قديمتر متعارفيست، يا لغت «کوانه» (کبوتران) نزديک به لغت پارسی باستان«کپوته»(کبود،خاکستری آبی) است و لغت «روج» يعنی (روژ)،در زبان بلوچی ،که خویشاوند آن‌هاست ،«روچ»شده است.
بدين سه زبان (پشتو،کردی و بلوچی) که يا ادبياتی از خود به وجود آورده‌اند و يا در شرف ايجاد آن هستند،زبان قديم«و خان» را که در پامير بدان تکلم ميشود و ما فقط به وسیله‌ی مسافران و جهانگردان با آن آشنا شده‌ايم،بيفزائيم.در اين زبان کلمه‌ی «پوتر»(پسر) را می‌يابيم که در اوستائی«پوثره» ودر فارسی‌پور ميباشد،«مرتکب»(مرده)، «نغذ»(شب)،«نغدین يوپک» (شبنم)(آب شب)، «ذغد»(دختر)(فارسی‌دخت)،«پووم»(می‌نوشم) (ايرانی‌ باستان پا-)،«زم» (برف) (اوستايی زيم- :زم-(زمستان))، «روز »(پرواز کردن) از «فر- وز - »،و بسياری لغات ايرانی ديگر که بهمان درجه‌ی قدمت هستند.
در اثر مقايسه‌ی اين‌زبان‌ها و بسياری از اشکال ديگر محلی زبان‌های ايرانی است که ميتوانيم موقعيت زبان فارسی را در جامعه‌ی زبان‌های ايران و هند تشخيص دهيم و از آنجا به افق وسيع‌تر زبان‌های هند و اروپايی نظر افکنيم.زبان فارسی در مطالعات ايران شناسی مقامی بسيار برجسته و مهم دارد و در زمينه‌ی مطالعات کلی زبان‌شناسی هم ، زبان مزبور خاصيت انعطاف و توسعه‌ی خود را، از لحاط طول زمان و نوع زبان نشان داده است و آن‌چه که از اشکال قديم وی به‌جای مانده قابل تجزيه و تحليل بسيار است.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 *برگرفته شده از کتاب ميراث ايران بخش هفتم ،زبان فارسی، بقلم پروفسور هارولد والتر بيلی ،استاد زبان سانسکريت در دانشگاه کمبريج و رئيس انجمن فقه‌اللغه انگلستان و...خلاصه شده،ص ۲۸۶ تا ۳۲۰
|+| نوشته شده توسط بهار در جمعه بیست و ششم اسفند 1384 ساعت 21:59 |

مهر پرستی یا آیین مهر یا میترائیسم

مهر پرستی یا آیین مهر یا میترائیسم از دین‌های باستانی ایرانیان بود که بر پایه ایزد ایرانی مهر و دیگر ایزدان ایرانی بنیاد شده بود. مهرپرستی در حدود بیش از 5000 سال پیش در میان ایرانیان ساکن دشت مغان به وجود آمده اما بنا به دلایل مذهبی پیدایش آنرا به زمان تولد عیسی پیامبر ترسایان نزدیک می کنند!این آیین از سده نخست میلادی در شاهنشاهی روم همه گیر شد کرد و بنا به روایتی دیگر مدت پیش از آن به اروپا راه یافت. این دین در سده‌های سوم و چهارم میلادی (میلادی) به اوج خود رسید و بویژه در میان سربازان رومی باورمندان بسیاری داشت. پس از فرمان تئودوس در ۳۹۱ میلادی که طی آن همه کیش‌ها و آیینهای غیرمسیحی ممنوع اعلام شد آیینهای مهرپرستی نیز در مغرب‌زمین رفته رفته از رواج افتاد. گرچه نمادها و پرستش گاه‌های آن در سراسر اروپا و مفاهیم آیین ترسایی (مسیحی) و رفتارهای ترسایان (مسیحیان) بهقی مانده. مانند سالروز تولد مسیح که معادل با شب یلدا سالروز تولد میترااست و بنا به دلایل تقویمی (اشکال تقویم رومی ها در محاسبه کبیسه) جا به جه شده است و حتی نام مسیح برای عیسی پسر عمران از همین آیین گرفته شده. چلیبا یا گردونه مهر که نماد اصلی ترسایی (مسیحیت) صلیب، برگرفته از آن است نماد دیگری از زایش دوباره آیین مهری در دل ترسایی است

پیشینه و مفاهیم

پيش از ظهور زرتشت آريائيان در قالب زروانيگري، مهرپرستى نيز اختيار کردند.(کلمه مهر را دارمستتر به‌معنى دوستى و محبت مى‌داند. يوستى مى‌گويد که مهر واسطه و رابطه فروغ محدث و فروغ ازلى و به‌عبارت ديگر واسطه بين آفريدگار و آفريدگان است. در گات‌ها کلمه ميترا به‌معنى عهد و پيمان آمده است. مهر در اوستا از آفريدگان اهورامزدا محسوب شده و ايزد محافظ عهد و پيمان است و از اين رو فرشته فروغ و روشنائى است تا هيچ چيز بر او پوشيده نماند. ماه هفتم سال و روز شانزدهم هر ماه و يشت دهم اوستا و جشن مهرگان مخصوص او است. کيش مهر از ايران به بابل و آسياى صغير رفت و سپس پرستيده شد و به اين گونه آئين مهرپرستى پديدار گشت. (فرهنگ معين)) در کتيبه‌هاى هخامنشى ميثر (Mithra) آمده که تلفظ اوستائى مهر است. در سانسکريت ميترا (Mitra) و در پهلوى ميتر (Mitr) و در پارسى مصطلح امروز مهر خوانده مى‌شود. کهن‌ترين سند نوشته شده الواح گلينى است متعلق به ۱۴۰۰ سال پيش از ميلاد مسيح که در کاپاتوکا (Kapatuka) از شهرهاى آسياى صغير، در محلى به‌نام بغازکوى پيدا شد. در کنار نام اين دو خدا، نام دو خداى کهن هند و ايرانى ايندرا Indra) نساتى (Nasatya) نيز آمده است. در اوستا ميترا مقام شامخى دارد و در زمان پيش از اوستا و رستاخيز زرتشتي، بزرگ‌ترين خدا به‌حساب مى‌آمد. اين نشانه א که صليب (چليپا) شکسته ناميده شده است، در حقيقت صليب شکسته نيست. اين نشانه آريائى است، زيرا در ايران و هند هزاران سال پيشينه دارد. اين نشانه א نخستين‌بار در حدود خوزستان يافت شده و مربوط به هفت هزار سال پيش از ميلاد مى‌باشد به اين ترتيب پيشينه تاريخى آن در ايران بسى کهن‌تر از پيشينه آن نزد آريائى‌هاى هند است و هرتسفلد (Herzfeld) آن را گردونه خورشيد ناميده است. در گرمى (Germi) مغان آذربايجان گورهاى خمره‌اى از دوره اشکانى به‌دست آمده که در ميان آنها پارچه‌اى بسيار زيبا يافت شده است که داراى اين نقش مى‌باشد. همچنين اين نگاره بر دهانه پاره‌اى از خمره‌هاى سفالين که مرده‌ها را در آن مى‌گذاشته‌اند ديده شده است در مواردى ديگرى چون جام تپه‌حسنلو، جام زرکلاردشت، گردنبند عقيق مربوط به دوره اشکاني، گردنبند زرينى مربوط به ۷ هزار سال ق م در رودبار گيلان اين نگاره به چشم مى‌خورد. گردونه خورشيد نخست به اين شکل א بوده و کم‌کم خطوط منحنى از بين رفته گاهى به‌صورت + و گاهى با خطوط شکسته ولى با زاويه‌هاى ۹۰ درجه ترسيم شده و شکل هندسى و ترکيب کامل يافته است. اقوام باستانى بسيارى از جانوران را مى‌پرستيده‌اند و از همين جا توتميسم (Totemisme) پيدا شده است. يکى از اين حيوانات بز کوهى است که مظهر سودرسان طبيعت، يعنى خورشيد بوده است اين نقش بر ظروف بازمانده از سده‌هاى پيش از ميلاد ديده شده و مهم‌تر از همه رابطه‌اى است که مردم باستانى ميان هلال ماه و خورشيد و شاخ بز کوهى قرار داده بودند. در بسيارى از سفال‌ها در ميان انحناى شاخ اين جانور و نيز بر پشت آن نشانه + يا א ديده مى‌شود. مثلاً بر ليوان سفالين مربوط به ۳۱۰۰ سال پيش از ميلاد که در سيلک کاشان به‌دست آمده نگاره + در زير انحناى شاخ گوزن پيدا است. در کتاب مذاهب بزرگ جهان تصويرى است که از کف پاى بودا و بر آن نگاره‌هائى است که شناساننده و باورها و آئين و سمبول‌هاى او است از جمله بر چهار انگشت پاى وى نشانه گردونه مهر ديده مى‌شود. شمال و شمال باخترى ايران مرکز مهرپرستان بوده است. پلوتارک(پلوتاريک يا پلوتارخوس - Plutarkus = در سال ۴۶ پس از ميلاد زاده شده و در سال ۱۲۰ در گذشته.) مى‌گويد: ”هرمزد در عالم معنوى به نور همانند است و اهريمن به تاريکى و ميان اين دو مهر قرار دارد“.(اوستا - يشت‌ها، گزارش پورداود ص ۴۰۱) زرتشت براى گسترش مزداپرستى از اهميت ايزدان ديگر کاست و مهر را که پايه خدائى گرفته بود يکى از ايزدان کيش خود به‌شمار آورد. با نگرش به اينکه نشانه گردونه مهر به شاهين و فروهر هم بسيار نزديک است مى‌توان پنداشت در زمانى که از اهميت مهر کاسته شده نشانه مقدس ميترائيسم رفته‌رفته به شاهين مبدل شده و اين شاهين و نگاره فروهر تمام جاذبه معنوى و روحانى اين نشانه را گرفته و مظهر فر و شکوه مينوى گرديده است. هم‌اکنون اين نقش را به گونه‌اى ديگر بر کاشى کارى سر درب خاورى آرامگاه بايزيد در بسطام مى‌توان ديد. ميترا به‌معناى رفيق و همدم يک‌دل و يارى‌کننده است. آديت‌ها فرزندان آديت (Adit) بوده و جزءِ هفت خدايانى هستند که در آسمان زندگى کرده‌اند و مافوق آنها وارونا است.(Varunan) که برشش خدا سرورى دارد و آديت خوانده مى‌شود، و ميترا بلافاصله پس از او قرار دارد. در کتب هندوئي، ميترا در شکل و هيئت خداوند خورشيد کمتر ظاهر مى‌شود، که مشهورترين آنها سورى (Surya) يا سويترى (Savitri) است که خود هفتمين آديت‌يَ نيز هست. وارونا، خداى آسمان و رب‌النوع شب نيز هست. ميترا خداى روشنائى و نور و خداى موکل روز است. براى اين دو خداى شب و روز، مراسم مشترکى برپا مى‌کنند. ميترا و وارونا از خدايان کهن هندوها هستند و گاهى آنها را بزرگ‌ترين خدايان خوانده با اورانوس (Uranos) يونانيان برابر مى‌دانند. ميترا، خداوند آب‌ها و درياها نيز هست و يکى از صفات او اود - دام (Ud-dama) يعنى محاصره‌کننده است و همسر او وارونى (Varuni) الهه شراب است و در اساطير گاهى با نام‌هاى چون سورا (Sura) يا ماد (Mada) نيز خوانده مى‌شود. در تأويلات اساطيري، به‌ويژه با وجود مشابهاتى در اوستا و منابع پهلوى و آئين مهر بين ميترا و گاوکشى رابطه‌اى مى‌توان ديد. خدايان در صدد برآمدند گاو مقدس را که وهجرگا آفريده بود از بين ببرند و سرانجام همين کار را کردند. کشته شدن گاو مقدس و جارى شدن خون او بر روى زمين موجب رستاخيز طبيعت و به‌وجود آمدن انواع جانوران و گياهان شد. بعدها در پرده‌هاى نقاشى در مهراب(مهرآب - دريا پنجره‌اى که به طرف آفتاب باز مى‌شد و مؤمنان به طرف خورشيد اهورامزدا را پرستش مى‌کردند (به‌معناى مکانى به‌طرف خورشيد)) همه مهرابه‌ها با تغييراتى جزئي، قربانى کردن گاو را ترسيم کردند. غار با سقف نيلگون و تزئين ستاره‌اي، کنايه از آسمان و کل جهان بود و به‌همين جهت محل ورود و حواشى غار را با گل و گياه تزئين مى‌کردند و جريان آبى را به داخل مهرابه جهت شستشو برمى‌گرداندند. همين امر باعث شد که در فصل بهار قربانى گاو انجام شود و چنين تفسير گرديد که اگر خون گاو بر روى مزارع و دشت‌ها و بيشه‌زارها بريزد، طراوت و فراوانى در طبيعت از سر گرفته مى‌شود. دم گام داراى نقش موثرى است، زيرا خوشه‌هاى گندم از آن توليد مى‌شود. پس از رستاخيز بهار و گذر تابستان و پائيز، ناگهان زمستان همه چيز را تباه مى‌کرد، سبزى و طراوت و شادابى و زندگى طبيعت خاموش و راکد مى‌ماند، اما با طليعه بهار، قتل گاو منجر به آفرينش دوباره زندگى بر روى زمين مى‌شد. در بابل، سومر، چين، ژاپن، سوريه، روم، يونان، مصر، هند و جاهائى ديگر اين روايت و همانند آن موجود بود. و به‌تدريج کشتن گوسفند و بز و خروس باب شد. به‌موجب بند هش و برخى ديگر از منابع پهلوى چون زمينه خرد، جاماسپ‌نامه و دينکرد، اهريمن به نخستين آفريده اهورامزدا در نبرد ميان خير و شر دست يافت و گاو کشته شد، آنگاه از خون و پيکر آن انواع گياهان و جانوران در پهنه زمين به‌وجود آمد و آنگاه که اهريمن در صدد برآمد که نطفه گاو را از بين ببرد، نطفه به کره ماه انتقال يافت، به‌همين سبب رويش گياه و ازدياد نسل جانوران با ماه پيوند يافت(رجوع شود به کتاب آئين مهر، ميترائيسم ص ۸۰) اين روايات از ايران به اروپا رفت و رازها و ابهامات تازه‌اى بر آن افزوده گشته گاوکشى و گوسفندکشى در آنجا رونق گرفت. ميثر يا مهرنيز در اوايل بهار زندگى جديدى به خود مى‌گيرد. کشته شدن گاو به‌دست او منجر به تجديد حيات در طبيعت مى‌شود و سپس در آغاز زمستان ناگهان ناپديد شده سوار بر ارابه‌ خود به آسمان بالا مى‌رود. موردى که جاى بسى شگفتى است، زايش ميترا است، چون وى از پاره سنگى زاده مى‌شود. ليکن لوحى يافت شده که ميترا را در حال زايش از يک درخت نشان مى‌دهد. او ابتدا در شکم درخت جاى دارد اما بعد شاخه‌اى شکفته ميترا مانند گلى از آن تولد مى‌شود. افسانه‌هاى آت‌تيس (Attis) و آدونيس (Adonis) و ازيريس (Osiris) شباهت تامى با اسطوره ميترا دارند. غسل تعميد مسيحيان، ظرف آب متبرک در کليسا، سقاخانه‌ها و حوضچه‌هائى که در مدخل مساجد و تکيه‌ها برپا مى‌کردند همه از يادگارهاى کيش ميترا است، زيرا که در مهريشت به‌روشنى از غسل و شستشو در آئين ميترا ياد شده است. آئين مسيحيت از کيش ميترا متولد شد. همان‌طورى که در مهرابه‌ها چشمه‌ آب جارى بود، مسيحيان نيز روى بدنه تابوت‌هاى آنها صحنه جارى شدن آب از چشمه به‌وسيله موسى کليم را حک مى‌کردند.(در سفر خروج باب هفده آيه‌هاى ۷-۳ چنين آمده که يهوديان پس از خروج از مصر دچار بى‌آبى شده و با موسى معارضه کردند. موسى به خدا متوسل شد که اين قوم مرا سنگ‌سار خواهند کرد، انديشه‌اى بساز. خدا گفت عصايت را به صخره هوريب (Horib) بزن تا آب روان شود و موسى چين کرد. بعد قديسان اديان رواتى در معجزه بيرون آوردن آب از زمين يا سنگ ساختند و اين کار از معجزات به‌شمار آمد.) در نقش‌ها و تابلوهائى که يافت شده، مرشد مهري، يا مغان ميترا، در حال تعميد مؤمنان مشاهده مى‌شود. علت اصلى اهميت فوق‌العاده‌اى که براى شستشو در رم قايل مى‌شدند همين اعتقاد به ميترا بود. ماهى نيز يکى از نشانه‌هاى مسيحى بود که در قرون ابتدائى براى شناسائى هم چون رمزى از آن بهره مى‌جستند. اين نيز چون غسل تعميد، نشان و رسمى بوده از کيش ميترا. در يکى از مهرابه‌هاى اروپا، برابر پاى ميترا يک ماهى نقش شده و اين رمز و نشان مسيحيت، نشانه‌اى است از کيش ميترا. بسيارى از رموز و اسرار ميترا برخلاف آنچه مشهور شده، اصل و بنيان ايرانى خود را حفظ کرده است. آنچه امروزه به نام غسل تعميد ميان مسيحيان متداول است مانند بسيارى از مراسم و آداب ديگر، از آرياها اقتباس شده است. ناگفته نماند که اين عمل در زمان اقتباس در ميان اقوام آريا بسيار کهنه و زمان گرفته بود. در هند، تبت، روم، يونان و مصر نيز که بعدها غسل تعميد رايج شد، اين آئين را از ايرانى‌ها گرفته بودند. در تبت، چون چند سالى از تولد کودک مى‌گذشت، طى مراسمى در معبد و در برابر آتش به غسل تعميد او اقدام مى‌شد. به‌نام نامى خورشيد، کودک را در حالى‌که سرودهاى مقدس مى‌خواندند سه بار زير آب فرو برده بر او اسمى مى‌نهادند و علامت صليب را بر سينه تعميد يافتگان نقش مى‌کردند. نکته مشترک آن بود که در اين مراسم به نام خورشيد، به خداى خورشيد متوسل مى‌شدند. غسل تعميد فقط در ايام کودکى انجام نمى‌شد، بلکه در سنين بلوغ نيز جوانان را غسل تعميد مى‌دادند تا از گناهان و آلودگى‌ها برى شوند و اين غسل حکم آن را داشت که توليد مجدد يافته باشند. ميان زرتشتى‌هاى قديم و ايرانيان پيش از اشوزرتشت نيز غسل تعميد کودکان در مهرابه‌ها و آتشکده‌ها مرسوم بود. در مهرابه‌ها برابر آتش، به نام خداى خورشيد، کودکان توسط مغان در آب فرو برده شده پس از آن نام‌گذارى مى‌گرديدند. اساس تثليث مسيحيت نيز مبتنى است بر تثليث‌هائى که از هندوان و ايرانيان گرفته شده است. تثليث ميترائى عبارت است از: ميترا و کوتس (Kotes) و کوتوپاتس (Kotopates). کوتوس و کوتوپاتس که به اسم کوت (Kot) و کوتوپات (Kotopat ناميده مى‌شوند نقش دو جوانى که هنگام تولد ميترا از صخره در آنجا حضور دارند. مهرپرستان اين دو جوان را دو شبان مى‌دانند. در بيشتر نقش‌هائى که از ميترا يافت شده اين دو شبان حضور دارند که يکى از آنها در طرف راست ميترا و ديگرى طرف چپ او است و هر کدام مشعلى در دست دارند. مشعل کوت به‌سوى آسمان افراشته شده و کنايه از طلوع آفتاب است و مشعل کوتوپات به‌سوى زمين سرازير است که کنايه از غروب آفتاب مى‌باشد و خود ميترا در ميان خورشيد به هنگامى‌که ميان آسمان مى‌درخشد. در متون اوستائى و منابع پهلوي، ميترا ايزدى است که در رويداد قيامت و مسأله سنجش اعمال در روز واپسين و داورى در کار ارواح دخالت دارد. چنانکه در مهريشت وى داور ارواح مردگان خوانده شده است. در اوستا، ميترا و خورشيد به هم بسيار نزديک هستند. وظيفه ميترا پس از قربانى کردن گاو در روى زمين تمام شده آماده معراج و بالا رفتن به آسمان مى‌شود. اما پيش از آنکهک به معراج برود مجلسى براى شام ترتيب مى‌دهد که شام آخر ناميده شده و در واقع به شکرانه پيروزى ميترا و توديع او با ياران انجام گرفته است. مسيحيان به‌طور کلى همه مراسم و آداب ميترائيسم را به‌خود منتسب ساختند. مراسم عشاءِ ربانى و شام مقدس، که در آن عيسى مسيح با حواريون خود شام خورد و پس از آن به صليب کشيده شد و به آسمان صعود فرمود، همه و همه از مراسم ميترائيسم گرفته شده است. چون پيروان ميترا از زبان يونانى هم استفاده مى‌کردند در نام‌گذارى اين هفت مقام نيز زبان يونانى را به کار گرفته‌اند. ميترا پس از کشتن گاو و ضيافت مقدس، با گردونه آفتاب به آسمان صعود کرد که به زعم آريائيان هنگام رستاخيز به‌عنوان يک ناجى يا سوشيانت به زمين باز خواهد گشت. در کيش مانى نيز ميترا نجات‌بخش جهان در رستاخيز پيش از اشتعال جهان معرفى شده است. ميترا در آسمان هادى ارواح مؤمنان است. ارواح بايستى از هفت سپهر بگذرند تا سرانجام در فلک هشتم منزه و پاک به‌وسيله اهورامزدا وارد نور محض شوند. براى مؤمنان رسيدن به مقام والا مستلزم آن بود تا هفت دوره تصفيه و تزکيه را بگذرانند. کسانى‌که از مرحله ششم گذشته به مقام هفتم مى‌رسيدند بسيار اندک بودند، ولى اينان بودند که به‌وسيله خود اهورامزدا و ميترا در فروغ جاودانى و آخرين پايه آسمانى جاى مى‌گرفتند. - مقام اول، مقام خدمتکاران مهرابه بوده است. کسانى‌که مى‌خواستند در زمره پيروان درآيند، زير نظر پدر مقدس به جرگه مؤمنان پذيرفته مى‌شدند. - مقام دوم، کرى‌فيوس بود که برخى از پژوهندگان آن‌را مقام کرکس معرفى کرده‌اند. بايد اين مقام را مقام پوشيدگان دانست. در تصوف و عرفان اسلامى ايران، اين مرحله يکى از درجات سلوک است که به اتحاد خالق و مخلوق اسلامى ايران، اين مرحله يکى از زنان را در آئين راهى نيست. - سومين مقام، منصب سرباز است. در متن اوستائى مهريشت، ميترا خداى شکست‌ناپذير جنگ است و سربازان و جنگاوران در آوردگاه از او يارى مى‌جويند و ميترا نيز به‌سرعت به يارى آنها مى‌شتابد. جنگاوران مهر آئين، همواره پيروزى را از آن خود مى‌دانستند. در بندهاى اوليه مهر يشت مى‌توان به مقام سرباز و روابط او با ميترا و چگونگى حمايت ميترا از وى پى برد. علامت و نشان سرباز، کوله‌پشتى و کلاه‌خود و نيزه است. سربازان ميترا در دو جبهه مشغول جنگ بودند. اول جنگ‌هاى معمولى بود که براى نگهدارى کشور و گسترش آن صورت مى‌گرفت. آنچه مهم‌تر بود جنگ و ستيز با نيروهاى شر و اهريمنى بود. - چهارمين مقام، منصب شير بود. در پرده‌هاى نقاشى و سنگ برجسته‌هاى منقوش، نقش شير فراوان است و همين عمل سبب شد که بعد از اسلام، به‌ويژه در زمان سلجوقيان، علامت شير و خورشيد بر پرچم‌ها نقش بست، در اين پرده‌ها کسانى‌که به مقام چهارم رسيده‌اند گاه در حال خدمتگزارى و گاه در حال اهداى هدايا به حضور ميترا نشان داده شده‌اند. اين طبقه نيز ناگزير از گذراندن آزمايش‌هائى بودند که البته ديگر تحمل رياضات و شکنجه‌هاى بدنى نبود، بلکه بايد به ورزيدگى‌هاى رواني، شايستگى اخلاقي، وحدت ذهنى و خلاصه فهم اسرار دست مى‌يافتند. روايات رمزى ميترائي، حاکى از آن است که در واپسين روز از عمر جهان، آتش‌سوزى بزرگى رخ خواهد داد. در اين آتش‌سوزى ناپاکان خواهند سوخت و پاکان مثل اينکه در چشمه‌اى شستشو مى‌کنند، آسايش خواهند داشت. - پنجمين مقام، مقام پارسى بوده است که گذشته از وجوه رمزي، کنايه‌اى است که با طبيعت و روئيدن گياهان پيوند دارد و ميان پيروان کيش ميترا، نشان آزادى و آزادگى بوده است. - ششمين مقام، منصب خورشيد است، سل خداى خورشيد در ميان روميان و هليوس خداى خورشيد در اساطير يونان باستان است. - مقام هفتم، والاترين و عالى‌ترين مرحله تشرف براى يک سالک ميترائى بوده، اين مقام را مقام پتر يا پدر و پدرپدران مى‌ناميدند. پدران در حقيقت عالى‌ترين مناصب را در آئين ميترائى داشتند و همين لقب را عيسويان از مراسم ميترائى اقتباس کردند و به خود نسبت دادند. هفت منصب روحانى و هفت مقام براى تکميل و ارتقاءِ مدارج در ميان فرقه باطنيه يا اسماعيليان تقليدى از همين بنيان ميترائى بود. ميان صوفيه نيز هفت وادى سلوک براساس همين هفت مرحله ميترائى بنا شد.

رده‌های مهرپرستان

هفت مقام روحانى به ترتيب عبارتند از: نخست مقام کلاغ (Corax) که آن را پيک نيز مى‌گويند، دوم مقام کرى‌فيوس (Cryfios) يا کريپ‌توس (Cryptus) که به‌معناى پنهان و پوشيده است، سوم مقام سرباز (Miles)، چهارم مقام شير (Leo) پنجم مقام پارسى (Persis-Perses)، ششم مقام خورشيد (Heloodromus)، هفتم مقام پدر (Pater) يا پدر پدران (Pater - Patrum)که افرادی مقدس و رهبرانِ مذهبی شمرده می‌شدند. بدین‌ترتیب، جز در مراسمِ ویژه مذهبی، بیش‌ترِ وقتِ افراد در مهرابه‌ها (نیایشگاه‌های مهری) به تمرینِ بدنی می‌گذشته است (چراکه طبیعتاً بیش‌ترِ افراد در مراحلِ پایین‌تر می‌بوده اند.). در دوره‌یِ اسلامی نیز این رسم به شکلِ زورخانه‌ها بر جای ماند، اگر به شکلِ زورخانه‌ها دقت کنید دقیقاً به مانندِ مهرابه است، همیشه چند پله به پایین می‌خورد، تنگ و معمولاً نسبتاً تاریک است و نیاز به شمع و مشعل دارد. تفاوت در آن است که در مهرابه‌ها مهر را ستایش می‌کرده‌اند، و در زورخانه‌ها علی ابن ابوطالب (امام اول شیعیان - چهارمین خلیفه امپراطوری اسلامی) را، که گاه حتی (به مانندِ مهر) او را به مقامِ خدایی می‌رسانند.

سرانجام آیین مهری

گرچه در اروپا و ایران پس از حملهٔ اعراب آیین مهری سرکوب شد و از میان برداشته شد اما نشانه‌های واضح و روشنی از آن امروز در میان ایرانیان که وارثان اصلی آیین مهری بودی اند به جای مانده که از آن جمله عبارتند از:

صوفی گری و درویشی، زورخانه و ورزش باستانی، زیارت گاه‌های امام زادگان در سراسر ایران، جشن های مهرگان و شب یلدا (شب تولد مادر خدا میترا) و ...

در اروپا نیز علاوه بر وجود خرابه‌های پرستشگاه‌های مهری در دین ترسایی و مراسم آن نیز نمادهای واضحی از مهر پرستی دیده می‌شود که از آن جمله است: Priest ,pope که واژه‌های ایرانی مهری بر گرفته از پریستار (پرستار) و مقم پدر در آیین مهری است و همچنین بابانوئل که همان لباس و سرو وضع مغ ها (روحانیون آیین مهری) را دارد و از همه جالب تر درخت کاج شب کریسمس که همان سرو ایرانی است و از نماد های آیین مهری.

نمادهای مهری

مهر، چنان‌چه گفته شد، خدایِ روشنایی و آتش بوده است، چنان‌چه خود نیز به تعبیری آتش‌گونه است، بدین‌ترتیب روش است که هر آتش و نوری نشانی از مهر تصور می‌شده است. آتشی که زرتشتیان روشن نگاه می‌داشته‌اند به تقلید از مهرپرستان بوده، و به ستایشِ او، و نیز خورشید به عنوانِ نمادی از مهر ستایش می‌شده است (توجه کنید که نه آتش را می‌پرستیده‌اند و نه خورشید را، بلکه آن‌ها را به عنوانِ نمادهایی ستایش می‌کرده و محترم می‌شمرده اند). هم‌چنین مهرپرستان نمادی داشته‌اند که «گردونهٔ مهری» نامیده می‌شود، و در واقع ارابه‌ای است که مادر خدا ناهید در آن مینشسته و انسان ها را برای گذار از 7 مرحله یا آسمان یاری می داده که می توان آنرا خورشید دانست. گردونه مهری که در زبان هندی سواستیکا (Swastika) گفته می‌شود جد همان علامتِ SSِ هیتلری‌ست که چون نماد قدرت و زایش بوده در دستگاه حزب نازی به عنوان یم نماد اصیل و باستانی آریایی به کار رفته بود، و معکوسِ آن (اگر دو تا S را عمودی رویِ هم بکشید SS به دست می‌آید (البته هر S از ۳ خط تشکیل می‌شود)، حال اگر به جایِ آن‌که خطوط را به سمتِ راست بشکنید (دو سرِ S را می‌گویم) به چپ بشکنید نشانِ گردونه مهر به دست خواهد آمد. این نشان را در بسیاری بناهایِ باستانی می‌توان مشاهده کرد (مثلاً چند نمونه‌اش در تختِ سلیمان یافته بودند، و بسیار شاد بودند از یافته‌یِ خود.). این نماد شکلِ پیچیده‌تری نیز به خود می‌گیرد، و بعدتر تبدیل به نمادی می‌شود که در معماری‌یِ اسلامی کاربردِ فراوان داشته است (برایِ تصورِ این‌یک، مربعی رسم کنید و هریک از خطوطِ آن را از سمتِ چپِ‌شان کمی ادامه دهید).

|+| نوشته شده توسط بهار در شنبه سیزدهم اسفند 1384 ساعت 10:17 |

پر چم ایران
نخستين اشاره در تاريخ اساطير ايران به وجود پرچم، به قيام کاوه آهنگر عليه ظلم و ستم آژي دهاک(ضحاک) بر ميگردد. در آن هنگام کاوه براي آن که مردم را عليه ضحاک بشوراند، پيش بند چرمي خود را بر سر چوبي کرد و آن را بالا گرفت تا مردم گرد او جمع شدند. سپس کاخ فرمانرواي خونخوار را در هم کوبيد و فريدون را بر تخت شاهي نشانيد.
فريدون نيز پس از آنکه فرمان داد تا پاره چرم پيش بند کاوه را با ديباهاي زرد و سرخ و بنفش آراستند و دُر و گوهر به آن افزودند، آن را درفش شاهي خواند و بدين سان " درفش کاويان " پديد آمد. نخستين رنگهاي پرچم ايران زرد و سرخ و بنفش بود، بدون آنکه نشانه اي ويژه بر روي آن وجود داشته باشد. درفش کاويان صرفاً افسانه نبوده و به استناد تاريخ تا پيش از حمله اعراب به ايران،  بويژه در زمان ساسانيان و هخامنشيان پرچم ملي و نظامي ايران را درفش کاويان مي گفتند، هر چند اين درفش کاوياني اساطيري نبوده است.
محمدبن جرير طبري در کتاب تاريخ خود به نام الامم و الملوک مينويسد: درفش کاويان از پوست پلنگ درست شده، به درازاي دوازده ارش که اگر هر ارش را که فاصله بين نوک انگشتان دست تا بندگاه آرنج است۶۰ سانتي متر به حساب آوريم، تقريباٌ پنج متر عرض و هفت متر طول ميشود. ابولحسن مسعودي در مروج اهب نيز به همين موضوع اشاره ميکند.
به روايت اکثر کتب تاريخي، درفش کاويان زمان ساسانيان از پوست شير يا پلنگ ساخته شده بود، بدون آنکه نقش جانوري بر روي آن باشد. هر پادشاهي که به قدرت مي رسيد تعدادي جواهر بر آن مي افزود. به هنگام حملهٌ اعراب به ايران، در جنگي که در اطراف شهر نهاوند در گرفت درفش کاويان به دست آنان افتاد و چون آن را همراه با فرش مشهور " بهارستان " نزد عمربن خطاب خليفه مسلمانان، بردند وي از بسياري گوهرها، دُرها و جواهراتي که به درفش آويخته شده بود دچار شگفتي شد و به نوشته فضل الله حسيني قزويني در کتاب المعجم مينويسد: " امير المومنين سپس بفرمود تا آن گوهرها را برداشتند و آن پوست را سوزانيدند ".
با فتح ايران به دست اعراب - مسلمان، ايرانيان تا دويست سال هيچ درفش يا پرچمي نداشتند و تنها دو تن از قهرمانان ملي ايران زمين، يعني ابومسلم خراساني و بابک خرم دين داراي پرچم بودند.  ابومسلم پرچمي يکسره سياه رنگ داشت و بابک سرخ رنگ به همين روي  بود که طرفداران اين دو را سياه جامگان و سرخ جامگان مي خواندند. از آنجائي که علماي اسلام تصويرپردازي و نگارگري را حرام ميدانستند تا سالهاي مديد هيچ نقش و نگاري از جانداران بر روي درفش ها تصوير نمي شد.

نخستين تصوير بر روي پرچم ايران
در سال ۳۵۵خورشيدي ( ۹۷۶ ميلادي ) که غزنويان، با شکست دادن سامانيان، زمام امور را در دست گرفتند، سلطان محمود غزنوي براي نخستين بار دستور داد نقش يک ماه را بر روي پرچم خود که رنگ زمينه آن يکسره سياه بود زردوزي کنند. سپس در سال۴۱۰ خورشيدي ( ۱۰۳۱ ميلادي ) سلطان مسعود غزنوي به انگيزه دلبستگي به شکار شير دستور داد نقش و نگار يک شير جايگزين ماه شود و از آن پس هيچگاه تصوير شير از روي پرچم ملي ايران برداشته نشد تا انقلاب ايران در سال (۱۹۷۹ ميلادي).
در زمان خوارزمشاهيان يا سلجوقيان سکه هائي زده شد که بر روي آن نقش خورشيد بر پشت آمده بود، رسمي که به سرعت در مورد پرچمها نيز رعايت گرديد.  در مورد علت استفاده از خورشيد دو ديدگاه وجود دارد، يکي اينکه چون شير گذشته از نماد دلاوري و قدرت، نشانه ماه مرداد ( اسد ) هم بوده و خورشيد در ماه مرداد در اوج بلندي و گرماي خود است، به اين ترتيب همبستگي ميان خانه شير ( برج اسد ) با ميانهٌ تابستان نشان داده مي شود.  نظريه ديگر بر تاًثير آئين مهرپرستي و ميترائيسم در ايران دلالت دارد و حکايت از آن دارد که به دليل تقدس خورشيد در اين آئين، ايرانيان کهن ترجيح دادند خورشيد بر روي سکه ها و پرچم بر پشت شير قرار گيرد.
 
در ميان شاهان سلسله صفويان که حدود۲۳۰سال بر ايران حاکم بودند تنها شاه اسماعيل اول و شاه طهماسب اول بر روي پرچم خود نقش شير و خورشيد نداشتند. پرچم شاه اسماعيل يکسره سبز رنگ بود و بر بالاي آن تصوير ماه قرار داشت. شاه طهماسب نيز چون خود زادهً  ماه فروردين ( برج حمل ) بود دستور داد به جاي شير و خورشيد تصوير گوسفند ( نماد برج حمل ) را هم بر روي پرچمها و هم بر سکه ها ترسيم کنند.  پرچم ايران در بقيهً دوران حاکميت صفويان سبز رنگ بود و شير و خورشيد را بر روي آن زردوزي مي کردند. البته موقعيت و طرز قرارگرفتن شير در همهً اين پرچمها يکسان نبوده، شير گه  نشسته بوده، گاه نيمرخ و گاه رو به سوي بيننده.  در بعضي موارد هم خورشيد از شير جدا بوده و گاه چسبيده به آن.   به استناد سياحت نامهً ژان شاردن جهانگرد فرانسوي استفاده او بيرق هاي نوک تيز و باريک که بر روي آن آيه اي از قرآن و تصوير شمشير دوسر علي يا شير خورشيد بوده، در دوران صفويان رسم بوده است. به نظر مي آيد که پرچم ايران تا زمان قاجارها، مانند پرچم اعراب، سه گوشه بوده نه چهارگوش.
نادر که مردي خود ساخته بود توانست با کوششي عظيم ايران را از حکومت ملوک الطوايفي رها ساخته، بار ديگر يکپارچه و متحد کند. سپاه او از سوي جنوب تا دهلي، از شمال تا خوارزم و سمرقند و بخارا، و از غرب تا موصل و کرکوک و بغداد و از شرق تا مرز چين پيش روي کرد. در همين دوره بود که تغييراتي در خور در پرچم ملي و نظامي ايران بوجود آمد.  درفش شاهي يا بيرق سلطنتي در دوران نادرشاه از ابريشم سرخ و زرد ساخته مي شد و بر روي آن تصوير شير و خورشيد هم وجود داشت اما درفش ملي ايرانيان در اين زمان سه رنگ سبز و سفيد و سرخ با شيري در حالت نيمرخ و در حال راه رفتن داشته که خورشيدي نيمه بر آمده بر پشت آن بود و در درون دايره خورشيد نوشته بود:  " المک الله " سپاهيان نادر در تصويري که از جنگ وي با محمد گورکاني، پادشاه هند، کشيده شده، بيرقي سه گوش با رنگ سفيد در دست دارند که در گوشهً بالائي آن نواري سبز رنگ و در قسمت پائيتي آن نواري سرخ دوخته شده است. شيري با دم برافراشته به صورت نيمرخ در حال راه رفتن است و درون دايره  خورشيد آن بازهم " المک الله " آمده است. بر اين اساس ميتوان گفت پرچم سه رنگ عهد نادر مادر پرچم سه رنگ فعلي ايران است. زيرا در اين زمان بود که براي نخستين بار اين سه رنگ بر روي پرچم هاي نظامي و ملي آمد، هر چند هنوز پرچمها سه گوشه بودند.

دورهً قاجارها، پرچم چهار گوشه
در دوران آغامحمدخان قاجار، سر سلسلهً قاجاريان، چند تغيير اساسي در شکل و رنگ پرچم داده شد، يکي اين که شکل آن براي نخستين بار از سه گوشه به چهارگوشه تغيير يافت و دوم اين که آغامحمدخان به دليل دشمني که با نادر داشت سه رنگ سبز و سفيد و سرخ پرچم نادري را برداشت و تنها رنگ سرخ را روي پرچم گذارد. دايره سفيد رنگ بزرگي در ميان اين پرچم بود که در آن تصوير شير و خورشيد به رسم معمول وجود داشت با اين تفاوت بارز که براي نخستين بار شمشيري در دست شير قرار داده شده  بود. در عهد فتحعلي شاه قاجار، ايران داراي پرچمي دوگانه شد. يکي پرچمي يکسره سرخ با شيري نشسته و خورشيد بر پشت که پرتوهاي آن سراسر آن را پوشانده بود. نکته شگفتي آور اين که شير پرچم زمان صلح شمشير بدست داشت در حالي که در پرچم عهد جنگ چنين نبود.  در زمان فتحعلي شاه بود که استفاده از پرچم سفيد رنگ براي مقاصد ديپلماتيک و سياسي مرسوم شد. در تصويري که يک نقاش روس از ورود سفير ايران " ابوالحسن خان شيرازي " به دربار تزار روس کشيده، پرچمي سفيد رنگ منقوش به شير و خورشيد و شمشير، پيشاپيش سفير در حرکت است. سالها بعد، اميرکبير از اين ويژگي پرچم هاي سه گانهً دورهً فتحعلي شاه استفاده کرد و طرح پرچم امروزي را ريخت. براي نخستين بار در زمان محمدشاه قاجار ( جانشين فتحعلي شاه ) تاجي بر بالاي خورشيد قرار داده شد. در اين دوره هم دو درفش يا پرچم به کار مي رفته است که بر روي يکي شمشير دو سر حضرت علي و بر ديگري شير و خورشيد قرار داشت که پرچم اول درفش شاهي و دومي درفش ملي و نظامي بود.
اميرکبير و پرچم ايران
ميرزا تقي خان اميرکبير، بزرگمرد تاريخ ايران، دلبستگي ويژه اي به نادرشاه داشت و به همين سبب بود که پيوسته به ناصرالدين شاه توصيه مي کرد شرح زندگي نادر را بخواند. اميرکبير همان رنگ هاي پرچم نادر را پذيرفت، اما دستور داد شکل پرچم مستطيل باشد ( بر خلاف شکل سه گوشه در عهد نادرشاه ) و سراسر زمينهً پرچم سفيد، با يک نوار سبز به عرض تقريبي ۱۰ سانتي متر در گوشه بالائي و نواري سرخ رنگ به همان اندازه در قسمت پائين پرچم دوخته شود و نشان شير و خورشيد و شمشير در ميانه پرچم قرار گيرد، بدون آنکه تاجي بر بالاي خورشيد گذاشته شود. بدين ترتيب پرچم ايران تقريباٌ به شکل و فرم پرچم امروزي ايران درآمد.
با پيروزي جنبش مشروطه خواهي در ايران و گردن نهادن مظفرالدين شاه به تشکيل مجلس،  نمايندگان مردم در مجلس هاي اول و دوم به کار تدوين قانون اساسي و متمم آن مي پردازند. در اصل پنجم متمم قانون اساسي آمده بود: " الوان رسمي بيرق ايران، سبز و سفيد و سرخ و علامت شير و خورشيد است"، کاملا مشخص است که نمايندگان در تصويب اين اصل شتابزده بوده اند. زيرا   اشاره اي به ترتيب قرار گرفتن رنگها، افقي يا عمودي بودن آنها، و اين که شير و خورشيد بر کدام يک از رنگها قرار گيرد به ميان نيامده بود. همچنين دربارهً وجود يا عدم وجود شمشير يا جهت روي شير ذکري نشده بود.  به نظر مي رسد بخشي از عجلهً نمايندگان به دليل وجود شماري روحاني در مجلس بوده که استفاده از تصوير را حرام مي دانستند. نمايندگان نوانديش در توجيه رنگهاي به کار رفته در پرچم به استدلالات ديني متوسل شدند، بدين ترتيب که مي گفتند رنگ سبز، رنگ دلخواه پيامبر اسلام و رنگ اين دين است، بنابراين پيشنهاد مي شود رنگ سبز در بالاي پرچم ملي ايران قرار گيرد. در مورد رنگ سفيد نيز به اين حقيقت تاريخي استناد شد که رنگ سفيد رنگ مورد علاقهً زرتشتيان است، اقليت ديني که هزاران سال در ايران به صلح و صفا  زندگي کرده اند و اين که سفيد نماد صلح، آشتي و پاکدامني است و لازم است در زير رنگ سبز قرار گيرد.  در مورد رنگ سرخ نيز با اشاره به ارزش خون شهيد در اسلام، بويژه امام حسين و جان باختگان انقلاب مشروطيت به ضرورت پاسداشت خون شهيدان اشاره گرديد. وقتي نمايندگان روحاني با اين استدلالات مجباب شده بودند و زمينه مساعد شده بود، نوانديشان حاضر در مجلس سخن را به موضوع نشان شير و خورشيد کشاندند و اين موضوع را اين گونه توجيه کردند که انقلاب  مشروطيت در مرداد (سال۱۲۸۵هجري شمسي ۱۹۰۶ ميلادي) به پيروزي رسيد يعني در برج اسد(شير). از سوي ديگر چون اکثر ايرانيان مسلمان شيعه و پيرو علي هستند و اسدالله از القاب حضرت علي است، بنابراين شير هم نشانهً مرداد است و هم نشانهً امام اول شيعيان در مورد خورشيد نيز چون انقلاب مشروطه در ميانهً ماه مرداد به پيروزي رسيد و خورشيد در اين ايام در اوج نيرومندي و گرماي خود است پيشنهاد مي کنيم خورشيد را نيز بر پشت شير سوار کنيم که اين شير و خورشيد هم نشانهً علي باشد هم نشانهً ماه مرداد و هم نشانهً چهاردهم مرداد يعني روز پيروزي مشروطه خواهان و البته وقتي شير را نشانهً پيشواي امام اول بدانيم لازم است شمشير ذوالفقار را نيز بدستش بدهيم.   بدين ترتيب براي اولين بار پرچم ملي ايران به طور رسمي در قانون اساسي به عنوان نماد استقلال و حاکميت ملي مطرح شد. در سال ۱۳۳۶ منوچهر اقبال، نخست وزير وقت به پيشنهاد هياًتي از نمايندگان وزارت خانه هاي خارجه، آموزش و پرورش و جنگ طي بخش نامه اي ابعاد و جزئيات ديگر پرچم را مشخص کرد. بخش نامهً ديگري در  سال۱۳۳۷ در مورد تناسب طول و عرض پرچم صادر شد و طي آن مقرر گرديد طول پرچم اندکي بيش از يک برابر و نيم عرضش باشد.
|+| نوشته شده توسط بهار در یکشنبه هفتم اسفند 1384 ساعت 12:29 |